فقط به خاطر تو
تقدیم به دوست عزیزم سیمین
بعد از سالی ملا رو برای شام دعوت کرده بودند............
درراه یکی ازدوستا نش ومی بینه همه چیز و براش تعریف می کنه.دوستش با التماس میگه : ملا تو رو خدا بزارمنم به این مهمانی بیام ,ملا می گه : اگه صابخونه از من پرسید : این کیه ؟ من چی بگم ؟ مرد می گه : بگو این طفیلیه.
ملای بیچاره قبول کرد, دونفری به راه افتادند .........
در راه یکی دیگه از دوستاش و می بیینه وباز ملا همه چیز و تعریف می کنه.
دوستش میگه: بزار منم بیام .ملا میگه : می گم این طفیلیه تورو چی بگم؟
مرد میگه : بگو این قفیلیه.
خلاصه رفتند و رفتند.در راه یکی دیگه از دوستانشون می بینند.
دوباره ملا همه چیزو تعریف میکنه.دوستش میگه بزار منم بیا م
ملا میگه عجب ! این طفیلیه , این قفیلیه ,تورو چی بگم ؟
مرد میگه غصه نخور ملا صابخونه من و می شناسه .
خلاصه رسیدند به محله مهمانی .
صابخونه , تا درو باز کرد رنگ به رنگ شد.
ملا دست و پاش و جمع کرد و گفت :
من و دعوت کرده بودی .
صابخونه گفت :ملا اینا کیند؟
ملا گفت : این طفیلیه , این قفیلیه, یک دفعه ملا ساکت شد .
صابخونه با عصبانیت گفت :
این فلان ,فلان شده کیه ؟
که مرد رو به دوستاش می کنه و میگه :
نگفتم صابخونه من و می شناسه
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 22:48 توسط مینا
|
زنگ تفریح

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا وتباه

می برم تا ز تو دورش سازم
زتو, ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 5:47 توسط مینا
|
سمانه ی قره ای کودک پنج ساله را به کلاس دعوت نمودم .از دانش آموزان خواستم تابه افتخار مهمان کوچولوی کلاس شادی کنند واولیها شعر های زیبایی که آموخته بودند را بخوانند کلاس کوچک ما با جشن محقرش تصویر زیبایی ازعشق و محبت را ترسیم می نمود .
بچه ها می خواندند و دست می زدند ..............
آقا پلیسه , عروسک قشنگ من ,قو قو لی قوقو , پدر بزرگ چه پیره , ما بچه های نازنازی ووو......
آنها می خواندند و من در دریای بیکران افکارم غوطه ور بودم .
چقدر غریب ! چقدر تنها !...........................................
اون روز خوش تمام شد وروزهای دیگر هم . پایان هفته بود و موسم بازگشت من به مشهد سخت ترین لحظه ی زندگی یک معلم روستا زمانی است که در کانون انتظار بنشیند که شاید بوق دلنشین وسیله ای گوشش را نوازش دهد.زیباترین موسقیی که بذر آرامش را در قلب او می کارد وبرق شادی را در چشمانش روشن می سازد .
روستای ما وسیله ی ایاب و ذهاب نداشت .سرویس هفتگی من شیری روستا بود .ساعت 4 صبح از مشهد حرکت می کردیم وبا جمع آوری شیرهای روستاهای مختلف ساعت شش و نیم الی هفت صبح به فیرزآباد می رسیدیم ومن هر هفته پنجشنبه می رفتم و صبح شنبه به روستا بر می گشتم .
بعدازظهر چهار شنبه تنها , دلتنگ و کلافه درگوشه ی اتاق کز کرده بودم که صدای دلنشین زهرا خانم سکوت تلخم را در هم شکست ..... خانم گل, خانم گل ...... شیری برای کاری به روستا آمده ومی گوید : اگر به مشهد می روید حاضر شوید. انگار دنیا به من لبخند می زد .در کمتر از پنج ثانیه خودم رابه شیری رساندم و راهی مشهد شدیم. در آغازین لحظات شب بود که به منزل رسیدیم از ماشین پیاده شدم ودرزدم . با باز شدن درو سلام و احوال پرسی وارد شدم بعد از لحظه ای کوتاه احوال مادرم را جویا شدم پدرم گفت استخوان پای خواهرت شکسته واو در بیمارستان امام رضا (ع) بسر می برد . با ناراحتی شماره ی بیمارستان را گرفتم. مادرم از داخل بخش گوشی را بر داشت سلام کردم .با تعجب و خوشحالی گفت: سلام! کی آمدی؟ فردا منتظرت بودم.جواب دادم وجویای حال مریم شدم . او از وضعیت موجود زیاد راضی نبود .خلاصه بعداز خوش و بشهای خانوادگی تماس را قطع کردم .وضو گرفتم. نماز خواندم . وآماده ی شام خوردن شدیم که در به صدا در آمد در را باز کردم باکمال تعجب مادرم را پشت در دیدم .با دسته ای گل وهدیه ای در دست ولبخندی پر از مهر مادرانه که انگار بر لبانش نقاشی شده بود . او از پرستاری وبی خوابی خسته نبود .باصدایی مهربان وفرشته گونه ای گفت:
دختر خوبم روزت مبارک 
نمی دانستم چه بگویم وچه بکنم .احساس غریبانه وعجیبی بود .انگار تازه متولد شده ام .اشک در چشمانم حلقه زد .
مادرم را در آغوش گرفتم . 
زیبا ترین لحظه ی زندگیم رابا اشکهایم در هم آمیخته بودم .از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم .دنیا مال من بود .دلنشین ترین لحظه ی زندگی هر کس لحظه ای است که بداند دیگران هم اورادوست دارند .
خدایا تورا شکر می کنم ! 
چه هفته ی قشنگی !
آغازش هدیه...................... پایانش هدیه 
در زیبا ترین هفته ی زندگیم زیبا ترین لحظات را سپری کردم و بهترین هدایا را گرفتم .

۷۹/۱۲/۳
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 22:24 توسط مینا
|
-
پس زندگی محقرمان را پارک کردیم . وسایل اندک ما جای زیادی نمی گرفت . دو دست رختخواب , یک کیسه برنج, یک حلب روغن ووو..... واز همه مهمتر یک دنیا عشق و صفا وصمیمیت رو با خودمون به روستا برده بودیم . که با عشق و صفا وصمیمیت روستائبان معجونی می شد باور نکردنی .همکارم متاهل بود و اکثر اوقات در رفت و آمد وگاه غیبتهای طولانی داشت . در مدت نبود او من هر دو کلاس رو اداره می کردم .
دنیای خوبی بود من بودم و یک عالمه صفا و محبت بچه ها , با عشق به کارم زندگی رو می نوردیدم و پی و ستونهاش رو محکم می ساختم .

صاحبخانه ی ما دارای دو پسر و یک دختر بود. شوهرش شاغل سرخس واو در روستا به تربیت فرزندان و پرورش دام و کشاورزی مشغول . 
زهرا خانم زنی جوان خشرو و زیبا بود . با من رفتاری بسیار دوستانه داشت .ما باهم دنیای خوبی داشتیم .دست به دست هم در عرصه های ادبیات محلی گذر می کردیم .شبهای فیروز آباد بهترین وخاطره انگیز ترین شبهای زندگی من و در بر می گرفت .
در وسایل محقر ما از تلوزیون ورادیو خبری نبود . همکارم بود و نبودش فرقی نمی کرد .او همیشه خسته بود و بعد از کلاس بلا فاصله می خوابید وکاری به کار کسی نداشت . شب نشینی های من و زهرا خانم , صدای خوب او و علاقه ی وافر من به دوبیتی های محلی دلبستگی ما رو به هم بیشتر می کرد .
آواز دلنشینش هنوز گوشهایم را نوازش می دهد و من رو با خود به اعماق آن شبهای زیبا می برد . 
رخش زیبای زمان به سرعت در حرکت بود وکم کم کتابچه ی مدارس هم بسته می شد . روز های خوش از پی هم می گذشت تا روز معلم فرا رسید ومن در خواب غفلت . 
با به پایان رسیدن کتابها و شروع امتحانات دوره ای پایه ی چهارم وآموزش کلاس اول و اداره ی کلاس همکارم همه دست به دست هم داده بود ومن را به راهی راهنمایی می کرد که جز عشق کاروان سالاری نداشت . 
علاوه بر تدریس به پایه ی اول ما با هم بازیها و اشعار کودکانه هم تمرین می کردیم ودرقطار زمان زیبایی لحظات را به تصویر می کشیدیم انگار هشت جسم بودیم در غالب یک روح . با تمام این تفاسیر درس حرف اول را می زد . باید آزمونهای ماهانه می گرفتم تا دانش آموزان با آمادگی بیشتری امتحانات پایانی را پشت سر بگذارند .آن روز خاص برگه های تصحیح شده ی کلاس چهارم را به کلاس برده بودم .نمرات رضایت بخش نبود .سعی کردم با یک سری نصیحتهای توام با خشم ظاهری کلاس را جمع و جور کنم .هنوز چانه ام گرم نشده بود که در به صدا در آمد . دررا باز کردم .باور کردنی نبود . زیباترین تصویر زندگی یک معلم پشت در کلاس من به تجسم در آمده بود . کودکی پنج ساله به همراه یک دسته گل وحشی و یک تکه از کارتون آش که بر روی آن نوشته شده بود :
معلم خوبم روزت مبارک . 
اشک در چشمانم حلقه زد .کودک را در آغوش گرفتم. غرق بوسه اش کردم .درحالی که زیر لب زمزمه می کردم .متشکرم عزیزم .متشکرم .... 
خدای من ! چقدر قشنگ زیبایی این روز را به من نشان دادی . 
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:15 توسط مینا
|
بهترین هدیه برای خانم گل 
باشروع مهر شورو هیجان تمام وجودم و پر کرده بود . دوباره با باز شدن مدارس احساس سر زندگی و شادابی می کردم . هرچند برای تدریس باید به دور افتاده ترین روستا ها می رفتم ولی خوشحال بودم از اینکه می تونستم لحظات خوب زندگیم و با بچه های معصوم و پاک روستا سپری کنم و از این موهبت شاکر خدا بودم . خدایی که هیچ وقت خانم گل و تنها نذاشته بود . 
اون سالم مثل سالای قبل به عنوان معلم رفتم به یکی از روستاهای مسیر جاده ی کلات , قبل از سد کارده , جاده ای فرعی و خاکی , روستایی سر سبز , زیبا و با طراوت, عین خطه ی شمال , درختان سر به فلک کشیده , آبهای روان وباغستان های زیبا دلربایی روستا رو بیشتر می کرد . مدرسه ای دو کلاسه در بالای تپه ای مشرف به روستا ,محوطه ای باز و بدون حصار , با وجود جمعیت محدود روستا به دو معلم بیشتر نیاز نبود .من معلم پایه ی اول و چهارم بودم .
منزلی که ما برای زندگی انتخاب کرده بودیم, خانه ای تازه ساز بود با اتاقهای بزرگ و درهای ورودی متعدد که همه به هم راه داشت . تنها اتاقی که ما می توانستیم برای زندگی انتخاب کنیم آشپز خانه ی صاحبخانه که اتاقکی بود سیمانی با یک در ورودی و پنجره ای کوچک رو به حیاط . 
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 6:54 توسط مینا
|
زنگ تفریح
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
واو یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:5 توسط مینا
|
ادامه ی ماجرا........
.سلام:قلم وبر می دارم وبا ترس و دلهره, آروم روی کاغذ می لغزونم ,می خوام درد دل کنم ولی نمی دونم چه جوری شروع کنم که شما رو نرنجونم , بزارید از روزایی بگم که اومدنتون ما رو خوشحال کرده بود ولی این خوشحالی طولی نکشید , مثل پرنده ی غریبی که روی بام خونمون نشسته بود آروم پرواز کرد ورفت , نمی دونم به کجا شاید هدفی رو دنبال می کرد که ما ازش غافل بودیم .روزهای آغازین کلاس , تعریف و تمجید از خود وبعد توهین وتحقیر اساتید دیگه باعث شد مورد بم بارون نظرات من و همکلاسیهایم قرار بگیرید ........چرا استاد دانشمندی مثل شما تا که نظری مخالف نظر خودش بشنوه, بطور مستقیم یا غیر مستقیم با کنایه یا بی کنایه دانشجوی خودش رو مورد تحقیر قرار بده والفاظی مثل : نمی فهمی , ظرفیت نداری , شعور نداری , جنبه نداری , یا من به خواهرم هم می گم تو نمی فهمی رو بکار ببره.......استاد ارجمند : چرا وقتی کسی مورد توهین قرارمی گیره وبا ناراحتی سکوت می کنه شما می فرمائید : فلان استاد زده توی گوش فلان دانشجو واو هیچی نگفته . نمی دونم شاید عصر حجره........
…...هر کس به من می گفت چرا دانشگاه شرکت نمی کنی می گفتم اولین سالی که منتقل مشهد بشم می خونم تا ادبیات قبول بشم , من موفق شدم و باید بگم تنها قبولی رشته ی ادبیات استان خراسان بودم. می خوام بگم من آدم با اراده ای هستم . نه بی عر ضه ام و نه بی شعور , دراین روزها این حس به من لذت می داد که گام به گام به هدف مقدسم نزدیک تر می شم . ولی یک آن کاخ آرزوهام فرو ریخت . ومن از همه چیز بدم اومد . منی که عاشقانه در کتب ادبیات سیر می کردم حالا اگه کتاب ادبیاتی باز باشه روش و می بندم, منی که میانگین ماهی 6000 هزار تومان کتاب ادبیات می خریدم, حالا پنج ماهه کتاب نخریدم . استاد با من چه کردید!!!!!!!چرا باعث شدید متنفربشم از چیزی که دوستش داشتم ؟ چرا مدام با من با کنایه حرف می زنید ؟ چرا فکر می کنید من گزارش روز به روز شما رو به حراست آموزش و پرورش می دم؟ جسارتا عرض می کنم سخت در اشتباهید.البته در کلاس شما مو ضوع برای گزارش دادن زیاد به چشم می خوره , ولی من به شما احترام می ذارم .........استاد من دختری بسیار حساس و منطقی هستم .در خانه ای پرورش یافته ام که به نظرات فرزندانشان احترام می گذارند و کوچکترین بی احترامی از خانواده ام ندیده ام. برایم خیلی سنگین است که بی گناه مورد توهین قرار بگیرم .
سکوت من در کلاس علتی جز این ندارد که دوست ندارم برای چندمین بار تحقیر شوم ......استاد,گوشه ای ازحرفهایی روکه رو در رو از گفتنش شرم داشتم رو, بر روی کاغذ نگاشتم . شاید شما رورنجونده باشم. ولی من قصدم رنجوندن شما نبود . فقط می خواستم یا دآور حقایقی بشم که شما خیلی بهتر از من اونها رو می فهمید ودرک میکنید .
می خواستم بدونید با دانشجویی که بایک عالمه امید و آرزو پا به این عرصه گذاشته بود چه کردید. امیدوارم این سخنان توام با درد دل رو توهین یا انتقاد نسبت به خودتون تلقی نکنید
کسی که احترام به شما رو وظیفه ی خودش می دونه
شاگرد شما خانم گل 13/3/83
نامه رو به همراه تصویر یک غروب دلگیر در یک پاکت نهادم وتقدیم استاد کردم ترم تموم شد ولی باز هم نمرات من خیلی کمتر از حد معمول بود جز اینکه به دامن امام رضا (ع) پناه ببرم وصیر کنم چاره ای ندیدم.هیچ وقت برگ اعتراض پر نکردم .سکوت تنها راه نجاتی بود که به نظرم می رسید . ترم سوم هم به همین منوال به پایان می رسید ومن برای استاد مثل کیسه بوکسی بودم که آخ نمی گفت . سکوت من ایشون و رنج می داد بیشتر مایل بودند که دربرابر ضربات توهین وتحقیر فریاد بکشم . تا در تربیت معلم به عنوان دانشجویی معزل شناخته بشم ولی بر خلاف میل استاد سکوت تنها لباسی بودکه من زیبنده ی خودم می دیدم. بالاخره ترم چهارم هم رسید .صبرم لبریز شده بود . دنیا پیش چشمام سیاه و تار بود. همیشه نگران بودم که نکنه یه روزی ....... نه غیر ممکنه , حتی فکرشم آزارم می داد , با توجه به این که درسهای اختصاصی ما با این استاد بود گریه خوراک هر روزم بود , به اجبار به کلاس می رفتم ازنظر روحی خراب و زار بودم , مدام به خودم امیدواری می دادم , همه چیز درست میشه , خدا بزرگه , باید بیشتر بخونم .......من اراده ی خوبی دارم همین اراده باعث شده که زندگی به نظرم زیبا بیاد با تمام این تفاسیر هیچ وقت نذاشتم خونوادم بفهمند من در تهران مشکل دارم . تنها یار من خدا بود و خودم , خودی که من و ساخته بود برای زندگی بهتر. یک روز از توهینهای آقای شعبانی اونقدر دلم گرفته بود , که دلم می خواست داد بزنم, دوست داشتم یکی سنگ صبورم بشه وبه حرفام گوش کنه , یادمه کاربرد داشتیم, استاد محترم آقای ابراهیمی پور تدریس داشتند و من آروم وبی صدا گریه می کردم دیگه توان نشستن تو کلاس رو نداشتم.با اجازه ی استاد از کلاس بیرون رفتم بعد از مدتی کوتاه یک زمان مشاوره از استاد محترم آقای اصلی پور گرفتم وسعی کردم در لابلا ی هق هق گریه ام کمی صحبت کنم .ایشون قول دادند با صحبت با مسوولین تر بیت معلم مشکلم رو حل کنند نمی دونم صحبت شد یا نه ولی مشکلی از من حل نشد . یادمه یه روز آقای شعبانی وارد کلاس شدند و بی مقدمه جمع کلاس رو به باد توهین گرفتند .... شما بی شعورید, شما نمی فهمید, شما لیاقت من و ندارید , ووو..... مثل همیشه ختم کلام خلاصه ی کلام خانم گل بود , ایشون لطف کردند و نکته ی آخر رو رسوندند به من و وانمود کردند که من گزارش روز به روز ایشون رو به حراست آموزش و پرورش می دم, ولی خدا می دونه که من روحم از این قضیه بی خبر بود .هیچی نگفتم بعداز پایان ساعت درسی با کمال ادب واحترام وقت استاد رو گرفتم , و صحبتم رو با این سوال آغاز کردم :استاد می بخشید, چرافکر می کنید من گزارش شما رو به اداره دادم ؟ ایشون با خونسردی فرمودند : ندادی ؟ گفتم: باور کنید من روحم از این قضیه بی خبره . بعد از اون همه توهین ایشون باکمال خونسردی فرمودند : پس فراموش کن . این حرفا رو زدم برای اینکه بدونی نباید بری گزارش بدی. باور کنید بعضی وقتها این حرفا به حدی می رسید که من فکر می کردم ایشون جنون دارند و دست خودشون نیست . صحبت به درازاکشید سعی کردم موضوع حرف رو برسونم به نمرات پایانی هر ترم . گفتم: استاد چرا اینقدر سطح نمره ی من و پایین میارید .
بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 21:27 توسط مینا
|
تباه کننده ترین چیزها ادامه دادن راه گمراهی وضلالت است. علی (ع (
به نام او که محبت را در قلبها نهاد
خانم گل می خوادحرف بزنه
لباس سیاه غم وپوشیدم وگوشه ی اتاق کز کردم ورفتم تو فکر . روزی که وارد تهران شدم یه دختر شاد و باطراوت بودم, هر جا که وارد می شدم چتر شادی رو پهن می کردم, خانم گل یه دنیا لطیفه وجوک بود.تا که به خودم اومدم دیدم غم داره ذره ذره من و آب می کنه در حالی که نظاره گر بودم سعی کردم تحملش کنم. چقدر سخت بود!
گروه ادبیات, کلاس 1009 , وارد کلاس شدم . من بودم و15 تا دانشجو معلم دیگه با یک سری خوش وبشهای همیشگی باهم آشنا شدیم نمیدونم بگم روزای خوبی بود یا نه, چون اون روزای خوب روزای بد و به دنبا ل داشت.دقیقا شومی تهران من با ورود استاد فوق لیسانسی با نام آقای محمد رضا شعبانی شروع شد
.آقایی درظاهر متشخص ولی.....
افسوس!
چقدر دلم گرفته ! وقتی به اون روزا فکر می کنم قلبم درد می گیره, قلبی که جز عشق ومحبت چیزی در خودش نداره. هیچ وقت اجازه ندادم کینه با قدمای شومش قلبم و آلوده کنه, باور کنید این قصه رو هم می نویسم چون می خوام دلم واز غصه خا لی کنم, شاید بد باشه ولی من عادتمه درد دلام و روی کاغذ می یارم با سیاه کردن کاغذ دلم آروم میگیره, انگار سیاهی دلم و به کاغذ منتقل می کنم . باور کنید این دوسال, گذشت زمان بیست سال رو برای من به همراه داشت. خوب بگذریم ...
اون روز نفرت انگیز آقای شعبانی وارد کلاس شد. یادمه دوتا دو ساعت با این استاد ادبیات درس داشتیم.
در تمام مدت چهارساعت ایشون خودستایی کرد.
, اون روز وروزای بعد به همین منوال گذشت هر روز که ایشون می اومد یک ساعت ونیم اول خودستایی بود وتوهین وتحقیر اساتید محترم اد بیاتی که برای ما زحمت می کشیدند. توهینهایی بسیار جسورانه.یک روز بچه ها سر صحبت وبرای شکایت از عروض وقافیه باز کردند که ما نمی فهمیم وسخته آقای شعبانی خیلی راحت موضوع رو ربط دادند به بیسوادی آقای دکتری که استاد این درس بود من که از این بی احترامی وحق کشی ناراحت شده بودم در کمال ادب واحترام که حق استادی رو رعایت کرده باشم ازاستاد مربوطه دفاع کردم وسعیم براین بود که کم کاری کلاس رو مقصر جلوه بدم, در چند کلام خیلی کوتاه .ولی ! آقای شعبانی که به بنبست سوال وجواب رسیده بودند در کمال خشونت وپرخاش باب توهین به من و باز کردند که: توشعور نداری, ظرفیت نداری , فهم نداری , ووو...... در یک لحظه ی کوتاه تمام نداشتنها به من نسبت داده شد. من سکوت کردم , سکوتی تلخ که برای اولین بار در زندگی تحمل می کردم . یک روز دیگه سر صحبت باز شد آقای شعبانی مثل هر روز بعد از یک خود ستایی مفصل موضوع و ربط دادند به فرهنگستان لغت که به اعتقاد ایشون یک مشت بیسوادند که برای ساختن یک لغت میلیونی پول میگیرند وباعث از بین رفتن فرهنگ مملکت می شند.....نمی خوام زیاد وارد این بحث بشم به درستی یا غلطی اونم کاری ندارم فقط دارم وقایع اون روز رو مرورمی کنم .ایشون شاکی بودند که چرا باید اساتید باسوادی مثل فلان استاد خونه نشین بشند ویک عده بیسواد در دانشگاهها تدریس کنند ؟ البته باستثنای ایشون! چرابایداجازه بدیم دستورجدید پا جای پای دستورقدیم بزاره ؟ چرا به شعرنو بهاء بدیم درحالی که ارزش ادبی نداره ؟ایشون شعرای مرحوم شعرنو رو مورد طعنه وجسارت قرار دادند که من یک بار دیگه خیلی محترمانه باب صحبت وباز کردم وگفتم: استاد می بخشید ! اگه جسارت نباشه می خوام مطلبی رو بگم : من فکر می کنم که گذشته ارزش داره چون گذشته ی خوبه که آینده ای بهتر رو پیش رو داره , ما باید بین حال و گذشته ارتباط مثبت برقرار کنیم , تا آینده ی خوبی داشته باشیم , بلاخره ادبیات هم مثل تمام علوم دیگه باید دستخوش تغییر وتحول بشه ما برای رشد وشکوفایی ادبیات به موارد نو وجدید احتیاج داریم. در زمینه ی شعر , من فکر می کنم شعر یک درخت پیوندی از سیب وپرتقاله , اگه شعر قدیم وسیب وشعر نو رو پرتقال فرض کنیم , می بینیم که هر دو مفیدند وباید هر دودر کنارهم رشد کنند و شکوفا بشند . چشمتون روز بد نبینه ! هنوز حرفم رو به آخر نرسوندم که صدای پر خاش ایشون گوشم ونوازش داد .غیر از توهین هیچ جوابی که صحیح یا غلط بودن استدلالم رو برسونه به من ندادند .مثل گذشته شروع یک طنش!!! شعور نداری, ظرفیت نداری , سواد نداری , ووو....نکته قابل توجه اینکه ما هر دو همکار بودیم , با یک میزان سنوات وایشون ازجمله ی اساتیدی بودند که تازه وارد یک مقطع بالاتر شده بودند , طوری جو ایشون و گرفته بود که غیر ازخودشون هیچ کس و قبول نداشتند.. بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 9:5 توسط مینا
|

سخن اول
قصه ها. شنیده ها. تخیلات و واقعیات تلخ اجتماع

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان د گر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد
بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی زارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم .
شاید روزی این افتخار نسیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید.
خلاصه اینکه میخوام سری داستانهایی روبنویسم, بنام: هزار و یک شب با خانم گل .
شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه.
اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فوق دپیلم ادبیات, فارق التحصیل از: مرکزتربیت معلم شهدای مکه . وووو.....
باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم.
بشنوید ای دوستان این داستان ....خود حقیقت نقد حال ماست آن
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 19:50 توسط مینا
|
دست خوبت را به دست من یده
دستهای ما پل پیوند ماست
به وبلاک شخصی بشنوازدل
خوش آمدید
از انتخاب شما متشکرم
مینا
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 19:16 توسط مینا
|

مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست
نی چو سوزد , خاک و خاکستر شود
دل چو سوزد , خانه ی دلبر شود
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 19:10 توسط مینا
|
بشنوازدل

+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 18:52 توسط مینا
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:2 توسط مینا
|