تبليغاتX
بشنو از دل
هزارویک شب با خانم گل

 

 

بیایید در سال نو جامه ی معرفت را بپوشیم در آینه ی صداقت بنگریم و شراب عشق را به دیگران بنوشانیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 6:15  توسط مینا  | 

                                               

                     حلولسال 1385 برشمامبارکباد   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 5:50  توسط مینا  | 

   

امشب از آ سمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر خواب آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز

خفته بر بال گرم روءیا ها

همره روز ها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم , تو , پای تا سر تو

زندگی گر هزار پاره بود

بار دیگر تو .....بار دیگر تو

آن چه در من نهفته در یایی است

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

                                 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 16:4  توسط مینا  | 

فقط به خاطر تو

                        

 یه روزی همسر یک نویسنده ی فرانسوی رو به شوهرش می کنه و میگه:

عزیزم اگه من بمیرم تو چکار می کنی ؟

مرد میگه: عزیزم دیونه می شم .

زن میگه نه با ور نمی کنم  .

راستشو بگو تو چکار می کنی ؟

مرد میگه : عزیزم باور کن دیونه می شم .

زن میگه :

نه من مطمئنم تو می ری یه زنه دیگه می گیری.

مرد میگه : عزیزم من گفتم دیونه می شم ولی نه اونقدر که برم یه زنه دیگه بگیرم .     

                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:40  توسط مینا  | 

زنگ تفریح

          شرح پریشانی           

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

داستان غم تنهایی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم , سوختم این سوز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

یسته ی سلسه ی سلسه مویی بودیم

کس دران سلسه غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت             

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتر ی و گرمی بازار نداشت

 یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت    

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد  رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دل ارایی او

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

چاره اینست وندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

 چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد ازاین رای من اینست وهمین خواهد بود

من براین هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است             

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود         

به ذغن مرتبه ی مرغ خوس الحان نبود

چون چنین است پی یار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش خوان گلزار  دگر باشم به

نرگسی کو که شوم بلبل داستان سازش

سازم از تازه جوانان وطن ممتازش

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می توان یافت که بر من زمنش یاری هست

از من وبندگی من اگرش عاری هست

 بفروشد  که به هر گونه خریداری هست

یه وفاداری من نیست دراین شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی بر ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

 تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتدو بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از مهر تو و این طایفه افسرده شود            

 ای یار چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست زجمع دگرانت بینم

مایه ی عیش و مرام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار, چه بی باکی چند

چه هوس ها که ندارد , هوسناکی چند

یار این طایفه ی خانه بر انداز مشو

از تو حیف است به این طایفه دمساز مشو

می شوی شهره , به این فرقه , هم آواز مشو

غافل از لعب حریفان دغل باز مشو

به, که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری است , که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد زتو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگه, غفایی نخوری

وقت خوش , خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تورفت

شد دل آزرده و آزرده  دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت

حاشاالله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

  

 

                                 وحشی بافقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0:39  توسط مینا  | 

                                             

 

در ضلع جنوبی این شهر ,شهری نو,بنیاد نهاده شده ودختری جوان حاکم آن است, حکومت می کند به عدل وانصاف, هر شب جمعه به فقراء جامه وغذا می دهد در کاسه ای طلا وکاسه را هم از فقیر نمی گیرد . اما سرباز تو در کاسه ای مسی وسیاه رنگ برای من غذا آورده , مدام می گوید :

زود باش کاسه را بده , شاه........او یک دختر است چنان می کند و تو شاه مملکتی چنین میکنی.

شاه برای لحظه ای به فکر فرو رفت . طمع تمام وجودش راگرفته بود . با خود گفت : من باید این دختر را ببینم .                                               

                                                       

آن روز هم خورشید , کم کم شال نورش را بر سر جهان پهن می کرد. شاه آماده می شد تا با لباس فقرادرصف مستمندان بایستد. زمان موعود فرا رسید و روء یای دخترک لباس واقعیت  پوشید.شاه را شناخت . گفت : بروید به آن مرد بگوئید : بانو می خواهد حمام کند300 اشرفی به تو می دهد اگر لی لی کنان تشت حمام بانو را تا حمام ببری و در آنجا یک لنگه بایستی تا بانو حمام کند وباز لی لی کنان پشت سر بانو به قصر باز گردی . طمع وجود شاه را لبریز کرده بود و آن حکایت را از یاد برده بود . با شعف و شادمانی قبول کرد .  

دخترک دستور داد تا حمام شهر را خلوت کردند و به گزمه ها سپرد تا چنانچه پایش به زمین رسید

با شلاق او را بزنند . دخترک به حمام رفت و زمانی طولا نی در حمام ماند . و هر بار که شاه پایش به زمین می رسید سربازان با شلاق بر پشت پای شاه می زدند . بلاخره حمام بانو تمام شد وبه قصر بر گشت . وقتی می خواست اشرفی هارا به شاه بدهد .

                                               

با نازو عشوه به دور شاه چرخی زد و گفت : ای شاه مرا می شناسی ؟ بیاد داری دختری را بخاطر یک آرزوی کودکانه از شهر بیرون کردی . اما طمع تو را وادار کرد تا آرزویش را برآورده سازی .

شاه ......من همان دخترم . گویا دنیا بر سر شاه فرو ریخته بود . پاهایش دگر توان ایستادن نداشت .دو دستی بر سر کوفت و به زانو در آمد . زیر لب زمزمه می کرد : بیچاره شدم . با این بی آبرویی چه کنم ؟ به پای دخترک افتاد و گفت : به دادم برس آبروی تاج و تختم  را بخر . هر چه بخواهی می دهم .

دخترک خنده ای کرد و گفت : کجایند دختران تا که ببینند شاهی به التماس افتاده .

چه زیبا گفته اند :

چشم مرد دنیا دوست را............. یاقناعت پر کند یا خاک گور       

                                               ۸۱/۵/۳                                             
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:47  توسط مینا  | 

 دخترک با خوشحالی قبول کرد . روز ها گذشت و زندگی جریان داشت  تا اینکه پیرمرد سرمای سختی خورد و در بستر افتاد .دخترک چون پرستاری ماهر از او پرستاری کرد . روزی از روزها متوجه شد چیزی برای خوردن ندارند . پیرمرد هم توان رفتن به بیابان را نداشت . کفشهای پیرمرد را پوشید ولباس او را بر تن کرد و تیشه ی خار کنی را برداشت و به قصد کسب روزی از کلبه بیرون رفت. بعد ازکندن یکی دو تیشه خار خواست به خانه برگردد که خاری از دور توجه اش را جلب کرد . جلو رفت . خار را کشید تا از ریشه بیرون بیاورد . ناگهان دهانه ی چاهی باز شد که در آن هزاران هزار خمره بود . در یکی دو خمره را باز کرد . میلیاردها جواهر و اشرفی خمره ها را زینت داده بود با خوشحالی به خانه برگشت و پیرمرد را مطلع کرد .

روزها لبخند زنان از پی هم می گذشت . وروزگار خوش, دخترک را سواره به سر زمین خوشبختی می رساند .                                           

با گامهایی استوار در بیابان شهری بنا نهاد ودر قصری زیبا وبزرگ به نیکویی حکومت کرد  و هر شب جمعه به فقراء جامه و غذا می داد  .

 

                                                    

روزهای خوش یکی پس از دیگری به دخترک لبخند می زد جامه های زربفت دخترک را در آغوش می گرفتند و هر روز از روز دیگر خوشتر بود...................................

حال بشنوید ا ز دربارشاه :        

 

                                                        

روزی از روزها مرد فقیری گذرش بر در قصر شاه  می افتد  واز نوکران دربار طعام درخواست می کند یکی از سربازان شاه با هزاران منت برای او غذا می آوردو مدام می گوید زود باش کاسه را بده کار دارم می خواهم بروم.مرد فقیر غذایش را خورد ووقتی کاسه را می داد به سرباز گفت:

به ولینعمتت بگو: ای از زن پست تر....

سرباز با تعجب کاسه را گرفت وپیغام را به شاه رساند!! 

شاه غضب ناک , مثل شیر نر به خود می غرید . دستور داد مرد را آوردند واز او پرسید :

این سخن گزاف را تو گفته ای ؟ مرد فقیر گفت : آری اما گزاف نبوده . شاه نعره ای زد که ای گستاخ زبانت را از حلقومت بیرون می آورم.در حضور ما به ما جسارت می کنی ؟

مرد فقیر با متانت گفت : آرام بگیر ای شاه ! به زندگی خیلی دل بسته ای !  بگذار تا برایت حکایت کنم  آنچه در بیرون این قصر به طلعلع در آمده وتو از آن بی خبری .(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 5:11  توسط مینا  | 

شاه دستور داد دختر اول را به آشپزخانه بردند واز او پذیرایی کردند و دختر دوم را نیز به حرم سرا وارد نمودند و اما بخت برگشته دختر سوم , عشق نافرجام شاه , وی را سرو پا برهنه از شهر بیرون کردند . دخترک در بیابان به راه افتاد و آنقدر رفت و رفت تا از دیدگان سربازان محو شد, با پاهایی خون آ لود و لبانی خشکیده و چشمانی پر اشک قدم در راهی بی پایان نهاده بود که سر انجامی نا معلوم را برایش ورق می زد . در راه به تکه سنگی  تکیه کرد واز شدت خستگی به خواب رفت . چند روز بعد که چشم باز کرد دید پیر مردی مهربان بر بالینش نشسته و زخمهایش را تیمار می کند . دخترک با هیجان از جای بر خواست ! و آرام گفت : خدایا  !چه می بینم ؟ پیر مرد را در   آغوش گرفت و با خوشحالی فریاد زد : من زنده ام , من نمرده ام , پیر مرد خنده ای از روی مهر بر لبانش نقش بست وگفت : آری ! خدا را شکر تو زنده ای , اگر من تو را نمی یافتم می مردی. دخترک در کنار پیر  مرد نشست و گفت : چگونه مرا پیدا کردی , از شاه نتر سیدی به من جا و مکان  دادی و مرا درمان  نمودی ؟ پیر مرد خنده کنان گفت : شاه در بیابان چه می کند ؟ 

من پیر مردی خار کنم , که هر روز برای کندن خار به بیابان می روم و خارها را به بازار می برم و می فروشم و مایحتاجم را تهیه می کنم وبه کلبه ی محقرم باز می گردم. آن روز هم مثل هر روز یا علی گویان به راه افتادم که در حین کندن خار از دور تورا دیدم . اول فکر کردم سراب می بینم ولی سراب نبود . دختری بینوا , که از پاهایش خون می چکید واز فرط خستگی , تشنگی و گرسنگی از حال رفته بود . تورابر دوش گرفته و به خانه آوردم یک هفته  در خواب بودی ومدام ناله می کردی . دارو های  گیاهی به تو خوراندم و زخمهایت را تیمار کردم تا بهبودی حاصل  شد وحال خوشحالم از اینکه تو را زنده می بینم . پیر مرد آهی کشید و گفت :  حال تو داستان زندگیت را برایم بگو ... بگو بدانم در بیابان چه می کردی ؟ دخترک لنگ لنگان یک دو قدم برداشت .

                                                     

آه سردی کشید و قامتی راست کرد و با انگشتان دستش جلو موهایش را شانه کرد وآرام و با متانت دخترانه ی خود داستانش را برای پیرمرد باز گفت و ادامه داد : حال نمی دانم چه کنم و کجا بروم پیرمرد از جایش بلند شد دست بر شانه های دخترک نهاد و گفت : من در زندگی هیچ کس ندارم , پیرم و فرسوده , همیشه آرزوی دختری داشتم تا محبتش را نثارم کند . پیش من بمان من خار می کنم و غذا تهیه می کنم وتو نظافت کن و غذا بپز . خدا بزرگ  است و روزی رسان .  (ادامه دارد)   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 6:14  توسط مینا  | 

خانم گل  می خواد قصه بگه                                     

 

 

                                        دخترک خار کن

 گفته اند :  روزی از روز ها ناصرالدین شاه قاجار در اطراف شهر به سیر و سیاحت مشغول بوده    

 در بیرون از شهر چشمه ای بود که دختران از آن آب برای شرب به منزل می بردند . آن روز هم سه دختر زیبا و با وقار کوزه هایشان را از آب چشمه پر کرده و به راه افتاده , به سایه ی درختی رسیدند در آنجا نشسته تا استراحت کنند شاه وهمراهان آرام خود را به نزدیکی آن سه رساندند و درلابه لای درختان  به نظاره نشستند . برای شاه جالب بود که بداند آنها با هم چه می گو یند. واز چه سخن می رانند . در همان حال یکی از دختران لب گشود و گفت : بیایید هر کدام یک آ رزو بکنیم شاید بر آورده شود .

دو دختر دیگر این پیشنهاد را قبول کردند و از او خواستند تا آرزویش را بگوید , دخترک آهی کشید و گفت : آرزو دارم  به قصر ناصرالدین شاه بروم واو سفره ای رنگین برایم بگستراند و آنقدر بخورم تا سیر شوم .

دختر دوم خنده ای کرد و گفت: چه آرزوی پیش پا افتاده ای ,من آرزو دارم به حرم سرای شاه وارد شوم و یکی از زنان در بار او باشم تا همیشه خو ب بخورم و خوب بپوشم  .

دختر سوم از جای بر خاست . قدی راست کرد و با اشوه و ناز گفت : اما آرزوی من ورای آرزو های شماست .

 

                         

شاه که دخترک دلش را ربوده بود . بی صبرانه منتظر بود تا او آرزویش را بگوید, با خود  گفت: هر چه بخواهی به تو می دهم . آنقدر جواهر به پایت می ریزم تا راضی شوی , هنوز شاه در خیالش غوطه ور بود که دخترک ابرویی راست کرد و با نازو غمزه گفت : آرزو دارم روزی به حمام بروم و شاه را برای حمام رفتن من خبر کنند تشت حمامم را روی سر شاه بگذارند وشاه   لی لی کنان به دنبال من به حمام بیاید و همان طور یک لنگه بایستد تا من از حمام خارج شوم وباز لی لی کنان تشت حمام من را به خانه بر گرداند .

دختران با تعجب او را می نگریستند ولی پی به منظور او نمی بردند و در طرف دیگر کاخ آرزوهای شاه فرو ریخت .خشم تمام وجود شاه را گرفته وآن عشق نا گهانی به نفرت بدل شده بود با عصبانیت به قصر باز گشت و دختران را به نزد خود فرا خواند, شاه که خون خونش را میخورد  غضبناک به دخترک گفت : پس آرزو می کنی  !  دختران از همه جا بی خبر نگران و پریشان شاه و اطرافیانش را از زیر نظر می گذراندند .واین فکر که چگونه از خشم شاه رهایی یابند افکارشان را مغشوش کرده بود .   (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 5:54  توسط مینا  | 

                                                     

                                  

 

من از نهایت شب حرف می زنم

و از نهایت تاریکی

 اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی حوشبختت بنگرم

                                            فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 23:20  توسط مینا  | 

سخن دوم

                              

امروز میخوام فردارو ترسیم کنم .دیروزو تو امروز بیارم و برای فردا یه خشته طلا بکارم .

می خوام شعرای قشنگه فروغ و زینت بخش وبلاکم کنم تا اگه یه جایی ادعام شد که وبلاکم ادبیه از من نپرسند پس کو ؟

  و علاوه بر اون اگه خدا بخواد در آینده ی نزدیک  شعر های زیبایی  از شعرای خوب معاصر و مقالات وتمثیلات ,دست نوشته های ادبی و  فهرستی از کتابهای ادبیات رو در اختیارتون خواهم گذاشت

                      

                     واما  فروغ زندگی من فروغ فرخ زاد

                                            

اسم این قسمت رو عاشقانه گذاشتم برای اینکه ثابت کنم فروغ و خیلی دوست دارم.

                                

وشمایی که فروغ و دوست دارید دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 6:53  توسط مینا  | 

زنگ تفریح                     

                         

    در کنج دلم عشق کسی خانه دارد

    کس جای درین خانه ی ویرانه ندارد

    دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

       کس تاب نگهداریه دیوانه ندارد             

                        

            

             من امشب تاسحر خوابم نخواهد برد

              زمان در بستر شب خواب و بیدار است

                       سیاهی تار می بندد

               چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

            دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

              به هر سو چشم من رو می کند فرداست

             سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

                     قناریها سرود صبح می خوانند

             ومن آنجا.........................

 

گزیده ای از وبلاک آقا سعید البته با اجازه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:18  توسط مینا  | 

                                   

                            خانم گل کت فروش                

گوی تنوع رو تو زندگیم می غلتونم و با رنگی کردن زندگی, زیبایش و صد چندان می کنم . سعی دارم خوشبختی رو با ظواهر زندگی بیامیزم و به خودم بقبو لونم که میشه از زندگی لذت برد, به شرطی که خودم بخوام . مثلا :از کمترین امکانات بهترین استفاده رو می برم .

زیبا پسندی وخوش لباسی یکی از محاسن وجودی خانمهاست و منم سعی می کنم اصول  زندگیم و در چهار چوب همین مقوله ویرایش بدم . پس باید از اونچه که دارم به نحو احسن در زمانهای مناسب استفاده کنم . برای اومدن به پارک هم برای اینکه خودم از خودم خسته نشم هر روز یک کت و یک مانتوی مناسب باهم می پوشیدم وچون بهمن اون سال تقریبا عین بهار بود و صبحهایی بسیار گرم داشت. معمولا از خوابگاه که حرکت می کردم کتم رو روی دستم مینداختم و وارد پارک می شدم .

اون روزم مثل همیشه با ورود به پارک یک روز قشنگ دیگه رو شروع کردم و باید آماده می شدم برای  فردایی قشنگتر . همان طور که در پارک قدم می زدم حس کردم  یکی قدمهاش و با قدمهای من تنظیم  و انگار من و تعقیب می کنه , بی توجه به اونچه که داشت اتفاق می افتاد به راهم ادامه دادم تا به همون جای همیشگی رسیدم , کتم و روی شونه ی نیمکت انداختم و کتابم و از کیفم بیرون آوردم و برگشتم تا روی نیمکت بشینم که با کمال تعجب پیر مردی رو با لباس مخصوص نگهبانی پارک در مقابل خودم ایستاده دیدم که به من خیره شده بود . من با تعجب !  لبخندی زدم و گفتم: با من کاری دارید ! چیزی نگفت گویا دو دل بود که حرف بزنه یا نزنه , سوار بر اسب سکوت بی امان بر من می تاخت.من که از این رفتار راضی نبودم  سر حرف وباز کردم و گفتم :  می بخشید به نظر شما ممکنه امروز چای فروش ازاین مسیر عبور کنه ؟ 

 اون بی توجه به سوال من پرسید : می بخشید خانم شغل شما چیه ؟ منم با افتخار سرم رو بالا گرفتم و گفتم : من دانشجو معلمم و چون محیط خوابگاه مناسب درس خوندن نیست به پارک میام تا بتونم از لحظاط بهترین استفاده رو ببرم ولی ............هنوزحرفم تموم نشده بود که نگهبان پارک با لهجه ی شیرین ترکی خودش و نفرین  کرد و از من معذرت خواست.                       

مدام می گفت : من چه گناهی کردم . خانم من وببخشید .

من که نمی دونستم نگهبان پارک چه گناهی مرتکب شده ؟ واصلا چرا من باید اون و ببخشم ؟ پرسیدم : چی شده ؟ مگه شما چکار کردی ؟ با حالت شرمندگی گفت :

 انشاالله من ومی بخشید  :  من هرروز کتهای جور واجور رو روی دست شما می دیدم با خودم فکر کردم شما کت فروش هستید برای همین امروزآمده بودم تا اون کت خاکستری که دیروز آ ورده بودید رواگر نفروختید از شما بخرم .من که برام خیلی جالب بود . زدم زیر خنده و گفتم : تحویل بگیر خانم گل , دیگه تو باشی که دم از تنوع بزنی . نگهبان که هنوز احساس شرمندگی می کرد در حالی که سر رو به زیر انداخته بود می گفت :

           خیلی بد آدم در باره ی مردم زود قضاوت کنه .

من خیلی زود حرف و عوض کردم و گفتم : بی خیال , فراموش کنید ,قشنگی زندگی هم به همین اشتباهات و لذتش به بخشش این اشتباهاته .

با معذرت خواهی مجدد نگهبان , از هم جدا شدیم  .

 او رفت                                                                 

                          من موندم وخانم گل کت فروش .

            

 

                                                                ۸۳/۱۱/۲

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 5:49  توسط مینا  | 

زنگ تفریح                                     

 

       گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

 

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید                   

         

         گفتمش نقشی بکش پایان کارش عشق را

 

آه سردی از دلش چون عاشق رسوا کشید

 

                                                      

 

 

 عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

            

                         سهرا ب سپهری

 

                                                    

 

 

                                                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 6:52  توسط مینا  | 

 آخه من شیعم  شیعی که به مرور فرسوده می شه واز بین می ره ودیگه اثری ازش باقی نمی مونه ولی معلم حتی بعداز مرگش هم آثارش باعث ساخت و ساز اجتماع می شه .

من که ازاین حرفا خیلی خوشم اومده بود براش کف زدم و گفتم : آفرین ! آفرین ! خیلی عالی بود ! حرفات به آدم آرامش می ده و آدم و باخودش به اون دور دستا می بره .

بعد ادامه دادم می خوام از ثبات صندلی بگم و از ثابت قدم بودن معلم. از استقلال صندلی و از مستقل بودن معلم .از استحکام صندلی و مستحکم بودن معلم . از عینی بودن صندلی و به عینیت رسیدن معلم .

من که تازه  چونم گرم شده بود , تا که سرم و برگردوندم متوجه شدم چند نفراز همکلاسیها حاج و واج من و از زیر نظر میگذرونند , من که جا خورده بودم ومی خواستم رد اتهام کنم از جام پا شدم و سلام کردم .

 گفتند: خانم گل داری با کی حرف می زنی؟ خندیدم و گفتم : هیچی , داشتم تمرین سخنرانی می کردم .

با یک چشمک که بین من و صندلی رد و بدل شد بقیه ی صحبتا روموکول کردیم به فردا  . با لبخند ملیح صندلی رفتم به طرفش و برای لحظه ای روش نشستم تا به اون نزدیکتر باشم و بهتر درکش کنم       

                                                                                           

                                          ۸۳/۲/۵                                                

            

 

 

                                            

 

 

                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 6:25  توسط مینا  | 

                               

                                    خانم گل وصندلی

اون روزم مثل روزای دیگه زودتر از همه وارد کلاس شدم, روی صندلی نشستم و دستم وگذاشتم زیر چونم, بانگاهی متفکرانه کلاس واز زیر نظر گذروندم یه صندلی که دقیقا جلوتابلو  نشسته بود توجه من وبه خودش جلب کرد پا شدم و دور صندلی یک چرخی زدم و  سر جام نشستم .

 صندلی خودش و جابجا کرد و گفت : چیه آدم ندیدی ؟

 خندیم و گفتم: آدم دیدم ولی صندلی مثل تو ندیدم .

باحالت غرور گفت: مگه چه مه ؟ باهمون حال خنده  گفتم : چیزیت نیست  فقط خیلی باحالی .

گردنی راست کرد و گفت : خوب ! حالا!

من که از این حالت خیلی خوشم اومده بود زدم زیر خنده , حالا نخند وکی بخند .صندلی باتعجب پرسید: چرا می خندی؟  گفتم : هیچی  , همینجوری , ازت خوشم اومد .

 بعد از این صحبت کوتاه با هم دوست شدیم  . صبح خیلی قشنگی بود , دل وقلوه دادن من و صندلی هم به زیبایی اون رونق بخشیده بود .صحبت به درازا کشید من که دستام و به هم گره زده وبه صندلی خیره شده بودم فکرم و متمرکز کردم و گفتم :من وقتی به تو نگاه می کنم یاد خیلی چیزا می افتم و تورو با خیلیا مقایسه می کنم . مثلا : خمیدگی تو, به پیری معلم  و ایستادگی تو, به توان و استواری او در برابر سختی ها .

 وقتی تو  سنگینی بار یک انسان رو تحمل می کنی  این تصور در ذهن من پا میگیره که یک معلم هم از لحاظ اقتصادی بار سنگینی رو تحمل می کنه .

 وقتی به تو تکیه می زنم به این فکر می افتم که یک معلم هم نقش تکیه گاه رو برای دانش آموز ایفا میکنه .تو روی پاهای خودت ایستادی, معلمم سعی می کنه روی پاهای خودش بایسته و لباس بی نیازی روبا افتخار به تن کنه . صندلی خستگی رو از تن و جسم بیرون می بره , جالبه که بدونی معلمم باشگردهای خاص خودش خستگی فکری رو از بین می بره. صندلی با هر همنشینی سازگاره , سازگاری جزء خصلتهای  خوبی که معلم گامهای استوار زندگیش و با اون تنظیم می کنه .

 من همینجور حرف می زدم و صندلی سرش رو به علامت تصدیق تکون می داد  می خواستم دوباره لب باز کنم که صندلی گفت :

 می دونی ! خدا به یک معلم نعمت های زیادی  داده که که ما صندلیا از اون محرومیم .خدا به معلم یک قلب رئوف و مهربون , فکر بیناوآگاه و چشم حقیقت بین عطا کرده و یک دل کوچیک که توش یک دنیا معرفت رو جا داده وصبوری که مثل یک قبا رو شو نه هاش زینت بخش قامتشه .

نفرت و زیر پاهاش له می کنه وبذر عشق و تو دلای شاگرداش می کاره .معلم رشد و پویایی و انسانیت داره . در حالی که هیچکدوم از این نعمتها رو خدا در وجود ما قرار نداده .(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 18:28  توسط مینا  |