![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
از عشق نمی نویسم زیرا که در این جهان فانی عشقی نرسد چرا ندانی عشقی که شکسته شد کلیدش فریاد سکوت هم ربودش عشقی که پیام آرزو داشت فریاد دل و نگاه او داشت آنجا که نگاه سوخت در من فریاد وفا سوخت در من از عشق نمی نویسم زیرا که نه عشق ماندگار است نه معشو قه ی ما سازگار است دل را که براه کس ندادم زافسون نگاه کس نبازم از عشق نمی نویسم زیرا که هزار آرزو را در سر به دل و به دیده دارم از عشق نمی نویسم زیرا که نگاه خسته ای را در گوشه ی دل تکیده دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:8 توسط مینا |
|
|
خانم گل و درخت انجیر با ورود به پارک یک صبح قشنگ دیگه رو شروع کردم . محیط پارک مثل همیشه آروم و بی صدا وهر کس به کاری مشغول, یک عده ورزش می کردند وعده ای هم روی نیمکتهای پارک نشسته بودند واز هوای لطیف پارک بهره می بردند . مسافتی راه اومدم , خسته شدم , می خوام یه جایی برای نشستن پیدا کنم , صدایی با التماس من و به طرف خودش می خونه: خانم گل تو رو خدا بیا اینجا بشین ! با تعجب اطراف رو از زیر نظر گذروندم ! اونجا غیر از یکی دو پیر مرد ویک خانم مسن کسی نبود ولی این صدا از آنه خانم جونی بود . پس باید دنبال کس دیگه ای بگردم . رو به درخت سپید دار کردم و گفتم : نفهمیدی کی من و صدا کرد ؟ سپید دار با همون غرور بی خودی همیشگی گفت : من کاری به این کارا ندارم , حتما یه درخت مزاحم ! من که از حرفهای سپید دار دلگیر شده بودم . با ناراحتی گفتم : چقدر خود خواه ! هنوز حرفم تموم نشده بود که دوباره همون صدا : بیا اینجا بشین , خواهش می کنم ! توجهم به رو برو جلب شد .یه درخت انجیر , یکه وتنها نشسته و نگاه پر از اندوهش و به من دوخته بود . لبخندی زدم و رفتم جلو و به شوخی گفتم : درخت انجیر, چی شده ؟ فیلت یاد هندوستان کرده .درخت انجیر آهی کشید و گفت : خیلی تنهام , نمی یای کنار من بشینی و درس بخونی ؟ گفتم : چرا که نه ! قه قه ای زد و گفت : وای خانم گل ! تو چقدر خوبی ! خواستم زیر پا ش بشینم که با صدای بلندی گفت : نه! نه! نشینی, ها..... چمن خیس پادرد می شی. من با تعحب پرسیدم: پس کجا بشینم ؟ دستش و دراز کردوگفت : بیا ,بیا روی دستای من بشین . من خندیدم و گفتم : وای ! دیونه شدی ؟ زشته مردم چی می گن ؟ شخصیتم می ره زیر سوءال . پ
پس از لحظه ای سکوت گفت : فهمیدم .... می تونی روی برگام بشینی . گفتم : نه ! باید یه فکر بهتری بکنیم . رفتم سراغ کیفم . همه جاش و گشتم .تا اینکه بلاخره با خوشحالی گفتم : پیداش کردم . این نایلکس بهترین وسیله برای نشستنه. خلاصه به هر طریقی بود آماده ی درس خوندن شدم .......... توی یه لحظه ی کوتاه ناله ی درخت انجیر ازدحام زمزمه های من و درهم شکست . با دلسوزی پرسیدم : آخه چی شده ؟ چرا ناله می کنی ؟ فقط ناله می کرد : آخ ! وای !.......... ناله هایی که دل سنگ و آب می کرد . از جام پاشدم . دست روی تنش کشیدم و پرسیدم : چرا زخمی شدی ؟ گفت : یه روز جمعه دومسافر زیر سایه ی من با هم پیمان دوستی بستند و برای به یادگار گذاشتن این خاطره , تاریخ اون و با چاقو روی تنه ی من حک کردند . با خودم فکر کردم آخه این حیونکی چه گناهی کرده که مستحق چنین زجری باشه , گفتم : چرا فریاد نکشیدی تا یکی به دادت برسه . گفت : داد زدم ولی هیچکس فریاد سکوت من رو نشنید . من با دلسوزی گفتم : می خوای روی زخمات کرم بمالم ؟ گفت :فایده ای نداره , باید زمان اون و تر میم کنه . متاثر شده بودم ولی کاری از دستم ساخته نبود , باید خوشحالش می کردم .به فکر فرو رفتم...... فکری به خاطرم رسید . گفتم : درخت انجیر جمعه تولدم دعوتت کنم می یای ؟ خنده ای کرد و گفت : آخه دختر خوب ! من که نمی تونم راه برم . گفتم : تو که می تونی با من حرف بزنی پس حتما می تونی به تولدم بیای . با لبخند گفت : من با تو حرف می زنم,می خندم, درد دل می کنم اما هیچ کدوم اینها واقعی نیست .پاکی و صدق و صفا ی تو باعث شده , توی خیالت با من حرف بزنی , بخندی و غمگین بشی ,من گفتم : من کاری به این حرفا ندارم .خیال منی , باش ولی باید تولدم بیای . قه قه ای زد و گفت : باشه , باشه یه کاریش می کنم. زبیا ترین لحظه ی زندگی هر انسانی زمانی که باعث شادی دیگرون بشه. تازه پرستوی مهاجرخیالم روی آسمون شاد و پر ستاره ی درخت انحیربه پرواز در اومده بود که: صدای آواز دوتا پرنده ی کوچیک اومد و اون و فراریش داد .دوتا پرنده که با شادی زمستونی ترنم بهار سر داده بودند و درترانه های زیبا شون ستایش خدارو گنجونده بودند .چقدر زیبا و دلنشین نعمتهای خدا رو می شمردند و اون ستایش می کردند. کاری که ما حتی بهش فکرم نمی کنیم . خلاصه اینکه دوتا پرنده بالای سر درخت انجیر چرخی زدند و یک صدا وهما هنگ آواز سر دادند که: درخت انجیر خوب و مهربون............. قشنگ ترین خلقت جهون مادوست داریم همسایه ات بشیم........... روی شونه هات لونه بسازیم ما دوست داریم باتو دوست با.......... شیم اجازه میدی با هم دیگه همدل بشیم درخت انجیر با خوشحالی گفت : وای چه عالی!! او دیگه تنها نبود و خوشحالیش خوشحالی من وصد چندان می کرد. دوتا پرنده ی کوچیک ونقلی شروع به ساختن لونشون کردند.در حالی که می خندیدم گفتم:
دوستیون مبارک!!!!!!! اونا در تلاش بودندومن در دریایی از فکر غوطه می زدم که : چرا ما آدما نمی تونیم عشق و توی قلب نقلیمون راه بدیم ؟ چرا به زندگی گیر می دیم وبه خودمون و به دیگرون سخت می گیریم؟ پرنده بودن سخته ؟ نه ! نیازی به پرواز نیست . فقط کافیه مثل پرنده ها بی آلایش زندگی کنی, مثل خورشید بخشنده باشی وومثل دریا بی ریا ومثل سروسربلند. فقط کافیه خودت نکات مثبت وجودت و پیدا کنی وبا افتخار اون و پرورش بدی, قدمای دروغ ,نفاق, حسد وکینه توزی رواز زندگیت قطع کنی . مگه نمیگیم : "والله و سمیع بصیر" پس چرا .............. ۸۲/۹/۱۲ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 7:14 توسط مینا |
|
|
ای از بر سدره شاه راهت ای طاق نهم رواق بالا بشکسته زگوشه ی کلاهت هم عقل دویده در رکابت هم شرع خزیده درپناهت ای چرخ کبود ژنده دلقی در گردن پیر خانفاهت مه؛طاسک گردن سمندت شب طره ی پرچم سیاهت چرخ ارچه رفیع خاک پایت عقل ارچه بزرگ ؛ طفل راهت جبریل؛مقیم آستانت افلاک ؛ حریم بارگاهت خوردست قدر زروی تعظیم سوگند به روی همچوماهت ایزد که رقیب جان خرد کرد نام تو ردیف نام خود کرد ای مسند تو ورای افلاک صدر تو وخاک توده ؛حاشاک در راه توزخم محض مرهم بریاد تو زهر عین تریاک طغرای جلال تو لعمرک منشور ولایت تو لولاک نه حقه وهفت مهره پشتت دست تو و دامن تو زان پاک هرچ آن سمت حدوث دارد دردیده ی همت تو خاشاک در عهد نبوت تو آدم پوشیده هنوز خرقه ی خاک نقش صفحات رایت تو لولا کلما خلقت و افلاک خواب تو و لاینام و قلبی خواب تو ابیت عند ربی ای حجره ی دل به تو منور وی عالم جان ز تو معطر ای شخص تو ؛عصمت معطر وی ذات تو ؛ رحمت مصور بی یاد تو ؛ ذکرها مزور بی نام تو ؛ وردها مبتر خاک تو نشان شاخ طوبی دست تو زهاب حوض کوثر ای از نفس نسیم خلقت نه گوی فلک چو گوی عنبر از یعصمک الله اینت جوشن وز ینصرک الله اینت مغفر تو ایمنی از حدوث گو باش عالم همه خشک یاهمه تر طاوس ملایکه بریدت سر خیل مقربان مریدت هر آدمیی که او ثنا گفت هرچ آن نه ثنای تو خطا گفت خود خاطر شاعری چه سنجد نعت تو سزای تو خدا گفت گرچه نه سزای حضرت توست بپذیر هر آنچه این گدا گفت هرچند فضول گوی مردی است آخر نه ثنای مصطفی گفت؟ در عمر هر آنچه گفت یا کرد نادانی کرد و ناسزا گفت زآن گفته کرده گر بپرسند کز بهر چه یا چرا گفت: این خواهد بود ؛ عدت او کفارت هرچه کرد یا گفت تو محو کن از جریده ی او چون نیست بضاعتی ز طاعت از ما گنه و ز تو شفاعت ترکیب بندی از هاتف اصفهانی و امام جعفرصادق برشمامبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:57 توسط مینا |
|
|
منتخب نظرات خوب شما خوبان نگاه اولت بر من اثر کرد
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 12:0 توسط مینا |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت ترا با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم دراین سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو ؛مگو ؛ که چرا رفت ؛ننگ بود عشق من و نیازتو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت؛چو نور صبح بیرون فتاده بود به یک باره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شب رنگ زندگی رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده هاو پشیمان زگفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 6:10 توسط مینا |
|
|
زنگ تفریح
ای دل گر ازآن چاه زنخدان بدر آیی هر جا که روی زود پشیمان بدر آیی هشدار که گر وسوسه ی عقل کنی گوش آدم صفت از روضه ی رضوان بدر آیی حافظ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:13 توسط مینا |
|
|
آخرلامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 7:3 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|