|
هزارویک شب با خانم گل
|
از عشق نمی نویسم 
زیرا که در این جهان فانی
عشقی نرسد چرا ندانی
عشقی که شکسته شد کلیدش
فریاد سکوت هم ربودش
عشقی که پیام آرزو داشت 
فریاد دل و نگاه او داشت
آنجا که نگاه سوخت در من
فریاد وفا سوخت در من
از عشق نمی نویسم
زیرا که نه عشق ماندگار است
نه معشو قه ی ما سازگار است
دل را که براه کس ندادم
زافسون نگاه کس نبازم
از عشق نمی نویسم
زیرا که هزار آرزو را
در سر به دل و به دیده دارم
از عشق نمی نویسم 
زیرا که نگاه خسته ای را
در گوشه ی دل تکیده دارم





خانم گل و درخت انجیر
با ورود به پارک یک صبح قشنگ دیگه رو شروع کردم .
محیط پارک مثل همیشه
آروم و بی صدا وهر کس به کاری مشغول, یک عده ورزش
می کردند وعده ای
هم روی نیمکتهای پارک نشسته بودند واز هوای لطیف
پارک بهره می بردند

. مسافتی راه اومدم , خسته شدم , می خوام یه جایی برای نشستن پیدا کنم ,
صدایی با التماس من و به طرف خودش می خونه:
خانم گل تو رو خدا بیا اینجا بشین ! با تعجب اطراف رو از زیر نظر گذروندم !
اونجا غیر از یکی دو پیر مرد ویک خانم مسن کسی نبود ولی این صدا از آنه
خانم جونی بود . پس باید دنبال کس دیگه ای بگردم .
رو به درخت سپید دار کردم و گفتم : نفهمیدی کی من و صدا کرد ؟
سپید دار با همون غرور بی خودی همیشگی گفت : من کاری به این کارا
ندارم , حتما یه درخت مزاحم !
من که از حرفهای سپید دار دلگیر شده بودم . با ناراحتی گفتم : چقدر خود خواه !
هنوز حرفم تموم نشده بود که دوباره همون صدا : بیا اینجا بشین ,
خواهش می کنم !
توجهم به رو برو جلب شد .یه درخت انجیر , یکه وتنها نشسته و
نگاه پر از اندوهش و به من دوخته بود . لبخندی زدم و
رفتم جلو و به شوخی گفتم :
درخت انجیر, چی شده ؟ فیلت یاد هندوستان کرده .درخت انجیر آهی
کشید و گفت : خیلی تنهام , نمی یای کنار من بشینی و درس بخونی ؟
گفتم : چرا که نه ! قه قه ای زد و گفت : وای خانم گل ! تو چقدر خوبی !
خواستم زیر پا ش بشینم که با صدای بلندی گفت : نه! نه! نشینی, ها.....
چمن خیس پادرد می شی. من با تعحب پرسیدم: پس کجا بشینم ؟ دستش و
دراز کردوگفت : بیا ,بیا روی دستای من بشین . من خندیدم و گفتم : وای !
دیونه شدی ؟ زشته مردم چی می گن ؟ شخصیتم می ره زیر سوءال . پ
پس از لحظه ای سکوت گفت : فهمیدم .... می تونی روی برگام بشینی .
گفتم : نه ! باید یه فکر بهتری بکنیم . رفتم سراغ کیفم . همه جاش و
گشتم .تا اینکه بلاخره با خوشحالی گفتم : پیداش کردم . این نایلکس
بهترین وسیله برای نشستنه. خلاصه به هر طریقی بود آماده ی
درس خوندن شدم ..........
توی یه لحظه ی کوتاه ناله ی درخت انجیر ازدحام زمزمه های
من و درهم شکست .
با دلسوزی پرسیدم : آخه چی شده ؟ چرا ناله می کنی ؟
فقط ناله می کرد : آخ ! وای !..........
ناله هایی که دل سنگ و آب می کرد . از جام پاشدم .
دست روی تنش کشیدم و پرسیدم : چرا زخمی شدی ؟
گفت : یه روز جمعه دومسافر زیر سایه ی من با هم پیمان
دوستی بستند و برای به یادگار گذاشتن این خاطره ,
تاریخ اون و با چاقو روی تنه ی من حک کردند .
با خودم فکر کردم آخه این حیونکی چه گناهی کرده که
مستحق چنین زجری باشه , گفتم : چرا فریاد نکشیدی
تا یکی به دادت برسه .
گفت : داد زدم ولی هیچکس فریاد سکوت من رو نشنید .
من با دلسوزی گفتم : می خوای روی زخمات کرم بمالم ؟
گفت :فایده ای نداره , باید زمان اون و تر میم کنه .
متاثر شده بودم ولی کاری از دستم ساخته نبود , باید خوشحالش
می کردم .به فکر فرو رفتم......
فکری به خاطرم رسید .
گفتم : درخت انجیر جمعه تولدم دعوتت کنم می یای ؟ خنده ای کرد و
گفت : آخه دختر خوب ! من که نمی تونم راه برم . گفتم : تو که
می تونی با من حرف بزنی پس حتما می تونی به تولدم بیای .
با لبخند گفت : من با تو حرف می زنم,می خندم, درد دل می کنم
اما هیچ کدوم اینها واقعی نیست .پاکی و صدق و صفا ی تو باعث شده ,
توی خیالت با من حرف بزنی , بخندی و غمگین بشی ,من گفتم :
من کاری به این حرفا ندارم .خیال منی , باش ولی باید تولدم بیای .
قه قه ای زد و گفت : باشه , باشه یه کاریش می کنم.
زبیا ترین لحظه ی زندگی هر انسانی زمانی که باعث شادی دیگرون بشه.
تازه پرستوی مهاجرخیالم روی آسمون شاد و پر ستاره ی درخت
انحیربه پرواز در اومده بود
که:
صدای آواز دوتا پرنده ی کوچیک اومد و اون و فراریش داد
.دوتا پرنده که با شادی زمستونی ترنم بهار سر داده بودند و
درترانه های زیبا شون ستایش خدارو گنجونده بودند .چقدر
زیبا و دلنشین نعمتهای خدا رو می شمردند و اون ستایش می کردند.
کاری که ما حتی بهش فکرم نمی کنیم .
خلاصه اینکه دوتا پرنده بالای سر درخت انجیر چرخی زدند و
یک صدا وهما هنگ آواز سر دادند که:
درخت انجیر خوب و مهربون.............
قشنگ ترین خلقت جهون
مادوست داریم همسایه ات بشیم...........
روی شونه هات لونه بسازیم
ما دوست داریم باتو دوست با.......... شیم
اجازه میدی با هم دیگه همدل بشیم
درخت انجیر با خوشحالی گفت : وای چه عالی!!
او دیگه تنها نبود و خوشحالیش خوشحالی من
وصد چندان می کرد.
دوتا پرنده ی کوچیک ونقلی شروع به ساختن
لونشون کردند.در حالی که می خندیدم گفتم:
دوستیون مبارک!!!!!!!
اونا در تلاش بودندومن در دریایی از فکر غوطه می زدم که :
چرا ما آدما نمی تونیم عشق و توی قلب نقلیمون راه بدیم ؟
چرا به زندگی گیر می دیم وبه خودمون و به دیگرون سخت
می گیریم؟
پرنده بودن سخته ؟ نه ! نیازی به پرواز نیست . فقط کافیه
مثل پرنده ها بی آلایش زندگی کنی, مثل خورشید
بخشنده باشی وومثل دریا بی ریا ومثل سروسربلند.
فقط کافیه خودت نکات مثبت وجودت و پیدا کنی وبا
افتخار اون و پرورش بدی, قدمای دروغ ,نفاق, حسد
وکینه توزی رواز زندگیت قطع کنی .
مگه نمیگیم : "والله و سمیع بصیر" پس چرا ..............

۸۲/۹/۱۲
ای از بر سدره شاه راهت
وی قبه ی عرش تکیه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا

بشکسته زگوشه ی کلاهت
هم عقل دویده در رکابت
هم شرع خزیده درپناهت
ای چرخ کبود ژنده دلقی
در گردن پیر خانفاهت
مه؛طاسک گردن سمندت
شب طره ی پرچم سیاهت
چرخ ارچه رفیع خاک پایت
عقل ارچه بزرگ ؛ طفل راهت
جبریل؛مقیم آستانت
افلاک ؛ حریم بارگاهت
خوردست قدر زروی تعظیم 
سوگند به روی همچوماهت
ایزد که رقیب جان خرد کرد
نام تو ردیف نام خود کرد
ای مسند تو ورای افلاک
صدر تو وخاک توده ؛حاشاک
در راه توزخم محض مرهم
بریاد تو زهر عین تریاک
طغرای جلال تو لعمرک
منشور ولایت تو لولاک
نه حقه وهفت مهره پشتت
دست تو و دامن تو زان پاک
هرچ آن سمت حدوث دارد
دردیده ی همت تو خاشاک
در عهد نبوت تو آدم
پوشیده هنوز خرقه ی خاک
نقش صفحات رایت تو
لولا کلما خلقت و افلاک
خواب تو و لاینام و قلبی
خواب تو ابیت عند ربی
ای حجره ی دل به تو منور
وی عالم جان ز تو معطر
ای شخص تو ؛عصمت معطر
وی ذات تو ؛ رحمت مصور
بی یاد تو ؛ ذکرها مزور
بی نام تو ؛ وردها مبتر
خاک تو نشان شاخ طوبی
دست تو زهاب حوض کوثر
ای از نفس نسیم خلقت
نه گوی فلک چو گوی عنبر
از یعصمک الله اینت جوشن
وز ینصرک الله اینت مغفر
تو ایمنی از حدوث گو باش
عالم همه خشک یاهمه تر
طاوس ملایکه بریدت
سر خیل مقربان مریدت
هر آدمیی که او ثنا گفت
هرچ آن نه ثنای تو خطا گفت
خود خاطر شاعری چه سنجد
نعت تو سزای تو خدا گفت
گرچه نه سزای حضرت توست 
بپذیر هر آنچه این گدا گفت
هرچند فضول گوی مردی است
آخر نه ثنای مصطفی گفت؟
در عمر هر آنچه گفت یا کرد
نادانی کرد و ناسزا گفت
زآن گفته کرده گر بپرسند
کز بهر چه یا چرا گفت:
این خواهد بود ؛ عدت او
کفارت هرچه کرد یا گفت
تو محو کن از جریده ی او

چون نیست بضاعتی ز طاعت
از ما گنه و ز تو شفاعت
ترکیب بندی از هاتف اصفهانی
سالروز ولادت حضرت رسول اکرم
و امام جعفرصادق برشمامبارک

منتخب نظرات خوب شما خوبان
نگاه اولت بر من اثر کرد
نگاه دومت دیوانه ام کرد
نگاه سومت عاشقترم کرد
نگاه اخرت خاکسترم کرد


|
نويسنده: مصطفی |
|
| چند روز پیش این داستان را از جایی خوندم که خیلی منو تو فکر فرو برد خیلی برام جالب بود.نظر شما چیه؟؟ و هر که عاشقم شود عاشقش خواهم شد. داستان درباره کوهنوردی ست که میخواست بلندترین قله را فتح کند.بلاخره پس از سالها آماده سازی خود ماجرا جویش رو آغاز کرد اما از اونجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن کرد اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد. سیاهی شب بر کوه ها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود همه جا تاریک بود نور ماه و ستاره ها پشت ابرها کم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید................................................ ادامه در وبلگ من به من هم سر بزن با تبادل لینک چطوری | |
| پست الکترونيک | |

| نويسنده: قطره بارانم | دوشنبه 8 اسفند1384 ساعت: 5:51 |
| بغض هم براي خودش رويايي داشت دلش مي خواست لبخند بزند نمي توانست از همان نزديکي بوي باران را حس کرد ..... بغض ترک خورد و ...... نم نم باريد | |
| وب سايت | |

| شنبه 27 اسفند1384 ساعت: 20:5 | توسط:delnistkaboota | |||
| آرزوهایم را در خاک خواباندم تا شاید روزی از دیاری که دیارش ناپیداست آشنایی پیداشود و برای برفرازش عشقی سالها در پی آن بودم آرزوهایم را بیدار کن در زمانی نه چندان نزدیک در زمانی که عشق ناپیداست منه ناپیدا پیدایم را پیدا خواهم کرد و آرزو دارم که او نیز ناپیدایش را پیدا کند کاش ته دره ی دوستی هیچ کس نظاره گر پایان دوستیمان نبود من به تو و توبه من این ایمان را خواهیم داد که دوستت دارم قشنگ ترین بهانه است آرزو دارم خدایا !انکه را دوستش دارم محتاج نامردان نگردان آرزو دارم خدایا !آنکه را می پرستم به مانند بت مجنون نگردان | ||||
|
| ||||
| يکشنبه 28 اسفند1384 ساعت: 14:44 | توسط:مرتضی ( جادوگر ) | |||
| یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال دلم درد عجیبی دارد امشب دلم روی تو را می خواهد امشب برای دیدن آن روی زیبا دلم هفت آسمان می خواهد امشب نگارین چهره و دریا دلی را دلم پیش خودش می خواهد امشب من و تنهایی و درد و غم خویش دلم شادی ز تو می خواهد امشب من و عید و تو و سالی دگر باز دلم آن مه جبین می خواهد امشب برایت آرزوی فتح و توفیق دلم از آن خدا می خواهد امشب سلام به شما دوست عزیز سال 1385 را به شما تبریک می گویم امیدوارم سالی سرشار از شادی و موفقیت را در پیش رو داشته باشی جادوگر همیشه دوستدار شماست | ||||
|
وب سايت پست الکترونيک
|
||||
| دوشنبه 29 اسفند 1384 ساعت: 6:0 | توسط:آرش | |||
| بشنو از گِل چون صدایت میکند خون دل را همچو یارت میکند | ||||
|
| ||||
| نجشنبه 10 فروردين1385 ساعت: 2:21 | توسط:delnistkabootar | |||
| گورستان عشق در کوير تشنه ي عشق من آبي ترين ستاره ام را به تماشا نشسته ام ديگر نمي خواهم جسدي را که در سردخانه ي قلبم به يادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم هر کجا که ميروم ياد و خاطره اش آزارم ميدهد عذاب مي کشم هزاران بار خواسته ام اورا در گورستان ابدي دفن کنم اماولي هر بار که نگاهم به او مي افتد ناقوس دلم برمي آورد که دست نگه دار عقلم به من راه سلامت را مي نماياند اما دلم از روي آتش مي گذرد و مرا مي سوزاند هميشه اوست که در من حرف آخر را مي زند و من به حکم او در اتش جهنم عشق خاکستر مي شوم | ||||
|
| ||||
| وشنبه 14 فروردين1385 ساعت: 0:5 | توسط:سید احمد | |||
| به نام حضرت عشق سلام خداوندا در این سالی که در پیش است مرا در این سیه سودا و این سرمای پر سوز و سکوت سایه های سرد یاری کن و با تدبیر پر مهرت سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی هدیه ام فرما ... اینم وبلاگهای دیگه من عشق علیه السلام http://hazrateshgh.blogsky.com/ نگاره http://negareh.blogsky.com/ | ||||
| وب سايت پست الکترونيک | ||||

| کشنبه 20 فروردين1385 ساعت: 7:15 | توسط:مرد قبیله | |||
| سلام من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد. من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم. من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد موفق باشی | ||||
|
وب سايت پست الکترونيک
| ||||
|
| ||||
|
| ||||
| چهارشنبه 23 فروردين1385 ساعت: 11:31 | توسط:هانی | |||
| میدانی چرا زیباترین چیزی که خدا خلق کرد عشق بود؟ چون خود عاشق ترین عاشقان است.راستی! می دانی که خدا منتظر است ... ؟ | ||||
| وب سايت پست الکترونيک | ||||
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت ترا
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم دراین سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو ؛مگو ؛ که چرا رفت ؛ننگ بود
عشق من و نیازتو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت؛چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یک باره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شب رنگ زندگی
رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده هاو پشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
زنگ تفریح
ای دل گر ازآن چاه زنخدان بدر آیی
هر جا که روی زود پشیمان بدر آیی
هشدار که گر وسوسه ی عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه ی رضوان بدر آیی
حافظ
آخرلامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

