![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
جنون دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با بهاری که می رسد از راه یا نیازی که رنگ می گیرد درتن شاخه های خشک و سیاه بانسیمی که می تراود ازآن بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطر های سرگردان لب من از ترانه می سوزد سینه ام عاشقانه می سوزد پوستم می شکافت از هیجان پیکرم از جوانه می سوزد
هر زمان موج می زنم در خویش می روم ؛ می روم به جایی دور بوته ی گر گرفته ی خو رشید سر راهم نشسته در تب نور من زشرم شکوفه لبریزم یار من کیست ای بهار سپید؟ گر نبوسد در این بهار مرا یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده چه کسی را به خویش می خواند ؟ سبزه ها ،لحظه ای خموش ،خموش آنکه یار منست می داند! آسمان می دود زخویش برون دیگر او در جهان نمی گنجد آه، گویی که اینهمه آبی در دل آسمان نمی گنجد
در بهار، او زیاد خواهد برد سردی و ظلمت زمستان را می نهد روی گیسوانم باز تاج گلپونه های سوزان را ای بهار ای بهار افسونگر من سراپا خیال اوشده ام در جنون تو رفته ام از خویش شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری بر علفهای خیس تازه ی سرد آه با این خروش و با این طغیان دل گمراه من چه خواهد کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:30 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|