تبليغاتX
بشنو از دل
هزارویک شب با خانم گل

 

 

 

جنون

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با بهاری که می  رسد از راه

یا نیازی که رنگ می گیرد

درتن شاخه های خشک و سیاه

 

 

 

 

 

 

 دل گمراه من چه  خواهد کرد ؟ 

بانسیمی که می تراود ازآن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطر های سرگردان

 

 

 

لب من از ترانه می سوزد  

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافت از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

 

 

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم ؛ می روم به جایی دور

بوته ی گر گرفته ی خو رشید

سر راهم نشسته در تب نور

 

 

 

من زشرم شکوفه لبریزم

یار من کیست ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست ای بهار سپید

 

 

 

 

 

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند ؟

سبزه ها ،لحظه ای خموش ،خموش

آنکه یار منست می داند!

 

 

 

 

آسمان می دود زخویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه، گویی که اینهمه آبی

در دل آسمان نمی گنجد

 

 

در بهار، او زیاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

 

 

 

ای بهار ای بهار افسونگر

من سراپا خیال اوشده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

 

 

 

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازه ی سرد

آه با این خروش و با این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:30  توسط مینا  |