|
هزارویک شب با خانم گل
|

یادداشتی از یک دوست
1 
روزی از روزها یک دختر کوری با یک پسری
دوست می شه دختر کور
آرزو میکنه اگه من چشم داشتم و
می تونستم این پسر رو ببینم
تا آخر عمر باهاش می مو ندم یه
روز یکی چشماش و به دختر
هدیه می کنه وقتی دختر می تونه
ببینه متوجه می شه که طرف
مقابلش یک پسر کور ازش جدا میشی
پسر می گه اگه
می خوای بری برو ولی مواظب
چشمات باش 

پسری به نام نارسیس که زیباییش
شهره ی خاص و عام ,
و مایه ی مباهات بود هر روز مقابل
برکه می ایستاد و به
آب خیره می شد تا از دیدن
خودش لذت ببره یه روز
با عجله به کنار آب اومد تا در جای
همیشگیش بایسته
ولی قبل از اینکه آماده ی
ایستادن بشه
پاش به سنگی گیر کردو در آب
افتاد و غرق شد
کسی فریاد کمکش ر ا نشنید و
زیبایی شم به دادش نرسید.
وقتی نارسیس را از آب گرفتند
چشم از جهان بسته بود.
به یاد او گلی خوشبو و فشنگ
را در آب انداختن
و نامش و نارسیس نهادند و امروزه
همان گل را ما به نام
نر گس میشناسیم
سالروز میلاد باسعادت حضرت
زهرا مبارک باد