![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
یادداشتی از یک دوست 1 روزی از روزها یک دختر کوری با یک پسری دوست می شه دختر کور آرزو میکنه اگه من چشم داشتم و می تونستم این پسر رو ببینم تا آخر عمر باهاش می مو ندم یه روز یکی چشماش و به دختر هدیه می کنه وقتی دختر می تونه ببینه متوجه می شه که طرف مقابلش یک پسر کور ازش جدا میشی پسر می گه اگه می خوای بری برو ولی مواظب چشمات باش
پسری به نام نارسیس که زیباییش شهره ی خاص و عام , و مایه ی مباهات بود هر روز مقابل برکه می ایستاد و به آب خیره می شد تا از دیدن خودش لذت ببره یه روز با عجله به کنار آب اومد تا در جای همیشگیش بایسته ولی قبل از اینکه آماده ی ایستادن بشه پاش به سنگی گیر کردو در آب افتاد و غرق شد کسی فریاد کمکش ر ا نشنید و زیبایی شم به دادش نرسید. وقتی نارسیس را از آب گرفتند چشم از جهان بسته بود. به یاد او گلی خوشبو و فشنگ را در آب انداختن و نامش و نارسیس نهادند و امروزه همان گل را ما به نام نر گس میشناسیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 18:7 توسط مینا |
|
|
مبارک باد
سالروز میلاد باسعادت حضرت زهرا مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:4 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|