|
هزارویک شب با خانم گل
|

| غمي غمناك | |||
|
شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است. |

زنگ تفریح
من امشب تا سحر خوابم
نخواهد برد !
همه اندیشه ام اندیشه ی
فردا است ، 
وجودم از تمنای تو
سرشار است ،
زمان - در بستر شب -
خواب وبیدار است ، 
هوا آرام ، شب خاموش ،
راه آسمانها باز ...
خیالم چون کبوترهای وحشی
می کنند پرواز ...
رود آنجا که می بافند کولی
هاب جادو ، گیسوی شب را ؛
همان جاها ، که شب ها در رواق
کهکشان ها عود میسوزند ؛
همان جاها ، که اخترها ، به بام
قصرها ، مشعل افروزند ؛
همان جاها ، که رهبانان معبدهای
ظلمت نیل می سایند ؛
همان جاها ، که پشت پرده شب ،
دختر خورشید فردا را
می آراید ؛
همان فردای افسون ریز
رویایی ،
همان فردا که راه خواب من
بسته ست ،
همان فردا که روی پرده
پندار من پیداست
همان فردا که ما را روز
دیدار است ! 
همان فردا که ما را روز آغوش
و نوازش هاست !
همان فردا ، همان فردا...

... من امشب تا سحر خوابم
نخواهد برد !
زمان ، در بستر شب ، خواب
وبیدار است ، 
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم
سرد پاییز است ،
دل بی تاب و بی آرام من ،
از شوق لبریز است ،
به هرسو ، چشم من رو می کند :
فرداست ! 
سحر از ماورای ظلمت شب
می زند لبخند
قناریها سرود صبح
می خوانند ...
... من آنجا ، چشم
دراه توام ، ناگاه :
تو را ، از دور می بینم
که می آیی ، 
تو را از دور می بینم
که می خندی ،
تو را از دور می بینم که
می خندی و می آیی ، 
... نگاهم باز حیران
تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد . 
تو را در بازوان
خویش خواهم دید !
سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ
رخسار تو خواهد شد . 
تنم را از شراب شعر
چشمان تو خواهم سوخت :
برایت شعر خواهم خواند ، 
برایم شعر خواهی خواند ،
تبسم های شیرین تو را ،
با بوسه خواهم چید ! 
و گر بختم کند یاری ،
در آغوش تو ... 
... ای افسوس !
سیاهی تار می بندد ، 
چراغ ماه لرزان از نسیم
سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ،
راه آسمانها باز 
زمان - در بستر شب -
خواب وبیدار است

وقتی قدم زنان از روبروی مغازه ها می گذرم یه آه بلند
می کشم . اشک گونه هام و خیس می کنه .از ترس
اینکه مبادا دیگران متوجه گریه کردنم بشند ؛ بغض م رو
می خورم و اشکام رو پاک می کنم .
در حالی که با حسرت دخترا و پسر ایی که به قصد خرید
هدیه به مغازه ها سرک می کشند رو از زیر نظر می گذ رو نم ......
چقدر سخته آدم حسرت نداشته ها رو بخوره؛ نداشته های
که یه روزی داشته ولی حالا نداره .................
پنج سال پیش منم مثل خیلی یا معنی نداشتن رو
نمی فهمیدم توی بغلش احساس آرامش می کردم
وبا نگاهش سینه به سینه ی غرور قدم می زدم
وااااااااااااای................!!!!!!!!!!!!!
ولی حالا اشک و حسرت و آه امانم رو
بریده .......
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......
چراااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آرزو می کنم زور قی باشم برای
تو
تا آنجا برمت که می خواهی
ذ ورقی توانا به تحمل باری که بر دوش
داری
ذ ورقی که هیچگاه واژگون نشود
هر اندازه که نا آرام باشی
یا دریای زندگیت متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانیم ...
آرزو می کنم ای کاش برای تو آفتاب باشم
تا دست هایت را گرم کند
اشک هایت را بخشکاند
خنده را به لبانت باز آرد
پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجود ت را
روشن کند
روزت را غرق نور کند
و یخ پیرامون ت را آب کند .
ای کاش بودی تا من در خورشید نگاهت می نگریستم و
فریاد می زدم
دوستت دارم
روزت مبارک
به مبارکی عشق مقدس پدر و دختر
به مبارکی بوسه هایت در آن زمان که به من محبت
عشق و صفا را آموختی
به مبارکی نگاه آخرین ت آنحا که می دانستی می روی
و ووووووووووووووو!!!!!!!![]()
من به امید واهی دیداری دوباره با تو وداع کردم ....... ![]()
![]()
کاش وداع نمی کردم ........... ![]()
نمی دانستم آخرین دیدارم خواهد بود .............
هر وقت دیگران از پدر می گویند قلبم درد می گیرد ..... ![]()
چرا تو نیستی تا من هم از تو بگویم...................![]()
امشب همه عید دارند ولی من بعد از پنچ سال هنوز در
سوگ تو![]()
![]()
نشسته ام و هنوز اشک می ر یزم و فریاد بر می آورم که :
آن شانه های محبت کو تا سر بر آنها سایم و گونه ام را با
گونه اش نوازش دهم.
آه....................... ![]()
سر بر سینه ی درد می نهم ؛ قبرت را در آغوش
می گیرم و آهی سینه سوز می کشم شاید دردم
را تسکین دهد و مرهمی بر زخمم نهد
میلاد با سعادت علی علیه السلام
بر تمام شیعیان جهان و شما دوستان
مبارک باد
خانم گل
و
امام رضا
یه روز؛ جمعه ی آخر ماه رمضون ؛ مثل بعد از ظهر همه ی
جمعه های دیگه با یک تاکسی سرویس راهی ترمینال شدم
تا به شهرستان محل کارم برم.
وقتی رسیدم ترمینال متوجه شدم آخرین اتو بوس هم رفته ؛
مونده بودم چکار کنم ؛ مثل یک مسافر غریب از خونه خدا حافظی
کر ده بودم با همون تاکسی راهی حرم شدم با خودم گفتم امشب
و حرم می مونم و فردا راهی شهرستان می شم وقتی رسیدم
حرم دعای قبل از اذان بود سریع وضو گرفتم و آماده ی نماز شدم
نماز رو به جماعت به جا آوردم از حرم به قصد خرید افتاری خارج
شدم با یه ساندویچ و یه سان دیس افتار کردم بعد از افتاری یه
گوشه ای رو پیدا کردم و نشستم تا گل صحبت و با امام رضا باز کنم.
حرف برای گفتن زیاد داشتم یه احساس درونی من و تشویق می کرد
به حرف زدن؛ حس کردم امام رضا دوست داره به حرفای من گوش بده
خلاصه دستم و گذاشتم تو دامن آقا رضا و کنارش نشستم حرف زدم
و زدم و زدم و او همین جور به من نگاه می کردو هیچی نمی گفت:و ا
نگار یکی بهم می گفت صبر کن درست می شه خلاصه اون شب
به پایان رسید و باید آماده ی سحری خوردن می شدم ؛ دوباره در
اطراف حرم گشتی زدم؛ این بار برای خرید سحری؛ ولی هرچه
جلو تر می رفتم تاریکی و سکوت بیشتر میشد و جغد سیاه
شب چادر ترس رو تو دلم پهن می کرد .
به سرعت به حرم برگشتم به اولین ورودی که رسیدم.
رو به امام رضا کردم و گفتم:
یا امام رضا خودت دیدی رفتم سحری بخرم ولی همه ی
مغازه ها بسته بود .تو می دونی من بی سحری نمی
تونم روزه بگیرم .تازه سحری می خورم ساعت 9 دلم
ضعف می ره وای به اون که بی سحری روزه بگیرم .
خلاصه از من انتظار روزه نداشته باشی اگه می خوای
روزه بگیرم سحریم و برسون و گرنه از من انتظار روزه
نداشته باشی خلاصه گفتم و گفتم و گفتم . تا اینکه
به یکی از کفش داری ها رسیدم رفتم داخل هنوز یک
ساعت به اذان مونده بود کنار در روی پله نشستم
چادرم رو کشیدم روی صورتم با خودم گفتم تا اذان
یه چرت کوتاه بزنم؛ آخه من اون شب اصلا نخوابیده بودم .
دیری نگذشته بود حس کردم یکی به نام ؛داره من و صدا می کنه:
خانم گل ...
خانم گل ....
تو اینجا چکار می کنی؟
با تعجب چادر رو از روی صورتم کنار زدم .فاطمه یکی از
دوستان خیلی قدیم من که نزدیک به 13 سال ازش
بی خبر بودم . او خادم افتخاری امام رضا شده بود و
هفته ای یک روز در حرم خدمت میکرد.......
زیبا ترین ملاقات دو دوست ................
در آغوش گرم فاطمه احساس آرامش می کردم .
رو به من کردو گفت: سحری خوردی؟ منم با کمی
مکث ماجرای خریدم رو براش گفتم ؛ خندید و گفت:
همین جا بشین تا برم برات غذا بیارم من گفتم: نه
من راضی نیستم تو سهمیه ی خودت رو برای من
بیاری لبخندی زدو گفت : من الان بر می گردم .
پس از لحظه ای کوتاه فاطمه با یک غذای کامل به
هم راه یک نارنگی ماست و نصف نون سنگک کنج
تی داغ داغ اومد باور کردنی نبود. رو به امام رضا کردم و گفتم:
شرمنده کردی آقا !!!!!!!
یعنی من امروز سحر مهمون توام!!!!!!!!!!!
وای خدای من چه جوری تشکر کنم!!!!!!!
تو همه ی حرفای من و شنیدی؟
بین این همه زوار به حرفای من گوش کردی؟
بعض گلوم رو گرفته بود. نمی دونستم غذا
گریه کنم یک سینه ی کامل لای برنج بود من سینه
رو لای نون سنگک گذاشتم تا فردا صبح به دست
صاحب خونم برسونم و اون رو هم در این فیض شریک کنم.
جای شما خالی واقعاً از خوردنش لذت بردم........
بعد از چندی وضو گرفتم و آماده ی نماز شدم.تو صف
جماعت نشسته بودم که یکی از خدّام یه تکه نون
خشک رو به یکی از زوّار امام رضا داد با تعجب پرسیدم گرسنه ای؟!!!!
گفت :بله سه روزه هیچی نخوردم. دست کردم توی
کیفم و تبرکی رو که برای صاحب خونم کنار گذاشته
بودم رو بیرون آوردم و با احترام به خانم دادم و بعد
رو به امام رضا کردم و گفتم:
آقا خییییلی
با حالی
آقا خیییییییییییلی
نوکر تم