|
هزارویک شب با خانم گل
|

همانطور که می دونید یکی از مباحث مورد علاقه ی من عاشقانه های فروغ ......که سعی می کنم هرز گاهی یکی از اشعار زیباش رو در یک پست خاص بانام عاشقانه بگنجونم........ پس از دیر زمانی امروز دو تا از اشعار منتخب فروغ رو به یادگار می نویسم تا هم باعث تسلی دل من باشه وهم لذتی رو به کام شما شیرین کنم .

قهر
نگه دگر به سوی من چه می کنی
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ زان میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو... برو ...به سویه او، مرا چه غم
تو آفتابی... او زمین.... من آسمان
براو به تاب زان که من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان
بر او بتاب زآنکه گریه می کند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشت ها
دل تو مال من ، تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من
گذشتم از تن تو زآنکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر به سویت اینچنین دویده ام
به عشق عاشق م نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق ، خوش تر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او !
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او !

شکست نیاز
آتشی بود و فسرد
رشته ای بود وگسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم
خنده ی مرگی
وه چه شیرین ست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرین ست
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین ست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روان سوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم



نه ماه انتظار داشت سر می رسید .
فاطمه پنجمین بچه ش رو هم به دنیا
می آورد، دو پسر و دو دختر و حالا این
کوچولو ی ناخواسته چی می تونس
باشه فاطمه بارها از خودش پرسیده
بود: این پسر یا دختر ؟ خدا کنه سالم
باشه!
سخت ترین کار ها رو انجام می داد
تا بلکه بچه بیفته.
فلسفه ش این بود،
بچه نمی خواس.
ولی یه شب آخرای تابستون
درد شدیدی فاطمه رو احاطه کرده بود .
انگار یکی داشت محکم درمی زد.
او می خواست پا به عرصه ی
سختی بزاره.می خواست بگه
آی آدما منم می خوام پا به پای
شما تو این دنیا زندگی کنم.
آماده ی ورد من باشید دارم می یام......
طفلک از همه جا بی خبر نمی دونست دنیا آش دهن سوزی نیس. تازه، کسی م منتظرش نیست.
همه به تکا پو افتاده بودند فاطمه از محیط بیمارستان تجربه خوبی نداشت تصمیم گرفته بود این یکی رو تو خونه به دنیا بیار فرستادند دنبال قابله ، برای فاطمه شب سختی بود تا خود صبح درد کشید .بلا خره به دنیا اومد یک کوچولوی تپل و مپل دوست داشتنی ،خدا رحمت ش کنه! عباس آقا ، هم زحمت کش بود، هم بچه دوست،از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید آخه هر دو، سالم بودند، ظاهرا همه با خوشحالی و به هم شاد باش می گفتند،تنها کسی که ناراحت بود همون کوچولوی بخت برگشته بود. تازه فهمیده بود چه اشتباهی کرده ، گریه می کرد ولی گریه فایده ای نداشت دیگه کار از کار گذشته بود، دنیا با بیرحمی داشت کار خودش و می کرد.
اولین بوسه از طرف مادر انگار دنیا رو بهش دادند کم کم داشت آروم می گرفت مثل اینکه تو اون بوسه یه دنیا راز بود با زبان بی زبانی یکی بهش می گفت: گریه نکن عزیزم تو تمام سختی ها باها تم
و اون کسی جز فاطمه نبود . بچه، نمی خواست ،ولی دیگه حالا اون نا خواسته تو دامنش بود، چکار می تونس بکنه؟
همه نشستند دور هم و قرآن رو باز کردند :
......مرضیه تن راضیه.....
اولین جمله ای که به چشم پدر خورد .
با حرف پدر و تبسم مادر مرضیه تصویب شد.
مرضیه یعنی خوشنود کننده یعنی کسی که دوست داره همه از ش راضی باشند.
این اسم یکی از القاب مبارک حضرت زهرا ست و تعیین کننده شرنوشت مرضیه ....................
سرنوشتی که درد و تلاش و حادثه اس .
اگه جامعه ظرفیت ش و داشت می نوشتم................................

بله در 18/6/....یه مر
در طول دوره تحصیل م از دبستان تا دانشگاه تو تولد همه دوستانم بودم ولی هیچ وقت برای خودم تولد نگرفتم . با اینکه ظاهری شاد و شنگول دارم و همه غبطه شادی من و میخورند ولی یه غم بزرگ آزارم میده .در انبوه جمعیت تنها ترین آدم بودم و هیچ وقت از به دنیا اومدن خودم خوشحال نبودم .
ولی این موضوع باعث نشده زندگی رو رها کنم و خودم رو به گرداب هلاکت بسپرم.
حالا که دنیا با من نمی سازه پس من با اون می سازم .
دنیا رو قاب آرزو هام قرار می دم و سعی میکنم بهشون برسم.
امروزم به طور اتفاقی متوجه شدم تولد من مصادف شده با تولد آقا مون از ایشو شرمم اومد این سعادت رو به خودم تبریک نگم آخه امروز واقعا بهترین روز زندگیمه.
این اولین تولد و این مبارک یوم رو به فال نیک می گیرم و دوباره آرزو میکنم ...................................








آقا جون تولدت
مبارک
:
برای کادوی تولدت سعی میکنم اونی باشم که تو دوست داری .
تو کادوی تولد من و چی می خوای بدی؟
دوست دارم…………………………………….

یا امام رضا......................
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم
که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول
سلام . سلام. سلام.................
این پست رو می خوام اختصاص بدم به معذرت خواهی از
همه ی دوستانی که با زمزمه های دوستانه شون
منو شرمنده کردند ولی من بی لیاقت فرصت
نداشتم جواب این محبت رو بدم...
واقعاً شرمنده ام.........................
امید وارم بخشش تون هم مثل محبت تون بی کران باشه.....
متاسفانه مشغله ها و مشکلات من درو دروازه نداره !!!
توی این دنیا هر روز و هر ساعت ..............................
نمیدونم ؟؟؟؟؟ آه!!!!!!!!!!!!!!!
توی این دنیای کو چی کی که برای خودم ساختم؛
چه جوری زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه روز سقف زندگیم چکه می کنه.
یه روز دیوار می ریزه .
یه روز لوله ی آب می ترکه .
یه روز دیگه برقش قطع می شه.........
خدا ............خسته شدم ..............
یه زمانی تا که یکی از غم می گفت
می رفتم رو منبر که:
حیفت نمی یاد زندگی به این زیبایی رو باغم
خرابش می کنی
ولی حالا میگم :
هرچه می خواهد
دل تنگت بگو
تو راست می گفتی غم دیوار به دیوار
شادی ولی من نفهمیدم
بابا یکی بره در خونش در بزنه و ازش بپرسه
من چه هیزم تری بهش فروختم که
از اول فروردین به جونم افتاده و رهام نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟
وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خدا نکنه.........................
دارم بهش عادت می کنم....
انگار می خواد جزء تارو پود زندگیم بشه.
خوب اینم یه جورشه!!!!!!
به قول حافظ :
چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بی دل نمی شود مقبول
که گشته ام ز
غم و جور روزگار ملول
در خاتمه اعیاد شعبانیه و مخصوصا
تولد مبارک و میمون فرزند بر حق
رسول الله مهدی "عج" رو تبریک
و شاد باش می گم
برای حسن ختام این ترکیب بند
منتخب هاتف رو تقدیم می کنم.........

وی قبه ی عرش تکیه گاهت
ای طاق نهم رواق بالا
بشکسته زگوشه ی کلاهت
هم عقل دویده در رکابت
هم شرع خزیده درپناهت
ای چرخ کبود ژنده دلقی
در گردن پیر خانفاهت
مه؛طاسک گردن سمندت
شب طره ی پرچم سیاهت
چرخ ارچه رفیع خاک پایت
عقل ارچه بزرگ ؛ طفل راهت
جبریل؛مقیم آستانت
افلاک ؛ حریم بارگاهت
خوردست قدر زروی تعظیم
سوگند به روی همچوماهت
ایزد که رقیب جان خرد کرد
نام تو ردیف نام خود کرد
ای مسند تو ورای افلاک
صدر تو وخاک توده ؛حاشاک
در راه توزخم محض مرهم
بریاد تو زهر عین تریاک
طغرای جلال تو لعمرک
منشور ولایت تو لولاک
نه حقه وهفت مهره پشتت
دست تو و دامن تو زان پاک
هرچ آن سمت حدوث دارد
دردیده ی همت تو خاشاک
در عهد نبوت تو آدم
پوشیده هنوز خرقه ی خاک
نقش صفحات رایت تو
لولا کلما خلقت و افلاک
خواب تو و لاینام و قلبی
خواب تو ابیت عند ربی
ای حجره ی دل به تو منور
وی عالم جان ز تو معطر
ای شخص تو ؛عصمت معطر
وی ذات تو ؛ رحمت مصور
بی یاد تو ؛ ذکرها مزور
بی نام تو ؛ وردها مبتر
خاک تو نشان شاخ طوبی
دست تو زهاب حوض کوثر
ای از نفس نسیم خلقت
نه گوی فلک چو گوی عنبر
از یعصمک الله اینت جوشن
وز ینصرک الله اینت مغفر
تو ایمنی از حدوث گو باش
عالم همه خشک یاهمه تر
طاوس ملایکه بریدت
سر خیل مقربان مریدت
هر آدمیی که او ثنا گفت
هرچ آن نه ثنای تو خطا گفت
خود خاطر شاعری چه سنجد
نعت تو سزای تو خدا گفت
گرچه نه سزای حضرت توست
بپذیر هر آنچه این گدا گفت
هرچند فضول گوی مردی است
آخر نه ثنای مصطفی گفت؟
در عمر هر آنچه گفت یا کرد
نادانی کرد و ناسزا گفت
زآن گفته کرده گر بپرسند
کز بهر چه یا چرا گفت:
این خواهد بود ؛ عدت او
کفارت هرچه کرد یا گفت
تو محو کن از جریده ی او
چون نیست بضاعتی ز طاعت
از ما گنه و ز تو شفاعت