![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
گوی تنوع رو تو زندگیم می غلتونم و با رنگی کردن زندگی, زیبایش و صد چندان می کنم . سعی دارم خوشبختی رو با ظواهر زندگی بیامیزم و به خودم بقبو لونم که میشه از زندگی لذت برد, به شرطی که خودم بخوام . مثلا :از کمترین امکانات بهترین استفاده رو می برم . زیبا پسندی وخوش لباسی یکی از محاسن وجودی خانمهاست و منم سعی می کنم اصول زندگیم و در چهار چوب همین مقوله ویرایش بدم . پس باید از اونچه که دارم به نحو احسن در زمانهای مناسب استفاده کنم . برای اومدن به پارک هم برای اینکه خودم از خودم خسته نشم هر روز یک کت و یک مانتوی مناسب باهم می پوشیدم وچون بهمن اون سال تقریبا عین بهار بود و صبحهایی بسیار گرم داشت. معمولا از خوابگاه که حرکت می کردم کتم رو روی دستم مینداختم و وارد پارک می شدم . اون روزم مثل همیشه با ورود به پارک یک روز قشنگ دیگه رو شروع کردم و باید آماده می شدم برای فردایی قشنگتر . همان طور که در پارک قدم می زدم حس کردم یکی قدمهاش و با قدمهای من تنظیم و انگار من و تعقیب می کنه , بی توجه به اونچه که داشت اتفاق می افتاد به راهم ادامه دادم تا به همون جای همیشگی رسیدم , کتم و روی شونه ی نیمکت انداختم و کتابم و از کیفم بیرون آوردم و برگشتم تا روی نیمکت بشینم که با کمال تعجب پیر مردی رو با لباس مخصوص نگهبانی پارک در مقابل خودم ایستاده دیدم که به من خیره شده بود . من با تعجب ! لبخندی زدم و گفتم: با من کاری دارید ! چیزی نگفت گویا دو دل بود که حرف بزنه یا نزنه , سوار بر اسب سکوت بی امان بر من می تاخت.من که از این رفتار راضی نبودم سر حرف وباز کردم و گفتم : می بخشید به نظر شما ممکنه امروز چای فروش ازاین مسیر عبور کنه ؟ اون بی توجه به سوال من پرسید : می بخشید خانم شغل شما چیه ؟ منم با افتخار سرم رو بالا گرفتم و گفتم : من دانشجو معلمم و چون محیط خوابگاه مناسب درس خوندن نیست به پارک میام تا بتونم از لحظات بهترین استفاده رو ببرم ولی ............هنوزحرفم تموم نشده بود که نگهبان پارک با لهجه ی شیرین ترکی خودش و نفرین کرد و از من معذرت خواست. مدام می گفت : من چه گناهی کردم . خانم من وببخشید . من که نمی دونستم نگهبان پارک چه گناهی مرتکب شده ؟ واصلا چرا من باید اون و ببخشم ؟ پرسیدم : چی شده ؟ مگه شما چکار کردی ؟ با حالت شرمندگی گفت : انشاالله من ومی بخشید : من هرروز کتهای جور واجور رو روی دست شما می دیدم با خودم فکر کردم شما کت فروش هستید برای همین امروزآمده بودم تا اون کت خاکستری که دیروز آ ورده بودید رواگر نفروختید از شما بخرم .من که برام خیلی جالب بود . زدم زیر خنده و گفتم : تحویل بگیر خانم گل , دیگه تو باشی که دم از تنوع بزنی . نگهبان که هنوز احساس شرمندگی می کرد در حالی که سر رو به زیر انداخته بود می گفت : من خیلی زود حرف و عوض کردم و گفتم : بی خیال , فراموش کنید ,قشنگی زندگی هم به همین اشتباهات و لذتش به بخشش این اشتباهاته . با معذرت خواهی مجدد نگهبان , از هم جدا شدیم . او رفت . ۸۳/۱۱/۲
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 4:17 توسط مینا |
|
|
پیش از اینها پیش ار اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برج ش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه ، برق کوچکی از تاج او هر ستاره پو لکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب صدای خنده ا ش سیل و طوفان نعره ی تو فنده ا ش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیغ و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشم گین خانه اش در آسمان ، دور از زمین بود ، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود، از خدا از زمین ، از آسمان ، از ابر ها زود می گفتند : این کار خداست گفتگو از آن گناه هست و خطا آب اگر خوردی عذاب ش آتش است هرچه می پرسی ، عذاب ش آتش است تا ببندی چشم ، کورت می کند تا شدی نزدیک ، دورت می کند کج گشودی دست ، سنگ ت می کند کج نهادی پای ، لنگ ت می کند تا خطا کردی عذاب ت می دهد ناگهان در آتش آبت می کند ...... با همین قصه دلم مشغول بود خوابهای م پر ز دیو و غول بود هر چه می کردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه مثل صرف فعل ماضی سخت بود مثل تکلیف ریاضی سخت بود تا یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه ، در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم : "پدر اینجا کجاست ؟" گفت : "اینجا خانه ی خوب خداست!" گفت :" اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضو یی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت و گویی تازه کرد می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد می شود در باره ی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صد هزاران راز گفت می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد می توان مثل علف ها حرف زد با زبان بی الفبا حرف زد می توان در باره ی هر چیز گفت می شود شعری خیال انگیز گفت........" "قیصر امین پو ر" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 4:16 توسط مینا |
|
|
شهر رمضان شهر از فراز بام هویداست : پاییز، برگهای درختان را _با دستهای لرزان_اوراق کرده است، چشمش هنوز در پی هر برگ می دود. باران ، نوار پهن خیابان را چون کفش عابرا نش ، براق کرده است وز هر دو سوی ؛ حاشیه ی این نوار را دندان برگهای خزان خورده می جود . انواع سوسکهای فلز ین ، براین نوار همواره، از دو سوی روانند : این رهروان زنده بیجان ، با چشمهای گرد درخشان ، با شاخها ی نازک نورانی ، بی اعتنا به آدمیانند من ، از فراز چتر درختان _همراه این نوار _ نگاهم را تا دور می فرستم : آنجا که خانه های پراکنده ، مانند جعبه های پر کبریت در پنجه ی حریق خزانند . آنجا که نورهای پس پرده سیگارهای شامگهانند . آنجا که روشنائی چشمک زن چراغ سر فصل رفتن است و سرآغاز آگهی . آنجا که عمر آدمی و قامت درخت _در پیشگاه منزلت آسمان خراش _ رو می نهند از سر خجلت به کوتهی . آنگه ، من از فراز درختان دور دست بار دگر به سوی خود آرم نگاه را در آستان ، نظاره کنم شامگاه را _ بینم که زیر بارش ابر سیاه مست ، شهر از صدا پر است ولی از سخن ، تهی . بانگ اذان به گنبد افلاک می خورد اما، کلام حق در انزوای خانه ی من خاک می خورد نادر نادر پور دغدغه های خانم گل |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:19 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|