![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
خانم گل و میر حافظ
سالها پیش در محله ی ما آقای ساداتی زندگی می کرد به نام میر حافظ مردی خوشرو مهربان و با ایمان ، او از راه روضه خوانی کسب روزی حلال می کرد . من در آن زمان معلم یکی از روستاهای مسیر جاده ی کلات بودم تازه از زیر چاقوی جراحی بیرون آمده و با پایی گچ گرفته آرام به مدرسه می رفتم آن روز هم مانند همیشه سرویس ایاب و ذهابم در جلو در منزل منتظر من بود، از خانه که بیرون آمدم فرزند پیغمبر را در جلو در دیدم خیلی محترمانه خواست تا بامن همراه شود . من هم قبول کردم ........ چندسال بعد روزی از روزها تا به نزدیکترین چهار راه رسیدم میر حافظ قبل از من آنجا ،انگار منتظر من بود جای بسی تعجب ....... تاکسی ایستاد سوار شدم میر حافظ هم با من سوار شد مسافتی راه را رفتیم او هیچ نمی گفت من هم سکوت کرده بودم تا به مقصد رسیدم خواستم کرایه را حساب کنم میر حافظ گفت اجازه دهید من حساب کنم من هم با همان غرور کاذب دخترانه ام گفتم: نه آقا خودم حساب می کنم . او مدام اصرار می کرد و می گفت : ما همسایه ایم بعد باهم حساب می کنیم و هر چه ایشان اصرار می کرد من بیشتر امتناع می کردم خلاصه من کرایه را حساب کرده و از ماشین پیاده شدم او هم پیاده شد من آنقدر عصبانی بودم که اصلا متوجه نبودنش نشدم ......خلاصه ظهر که به منزل بر گشتم مادرم جویای حال شد . من هم با قیافه ای حق به جانب سکوتم را شکشتم و از سیر تا پیاز ماجرا را تعریف کردم در بین صحبتها ی من گاه مادر می خندید و گاه سرش را به علامت تاسف تکان می داد و من ادامه دادم که دیگر از دست این میر حافظ........ که مادرم سخنم را قطع کرد و گفت: عزیزم میر حافظ سالهاست که مرده ................ زانوانم به لرزش افتاده اشک در چشمانم جمع شده در حالی که زیر لب زمزمه میکردم ... ولی او میر حافظ بود . به خدا خودش بود . می گریستم و آه می کشیدم که میر حافظ تو چه می خواستی به من بگویی که اجازه ی بر زبان جاری کردنش را نداشتی ................. یک لحظه زمان پیاده شدن از تاکسی از جلو نظرم گذشت بله من شاهد پیاده شدنش بودم ولی تا سرم را بر گرداندم دیگر او را ندیدم ، راستی او کجا رفت. یعنی من خواب می دیدم ولی نه!!!! به خدا بیدار بودم، او میر حافظ بود، بامن حرف زد ، گفت : ما همسایه ایم بعد باهم حساب می کنیم او در کنار من نشسته بو د، و صدای سکه ها در جیب کتش غوغا کرده بود........ وای خدای من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از جای بر خواستم و آرام آرام به طرف کتابخانه رفتم . در حالی که می گریستم مفاتیح را بر داشتم و سوره ی الرحمن را با اشکهایم در هم آمیختم و برای شادی روحش دعا کردم . سالها می گذرد و من بارها از خودم پرسیده ام . چرا من ؟ چرا میر حافظ ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:59 توسط مینا |
|
![]() ![]()
این علی کیست که عالم همه دیوانه ی اوست این چه شمعی است که دلها همه پروانه ی اوست
راستی چه زیبا گفت : هرکس من مولای اویم علی مولای اوست.
سنگ هم در برابر خضوع تو به سجده افتاده است یاعلی
پس مولای من دست نیاز ما به سوی توست
تنها افتخار من اینست که : شیعه ی تو ام یاعلی این عید بر تمام شیعیان جهان و شما دوستان مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:29 توسط مینا |
|
|
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود توی بازار محبت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم محبوب من بیا تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام شور و نشاط عشق بر انگیزد من غرق مستی ام از تابش وجود تو در جام جان چنین سرشار هستی ام من باز تاب صولت زیبایی تو ام آئینه ی شکوه دلارایی تو ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 7:36 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|