تبليغاتX
بشنو از دل
هزارویک شب با خانم گل

 

 اسلام به ذات خود ندارد عیبی

                      عیب اگر هست از مسلمانی ماست

                           

 

حکایت های خانم گل

                                                عشقی که آزادگی آورد

روزی از روزها مردی به ملاقات امام جماعت مسجدی رفت. مقدار زیادی جواهرات را به او نشان داد و گفت : امانتی دارم که میخواهم در بین فقرا تقسیم شود.امام جماعت کنجکاوانه مرد را می نگریست ازاو برسید: آیا این اموال از راه حلال به دست آمده است؟ علت این سخاوت چیست؟.مرد با شرمساری سرش را  به زیر می اندازد ، آهی سرد ی می کشد وچنین می گوید:

سالها پیش در دانشگاه به تحصیل مشغول بودم . جوانی بودم ساده  و پر شور وهدف هایی بزرگ در سر ، روزی دختری را دیدم که در وقار متانت و زیبایی همتا نداشت . آنقدراو توجه من را به خودش جلب کرده بود که تاب و توان و حواس من را مختل نموده بود . زمانی که به خودم آمدم دیدم که مدتهاست که عشق او خواب و خوراک را از من  گرفته است. هر چه من سعی می کردم به او نزدیک شوم او از من دوری می کرد . روزی از روز ها با خود اندیشیدم از او خواستگاری کنم. پس با جسارت تمام قرار ملاقاتی با خانواده ی آن دختر گذاشتم . هیچ گاه فراموش نمی کنم با چه شور و شوقی به این میهمانی رفتم . در راه مدام حرفهایم را مرور می کردم که چیزی را از قلم نیندازم . وقتی به آنجا رسیدم از من استقبال خوبی شد و لی من هرچه به اطراف آن خانه بیشتر می نگریستم  آثار مسلمانی را کمتر می  یافتم  تا اینکه پدر از من پرسید : دین شما چیست ؟ من با غرور گفتم:  من مسلمانم ،مرد نگاهی به دختر کرد و بعد رو به من کردو گفت : ازدواج تو با دختر من ممکن نیست . من  با تعجب پرسبدم : چرا؟؟گفت :مگر اینکه تو از دین خود دست برداری .برایم قابل درک نبود من باید خودم را کنا رمی گذاشتم تا به او برسم . با سرخوردگی از آنها جدا شدم در حالی که درآخرین  نگاه دختر ک ، لانه ی مخرو به ی  پرستوی مهاجر عشق  را به نظاره نشسته بودم . وای خدای من باور کردنی نبود . در خیالم تمام جوانب را بررسی کرده بودم غیر این مورد .مدتی گذشت فکر دخترک راحتم نمی گذاشت  . بلاخره یک روز خطر ناک ترین تصمیم زندگیم را گرفتم . آری برای خاطر او از دینم و آنچه که بودم  گذشتم :

حتی از خانواده ام بریدم تا به او برسم. چشم برهم زدم او در آغوشم بود .سرخوش و مست عشق  مدتی را سپری کردم . تا اینکه روزی به خود آمدم که من چه کرده ام ؟چگونه خود را باختم ؟ با اینکه او را دوست داشتم  ولی از او کناره می گرفتم و در خلوت می گریستم  که چه کنم نه از او می توانستم بگذرم و از دینم . نه او را می توانستم رها کنم و نه آوای اذان را . هنگام اذان که می شد ناخوادگاه نیرویی مرا به نماز می خواند . نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظار من است . در آن سوی خانه دخترک نگران به من نگریست و از خود می پرسید آیا پای دختری در میان است ؟ تااینکه او دیگر تاب و توانش را از دست داد و حرمت همسریم را کنار گذاشت و از رفتار و کردارمن احساس خستگی کرد . به ناچار همه چیز را به او گفتم : دخترک لبخند رضایتی زدو گفت : منتظر بودم می دانستم از اسلام نمی گذری ، اگر می گذشتی مرد نبودی . من اصلا منتظر این برخورد نبودم با تعجب پرسیدم تو ناراحت نشدی ؟؟ گفت نه ! تو می توانی دینت را داشته باشی ولی درحضورخانواده ی من وانمود کن از دینت گذشته ای . ما زندگی خوبی داشتیم  بدون نگرانی و دغدغه درخلوت من و  او دنیای زیبایی بود و کسی که  تنها حضورش در این خلوت به زیبایی به چشم می خورد .حسین (ع ) بود . در تنهایی برایش از حسین می گفتم  واز آزادگی و جوانمردیش، رشادتها  ، شهادتها و از ظلمی که بر او شد .  او به دور از چشم خانواده اش ، به عشق  حسین  اسلام آورد . قول دادم اورا برای زیارت به کربلا ببرم .مقدمات را آماده کرده بودم . ولی اجل به او مهلت نداد و در یک شب ظلمانی زمستانی بایک بیماری ناگهانی و لا علاج  او را از دست دادم . خانواده اش اورا در قبرستان مسیحیت  با همان آداب و رسوم به خاک سپردن ولی در هنگامی که تابودت را به خاک میگذاشتند من به رسم مسلمانی همسرم  به امانت به خاک سپردم و گفتم تورا به کر بلا خواهم برد و در آنجا مدفون خواهم کرد. مدتی گذشت زمان موعود فرا رسید . شبانه به فبرستان رفتم و تابوت را  باز کردم با کمال تعجب  مردی قوی هیکل در جای همسر من خوابیده بود   . پس از چندی به کربلا رفتم   و دامن امام حسین  را گرفتم و از او  جویای جواب شدم . به خواب رفتم ، اقای سبز پوش با قامتی کشیده و زیبا در حالی که ملائک به دورش حلقه زده بودند را در خواب مشاهده کردم درحالی که به زیبایی لبخند می زد فرمود : برو درگوشه ی راست  قبرستان کربلا فبری است  با نام فلان ربا خوار چند روز پیش اورا به  این مکان آوردند و ما از خدا خواستیم تا به

 ملا ئکه  فرمان دهد . مردرا با به آنجا و همسر تو را به اینجا بیاورند .

به آرامی از خواب بیدار شدم انگار در بیداری دیده بودم . به سراغ فلا ن مرجع تقلید رفتم و از ایشان اجازه نقش قبر گرفتم . به خدای حسین قسم همسرم بود . باهمان لباس و جواهرات  اورا به رسم مسلمانی غسل دادم  و کفن نمودم و به خاک سپردم و این جواهرات جواهراتی است که با او مدفون بوده . به خدای محمد وعلی و حسین  عشق اولین و آخرین او بود و خواهد بود .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:22  توسط مینا | 

 

 

 

خانم گل  می خواد قصه بگه

                                         دخترک خار کن

 گفته اند :

:  روزی از روز ها پادشاهی از پادشاهان ایران قدیم  در اطراف شهر به سیر و سیاحت مشغول بوده در بیرون از شهر چشمه ای بود که دختران از آن آب برای شرب به منزل می بردند . آن روز هم سه دختر زیبا و با وقار کوزه هایشان را از آب چشمه پر کرده و به راه افتاده , به سایه ی درختی رسیدند در آنجا نشسته تا استراحت کنند شاه وهمراهان آرام خود را به نزدیکی آن سه رساندند و درلابه لای درختان  به نظاره نشستند . برای شاه جالب بود که بداند آنها با هم چه می گو یند. واز چه سخن می رانند . در همان حال یکی از دختران لب گشود و گفت : بیایید هر کدام یک آ رزو بکنیم شاید بر آورده شود .

دو دختر دیگر این پیشنهاد را قبول کردند و از او خواستند تا آرزویش را بگوید , دخترک آهی کشید و گفت : آرزو دارم  به قصر  شاه بروم واو سفره ای رنگین برایم بگستراند و آنقدر بخورم تا سیر شوم .

دختر دوم خنده ای کرد و گفت: چه آرزوی پیش پا افتاده ای ,من آرزو دارم به حرم سرای شاه وارد شوم و یکی از زنان در بار او باشم تا همیشه خو ب بخورم و خوب بپوشم  .

دختر سوم از جای بر خاست . قدی راست کرد و با اشوه و ناز گفت : اما آرزوی من ورای آرزو های شماست .

شاه که دخترک دلش را برده بود . بی صبرانه منتظر بود تا او آرزویش را بگوید, با خود  گفت: هر چه بخواهی به تو می دهم . آنقدر جواهر به پایت می ریزم تا راضی شوی , هنوز شاه در خیالش غوطه ور بود که دخترک ابرویی راست کرد و با نازو غمزه گفت : آرزو دارم روزی به حمام بروم و شاه را برای حمام رفتن من خبر کنند تشت حمامم را روی سر شاه بگذارند وشاه   لی لی کنان به دنبال من به حمام بیاید و همان طور یک لنگه بایستد تا من از حمام خارج شوم وباز لی لی کنان تشت حمام من را به خانه بر گرداند .

دختران با تعجب او را می نگریستند ولی پی به منظور او نمی بردند و در طرف دیگر کاخ آرزوهای شاه فرو ریخت .خشم تمام وجود شاه را گرفته وآن عشق نا گهانی به نفرت بدل شده بود با عصبانیت به قصر باز گشت و دختران را به نزد خود فرا خواند, شاه که خون خونش را میخورد  غضبناک به دخترک گفت : پس آرزو می کنی  !  دختران از همه جا بی خبر نگران و پریشان شاه و اطرافیانش را از زیر نظر می گذراندند .واین فکر که چگونه از خشم شاه رهایی یابند افکارشان را مغشوش کرده بود .  

شاه دستور داد دختر اول را به آشپزخانه بردند واز او پذیرایی کردند و دختر دوم را نیز به حرم سرا وارد نمودند و اما بخت برگشته دختر سوم , عشق نافرجام شاه , وی را سرو پا برهنه از شهر بیرون کردند . دخترک در بیابان به راه افتاد و آنقدر رفت و رفت تا از دیدگان سربازان محو شد, با پاهایی خون آ لود و لبانی خشکیده و چشمانی پر اشک قدم در راهی بی پایان نهاده بود که سر انجامی نا معلوم را برایش ورق می زد . در راه به تکه سنگی  تکیه کرد واز شدت خستگی به خواب رفت . چند روز بعد که چشم باز کرد دید پیر مردی مهربان بر بالینش نشسته و زخمهایش را تیمار می کند . دخترک با هیجان از جای بر خواست ! و آرام گفت : خدایا  !چه می بینم ؟ پیر مرد را در   آغوش گرفت و با خوشحالی فریاد زد : من زنده ام , من نمرده ام , پیر مرد خنده ای از روی مهر بر لبانش نقش بست وگفت : آری ! خدا را شکر تو زنده ای , اگر من تو را نمی یافتم می مردی. دخترک در کنار پیر  مرد نشست و گفت : چگونه مرا پیدا کردی , از شاه نتر سیدی به من جا و مکان  دادی و مرا درمان  نمودی ؟ پیر مرد خنده کنان گفت : شاه در بیابان چه می کند ؟ 

من پیر مردی خار کنم , که هر روز برای کندن خار به بیابان می روم و خارها را به بازار می برم و می فروشم و مایحتاجم را تهیه می کنم وبه کلبه ی محقرم باز می گردم. آن روز هم مثل هر روز یا علی گویان به راه افتادم که در حین کندن خار از دور تورا دیدم . اول فکر کردم سراب می بینم ولی سراب نبود . دختری بینوا , که از پاهایش خون می چکید واز فرط خستگی , تشنگی و گرسنگی از حال رفته بود . تورابر دوش گرفته و به خانه آوردم یک هفته  در خواب بودی ومدام ناله می کردی . دارو های  گیاهی به تو خوراندم و زخمهایت را تیمار کردم تا بهبودی حاصل  شد وحال خوشحالم از اینکه تو را زنده می بینم . پیر مرد آهی کشید و گفت :  حال تو داستان زندگیت را برایم بگو ... بگو بدانم در بیابان چه می کردی ؟ دخترک لنگ لنگان یک دو قدم برداشت . آه سردی کشید و قامتی راست کرد و با انگشتان دستش جلو موهایش را شانه کرد وآرام و با متانت دخترانه ی خود داستانش را برای پیرمرد باز گفت و ادامه داد : حال نمی دانم چه کنم و کجا بروم پیرمرد از جایش بلند شد دست بر شانه های دخترک نهاد و گفت : من در زندگی هیچ کس ندارم , پیرم و فرسوده , همیشه آرزوی دختری داشتم تا محبتش را نثارم کند . پیش من بمان من خار می کنم و غذا تهیه می کنم وتو نظافت کن و غذا بپز . خدا بزرگ  است و روزی رسان .    

 دخترک با خوشحالی قبول کرد . روز ها گذشت و زندگی جریان داشت  تا اینکه پیرمرد سرمای سختی خورد و در بستر افتاد .دخترک چون پرستاری ماهر از او پرستاری کرد . روزی از روزها متوجه شد چیزی برای خوردن ندارند . پیرمرد هم توان رفتن به بیابان را نداشت . کفشهای پیرمرد را پوشید ولباس او را بر تن کرد و تیشه ی خار کنی را برداشت و به قصد کسب روزی از کلبه بیرون رفت. بعد ازکندن یکی دو تیشه خار خواست به خانه برگردد که خاری از دور توجه اش را جلب کرد . جلو رفت . خار را کشید تا از ریشه بیرون بیاورد . ناگهان دهانه ی چاهی باز شد که در آن هزاران هزار خمره بود . در یکی دو خمره را باز کرد . میلیاردها جواهر و اشرفی خمره ها را زینت داده بود با خوشحالی به خانه برگشت و پیرمرد را مطلع کرد .

روزها لبخند زنان از پی هم می گذشت . وروزگار خوش, دخترک را سواره به سر زمین خوشبختی می رساند , با گامهایی استوار در بیابان شهری بنا نهاد ودر قصری زیبا وبزرگ به نیکویی حکومت کرد . و هر شب جمعه به فقراء جامه و غذا می داد  . روزهای خوش یکی پس از دیگری به دخترک لبخند می زد جامه های زربفت دخترک را در آغوش می گرفتند و هر روز از روز دیگر خوشتر بود................................... وحال بشنوید ا ز دربارشاه :

روزی از روزها مرد فقیری گذرش بر در قصر شاه  می افتد  واز نوکران دربار طعام درخواست می کند یکی از سربازان شاه با هزاران منت برای او غذا می آوردو مدام می گوید زود باش کاسه را بده کار دارم می خواهم بروم.مرد فقیر غذایش را خورد ووقتی کاسه را می داد به سرباز گفت:

به ولینعمتت بگو: ای از زن پست تر....

سرباز با تعجب کاسه را گرفت وپیغام را به شاه رساند!! 

شاه غضب ناک , مثل شیر نر به خود می غرید . دستور داد مرد را آوردند واز او پرسید :

این سخن گزاف را تو گفته ای ؟ مرد فقیر گفت : آری اما گزاف نبوده . شاه نعره ای زد که ای گستاخ زبانت را از حلقومت بیرون می آورم.در حضور ما به ما جسارت می کنی ؟

مرد فقیر با متانت گفت : آرام بگیر ای شاه ! به زندگی خیلی دل بسته ای !  بگذار تا برایت حکایت کنم  آنچه در بیرون این قصر به طلعلع در آمده وتو از آن بی خبری .

در ضلع جنوبی این شهر ,شهری نو,بنیاد نهاده شده ودختری جوان حاکم آن است, حکومت می کند به عدل وانصاف, هر شب جمعه به فقراء جامه وغذا می دهد در کاسه ای طلا وکاسه را هم از فقیر نمی گیرد . اما سرباز تو در کاسه ای مسی وسیاه رنگ برای من غذا آورده , مدام می گوید :

زود باش کاسه را بده , شاه........او یک دختر است چنان می کند و تو شاه مملکتی چنین میکنی.

شاه برای لحظه ای به فکر فرو رفت . طمع تمام وجودش راگرفته بود . با خود گفت : من باید این دختر را ببینم .

آن روز هم خورشید , کم کم شال نورش را بر سر جهان پهن می کرد. شاه آماده می شد تا با لباس فقرادرصف مستمندان بایستد. زمان موعود فرا رسید و روء یای دخترک لباس واقعیت  پوشید.          شاه را شناخت . گفت : بروید به آن مرد بگوئید : بانو می خواهد حمام کند300 اشرفی به تو می دهد اگر لی لی کنان تشت حمام بانو را تا حمام ببری و در آنجا یک لنگه بایستی تا بانو حمام کند وباز لی لی کنان پشت سر بانو به قصر باز گردی . طمع وجود شاه را لبریز کرده بود و آن حکایت را از یاد برده بود . با شعف و شادمانی قبول کرد . 

دخترک دستور داد تا حمام شهر را خلوت کردند و به گزمه ها سپرد تا چنانچه پایش به زمین رسید

با شلاق او را بزنند . دخترک به حمام رفت و زمانی طولا نی در حمام ماند . و هر بار که شاه پایش به زمین می رسید سربازان با شلاق بر پشت پای شاه می زدند . بلاخره حمام بانو تمام شد وبه قصر بر گشت . وقتی می خواست اشرفی هارا به شاه بدهد . با نازو عشوه به دور شاه چرخی زد و گفت : ای شاه مرا می شناسی ؟ بیاد داری دختری را بخاطر یک آرزوی کودکانه از شهر بیرون کردی . اما طمع تو را وادار کرد تا آرزویش را برآورده سازی .

شاه ......من همان دخترم . گویا دنیا بر سر شاه فرو ریخته بود . پاهایش دگر توان ایستادن نداشت .دو دستی بر سر کوفت و به زانو در آمد . زیر لب زمزمه می کرد : بیچاره شدم . با این بی آبرویی چه کنم ؟ به پای دخترک افتاد و گفت : به دادم برس آبروی تاج و تختم  را بخر . هر چه بخواهی می دهم .

دخترک خنده ای کرد و گفت : کجایند دختران تا که ببینند شاهی به التماس افتاده .

چه زیبا گفته اند :

چشم.........................مرد دنیا دوست را یاقناعت پر کند یا خاک گور      

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 6:11  توسط مینا | 

 

      شرح پریشانی

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

داستان غم و تنهایی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم , سوختم این سوز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت اربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

یسته ی سلسه ی سلسه مویی بودیم

کس دران سلسه غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتر ی و گرمی بازار نداشت

 یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد  رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دل ارایی او

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

چاره اینست وندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

 چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد ازاین رای من اینست وهمین خواهد بود

من براین هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

به ذغن مرتبه ی مرغ خوس الحان نبود

چون چنین است پی یار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش خوان گلزار  دگر باشم به

نرگسی کو که شوم بلبل داستان سازش

سازم از تازه جوانان وطن ممتازش

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می توان یافت که بر من زمنش یاری هست

از من وبندگی من اگرش عاری هست

 بفروشد  که به هر گونه خریداری هست

یه وفاداری من نیست دراین شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی بر ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

 تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتدو بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از مهر تو و این طایفه افسرده شود

 ای یار چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست زجمع دگرانت بینم

مایه ی عیش و مرام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار, چه بی باکی چند

چه هوس ها که ندارد , هوسناکی چند

یار این طایفه ی خانه بر انداز مشو

از تو حیف است به این طایفه دمساز مشو

می شوی شهره , به این فرقه , هم آواز مشو

غافل از لعب حریفان دغل باز مشو

به, که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری است , که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد زتو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگه, غفایی نخوری

وقت خوش , خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تورفت

شد دل آزرده و آزرده  دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت

حاشاالله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

 

 

                                 وحشی بافقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 6:53  توسط مینا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست
نی چو سوزدخاک و خاکستر شود
دل چو سوزد خانه ی دلبر شود
بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم .
شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید.
خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام:
هزار و یک شب با خانم گل .
شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه.
اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو
باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم.

وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه :

دست خوبت را به دست من بده
دستهای ما پل پیوند ماست


و این رو باور داشته باشید که :


بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن

پیوندهای روزانه
صدای قاصدک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
مجله صدای قاصدک (که مدیرش خودمم)
تالیات ذکر
آیکیدو در مشهد
ده دانلود
خانم فریبا ملک
امید( باغبان عاشق)
ماجراهای قلقلی
کاغذ بریده ها
کلبه ی درویشی من
شاهنامه آخرش خوش است
تسلیم او
راز گل
قافله ی عمر
گل نرگس بیا
پرنده ی مهاجر
طنین دل
دلسوختگان
استاد دل علیرضا افتخاری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM