![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگزنخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما برسرپیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خود بودم آن من دیوانه ی عاصی در درونم های و هو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمو د همچو روحی در شبستانی در درونم سایه می افکند همچو ابری در بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی بانگ او بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خواست لیک درمن تاکه می پیچید مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهوها در سیاهی پیش می آمد جسمش از ذرات ظلمت بود چون به من نزدیک تر می شد ورطه ی تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها زورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیاها باز تصویری غبار آلود زان شب کوچک شب میعاد زان اتاق ساکت سرشار از سعادتهای بی بنیاد در سیاهی دستهای من می شکفت از حس دستانش شکل سر گردانی من بود بوی غم می داد چشمانش ریشه هامان در سیاهی ها قلبهامان میوهای نور یکدگر را سیر می کردیم
می نشستیم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها زورق انیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیاها روز ها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روز ی به دیدارم فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:17 توسط مینا |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:37 توسط مینا |
|
||||||||
|
هميشه سبز مي خشكد هميشه ساده مي باز د. هميشه لشكر اندوه به قلب ساده مي تازد. من ان سبزم كه رستن را تواخر بردي از يادم چه ساده هستي خودرا به باد سادگي دادم به پاس سادگي در عشق درون خود شكستم زود دريغا سهم من از عشق قفس با حجم كوچك بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 22:37 توسط مینا |
|
|
سكوتت زيباست . سكوتي كه هميشه مرا به سوي تو ميكشاند اين همه زيبايي است
كه اسير كرده مرا و همه ي احساسم را . خدای من دوستت دارم مهرم نور جانمازم چشمه قبله ام یک گل سرخ من مسلمانم...............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:34 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|