تبليغاتX
بشنو از دل
هزارویک شب با خانم گل

                           

                               خانم گل و نیمکت 

 

اون روزم مثل همه ی روزای دیگه وارد پارک شدم هنوز چند قدمی

 راه نرفته بودم که توی یک لحظه ی کوتاه درترافیک صداها یی منسجم ,

صمیمی و دوستانه گیر کردم .  درخت,سبزه , شیر آب , نیمکت ووو

...من و صدا می کردندو هر کدوم حرفی برای گفتن داشتند ولی

من اصلا حوصله نداشتم با بد اخلاقی گفتم : ولم کنید تورو خدا !

یک دفعه صدای خنده ای گوشم و نوازش داد . با تعجب اطراف رو از

زیر نظر گذروندم . چیزی جز یک نیمکت خالی ندیدم .دوباره همون صدا .....

آروم باش !  بشین ونفسی تازه کن . بزار خستگی  از تنت بره .

چراخوشحال نیستی ؟ ما همه دلمون می خواد تورو خوشحال ببینیم . 

 . آخه تورو دوست خودمون می دونیم.من که اصلا انتظارش و نداشتم

.با خنده گفتم :جالبه ! شما .... دوست من..... بعد ادامه دادم : 

 من اصلا نمی دونم شماها کی هستید ؟ خنده ای کرد و گفت : 

 نمی خوای بشینی ؟ یک نگاهی به اطراف کردم و روی

 نیمکت نشستم با این تفاوت که دیگه مطمئن بودم اونی که

با من حرف می زنه کسی جز نیمکت نیست.

کتابم و دست به دست کردم و در حالی که آروم ورق می زدم . 

 گفتم : وای خدای من ! این کتاب و کی می خوام بخونم ؟

دوباره نیمکت به صدا در اومد و گفت : می خونی !

!این قدر جوش نزن, مگه امتحانات قبلی تو نخوندی ؟ 

حرفی برای گفتن نداشتم .ادامه داد : حالا تکیه بده وبرای

 لحظه ای چشمات و ببند به هیچی فکر نکن  ,بزار آرامش

تمام وجودت و پر کنه وبرای خودش یک قصر زیبا توی قلبت بسازه .

پیشنهاد بدی نبود پس قبول کردم . دستام گذاشتم رو شونه های

 نیمکت برای لحظه ای چشمام و بستم تا تمرکزبگیرم و آماده ی

 درس خوندن بشم.  با باز کردن چشمام,  با آرامش , طرح دوستی

 ریخته بودم و رخت عصبانیت و از تنم بیرون کردم .

وای باز هوای امتحان دلشوره انداخت تودلم , نیمکت که تا اون

لحظه با سکوت دلنشینش سکوت پر از رمز و راز من و تایید

 می کرد به سخن در اومد و گفت: تو از چی ناراحتی گفتم :

 نمی دونم . از همه چی و هیچی !

گفت : مگه میشه کسی ناراحت باشه  ولی ندونه ازچی ناراحته .

با عصبانیت گفتم : حالا که شده خندید و گفت:خوب زیاد سخت نگیر ,

 سختیش همین صد سال اول بعد درست میشه .

ادامه داد : هیچ وقت از خودت پرسیدی که یک سال روی

من نشستی و درس خوندی من چه جوری سنگینی تورو

 تحمل کردم و می کنم و صدام در نیومد و نمی یاد ؟

آهی کشیدم و باعصبانیت گفتم : خوب چکار کنم ؟ نشینم ؟

می خوای پاشم وایستم ؟ می خوای وزن کم کنم ؟

نیمکت گفت: خبه ! خبه ! بسه دیگه ! تند نرو ! آسه! آسه

! پیاده شوباهم بریم !تو که نمی خوای یکه تاز میدون باشی ؟

ادامه داد : می خوام بگم من سنگینی تورو تحمل می کنم و

 خم به ابرو نمی یارم .سرما , گرما , زمستون ,تابستون

,همیشه عده ای روی من میشینند وپا میشند و من صبورو

مقاوم ایستادم و شکایت نمی کنم ولی تو با کوچکترین تلنگر

 زار می زنی , گله می کنی و خدا رو زیر سوال می بری !

 راستی چرا؟   

 چرا اینقدر ضعیفی ؟  

چرابه خودت سخت  می گیری ؟

آه ! دلم برات می سوزه !

 آخه تو دوست منی , یکسال بامن هم نشین بودی ,

روی من نشستی , درس خوندی, غذا خوردی ,

 چرت زدی ولی من حتی یک بار هم به خودم اجازه ندادم

یه تکونی به خودم بدم . فکر اینکه نکنه ناراحت بشی ,

بری و دیگه بر نگردی جرات این کار و از من می گرفت .

 از دور که می اومدی  با ذوق خودم و جابجا می کردم و

 می گفتم:آخ جون!خانم گل اومد.

 دست توبزار  رو دستام ! دست تو بزار رو دستام

! می بینی ! می بینی !چقدر  گرمه ! حس میکنی

! این گرمای عشق, عشق به تو. من تو رو دوست دارم

. از نشستنت , زمزمه کردن و درس خوندنت, لذت می برم .

  وقتی صدای زمزمه هات و می شنوم  احساس زنده بودن

وجونی می کنم . اینجاست که افتخار فرشش و زیر

 پام پهن میکنه و من و وادار می کنه که به خودم ببالم

می بینی من  یک شیعم ولی می تونم لذت ایستادن و حس کنم ,

اما تو یک انسانی !به اصطلاح خودتون اشرف مخلوقاتی,

 چرا نمی تونی روی پاهای خودت بایستی ؟

احساس شکست آدم و نابود میکنه ,هیچوقت احساس

 شکست نکن .من که قیافه ای حق به جانب گرفته بودم

خودم و جابه جا کردم و گفتم : هیچی نگو ,

از دستت عصبانیم , نیمکت خنده ی ملیحی کرد و گفت :

آخه چرا ؟ منم با همون حالت حق به جانب گفتم :نمی دونی ؟

 نباید بدونی ! چون دونستنش صرف نداره .

با حالت معصومانه ای گفت : بگو: چی رو باید بدونم ؟گفتم :

یادته اون روزی که تازه تو رو رنگ کرده بودند

 ومن بی خبر روت نسشتم و مانتوم رنگی شد , تو به

من خندیدی . نیمکت قه قه ای زدو گفت

: راست می گی ؟ ناراحت شدی ؟ وای من و ببخش

, من می خواستم برات توضیح بدم خودت وای نستادی

 .گفتم:مگه مسخره کردن, توضیح داره .

 گفت : من مسخره نکردم ,فقط خندیدم .

چون از حالت عصبانیتت  خوشم اومد ,همین .

من اون روز نمی خواستم تورو رنگ کنم ,

 تو خودت مسبب رنگ شدنت بودی  , وقتی تو بی دقتی گناه من چیه ؟

رفتار تو الگوی آدمایی بود که خودشون با سادگی

و حماقتشون وسیله ای میشند که دیگرون

اونارو رنگ کنند, زرنگی یک هنره وبا کلاه برداری

 فرق داره , یه آدم زرنگ آدمیه که نزاره کلاه سرش بره .

خیلی وقتها آدما فکر می کنند که زرنگی تو

خونشونه وبا رنگ کردن دیگرون اون و به نمایش

 میزارند دام پهن می کنند و باعث بد بختی عده ای می شند

وای !........چه جوری این آدما با افتخار زندگی می کنند

و ککشونم نمی گزه واصلا احساس گناه نمیکنند ؟

از هم نشینی با اونها متنفرم . شما احساس انسان بودن می کنید

ولی انسانیت و نمیشناسید . عیب شما آدما اینه که انسانیت و

خلاصه کردید تو پولداری و شیک پوشی  هر کی شیک پوشتره

آ دمتر ه و هر کی خوب می خوره , خوب می پوشه

و خوب خرج می کنه کلاس

آدمیتش بالاتره  هیچ وقت به این فکر نکردید

          

 که از کجا می یاره و اونی که نداره چرا نداره .

نیمکت گرم حرف زدن بود و من شناور

در اعماق حرفاش . حرفایی که من مصداقش 

 نبودم ولی قشنگیش دلم و نوازش می داد سرم و

 گذاشتم روی شونش وبرای ساعتی به خواب رفتم در

حالی که زیر لب زمزمه می کردم : راستی چرا  ما آدما .............                     

    ۸۲/۱۰/۱۲                                                                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 5:10  توسط مینا  | 

 

ازاو پرسیدم باکه سفرمی کنی ؟

گفت :  باعشق

چگونه می روی؟

با شوق و آرزویی در سینه و نور ایمانی در قلبم

توشه ات چیست ؟

حسرت و آه دوری از او

گامهایت را چگونه برمی داری ؟

بسان کوهی مقاوم

برکدام سفره می نشینی ؟

برسفره ی عشق

نگاهت را به کدام سو روانه کرده ای ؟

برسرزمین وصل

در دستهایت چیست ؟

جان

تسلیم که می کنی ؟

   الله

خورشید را چگونه می بینی ؟

آغشته به خون

در جستجویی به دنبال چه می گردی ؟

رسیدن

جامه ی رسیدن چیست ؟

لباسی به  فاخر ی دل و زیبایی و دلنشینی  تلاوت قرآن و به پاکی اشکان عاشق

 وبه شیرینی رویای رسیدن به معشوق بایسته است گر  به تن کنی.

آه .................................

گویا سیلی ای بر صورتم نواختن از خواب بیدار شدم به

خود آمدم به اطراف نگریستم هیچ نبود جز دنیایی فانی

بادستان لرزانم اشک را ازگونه هایم ربودم .

واز دل فریاد برآوردم ................................

 

پس مرا در بر گیر ای................................

         ...................شهادت ....................

گوشه ای از دست نوشته های خودم در سال 69

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:38  توسط مینا  | 

بابا روزت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی قدم زنان از روبروی مغازه ها   می گذرم یه آه

 بلند می کشم . اشک گونه هام و  خیس می کنه .

از ترس اینکه مبادا دیگران متوجه گریه کردنم  بشند ؛

 بغض م رو می خورم و اشکام رو پاک می کنم .

در حالی با حسرت دخترا و پسر ایی که به قصد

خرید هدیه به مغازه ها سرک می کشند رو

 از زیر نظر می گذ رو نم ......

چقدر سخته آدم حسرت نداشته ها رو بخوره؛

نداشته های که یه روزی داشته ولی حال نداره .................

هفت سال پیش منم مثل خیلی یا معنی نداشتن رو

 نمی فهمیدم توی بغلش احساس آرامش می کردم

 وبا نگاهش سینه به سینه ی غرور قدم می زدم

 وااااااااااااای................!!!!!!!!!!!!!

ولی  حالا اشک و حسرت و  آه امانم

رو بریده .......

 

.

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......

چراااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرزو می کنم زور قی

باشم برای تو

تا آنجا برمت که می خواهی

 

ذ ورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری

ذ ورقی که هیچگاه واژگون نشود

هر اندازه که نا آرام باشی

یا دریای زندگیت متلاطم باشد

                        دریایی که در آن می رانیم ...      

                 آرزو می کنم ای کاش برای تو آفتاب باشم

تا دست هایت را گرم کند

اشک هایت را بخشکاند

خنده را به لبانت باز آرد

پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجود ت

را روشن کند

روزت را غرق نور کند

و یخ پیرامون ت را آب کند .

ای کاش بودی تا من در خورشید نگاهت می نگریستم

 و فریاد بر می آوردم

دوستت دارم و روزت مبارک ؛به مبارکی عشق مقدس

 پدر و دختر ؛به مبارکی بوسه هایت در آن زمان که

 به من محبت؛ عشق و صفا را آموختی؛ به مبارکی

 نگاه آخرین ت آنحا که می دانستی می روی و من

 به امید واهی دیداری دوباره با تو وداع کردم .......

کاش وداع نمی کردم ...........

نمی دانستم  آخرین دیدارم خواهد بود .............

هر وقت دیگران از پدر می گویند قلبم درد می گیرد .....

چرا تو نیستی تا من هم از تو بگویم...................

امشب همه عید دارند ولی من  بعد از هفت

 سال هنوز در سوگ تو

نشسته ام  و هنوز اشک می ر یزم و فریاد بر می آورم

که : آن شانه های محبت کو تا سر بر آنها سایم و

 گونه ام را با گونه اش  نوازش دهم.

آه.......................

سر بر سینه ی درد می نهم ؛ قبرت را در آغوش

 می گیرم و آهی سینه سوز می کشم شاید دردم

 را تسکین دهد و مرهمی بر زخمم نهد

                 

میلاد با سعادت علی علیه السلام

بر تمام شیعیان جهان  و شما دوستان

مبارک باد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:40  توسط مینا  |