![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
خانم گل وصندلی
اون روزم مثل روزای دیگه زودتر از همه وارد کلاس شدم, روی صندلی نشستم و دستم وگذاشتم زیر چونم, بانگاهی متفکرانه کلاس واز زیر نظر گذروندم یک صندلی که دقیقا جلوتابلو نشسته بود توجه من وبه خودش جلب کرد پا شدم و دور صندلی یک چرخی زدم و سر جام نشستم . صندلی خودش و جابجا کرد و گفت چیه آدم ندیدی خندیم و گفتم: آدم دیدم ولی صندلی مثل تو ندیدم باحالت غرور گفت: مگه چه مه ؟ باهمون حال خنده گفتم : چیزیت نیست فقط خیلی باحالی . گردنی راست کرد و گفت : خوب ! حالا! من که از این حالت خیلی خوشم اومده بود زدم زیر خنده , حالا نخند وکی بخند .صندلی باتعجب پرسید: چرا می خندی؟ گفتم : هیچی , همینجوری , ازت خوشم اومد . بعد از این صحبت کوتاه با هم دوست شدیم . صبح خیلی قشنگی بود , دل وقلوه دادن من و صندلی هم به زیبایی اون رونق بخشیده بود .صحبت به درازا کشید من که دستام و به هم گره زده وبه صندلی خیره شده بودم فکرم و متمرکز کردم و گفتم :من وقتی به تو نگاه می کنم یاد خیلی چیزا می افتم و تورو با خیلیا مقایسه می کنم . مثلا : خمیدگی تو , به پیری معلم و ایستادگی تو, به توان و استواری او در برابر سختی ها . وقتی تو سنگینی بار یک انسان رو تحمل می کنی این تصور در ذهن من پا میگیره که یک معلم هم از لحاظ اقتصادی بار سنگینی رو تحمل می کنه . وقتی به تو تکیه می زنم به این فکر می افتم که یک معلم هم نقش تکیه گاه رو برای دانش آموز ایفا میکنه .تو روی پاهای خودت ایستادی, معلمم سعی می کنه روی پاهای خودش بایسته و لباس بی نیازی روبا افتخار به تن کنه . صندلی خستگی رو از تن و جسم بیرون می بره , جالبه که بدونی معلمم باشگردهای خاص خودش خستگی فکری رو از بین می بره. صندلی با هر همنشینی سازگاره , سازگاری جزء خصلتهای خوبی که معلم گامهای استوار زندگیش و با اون تنظیم می کنه . من همینجور حرف می زدم و صندلی سرش رو به علامت تصدیق تکون می داد می خواستم دوباره لب باز کنم که صندلی گفت : می دونی ! خدا به یک معلم نعمت های زیادی داده که که ما صندلیا از اون محرومیم .خدا به معلم یک قلب رئوف و مهربون , فکر بیناوآگاه و چشم حقیقت بین عطا کرده و یک دل کوچیک که توش یک دنیا معرفت رو جا داده وصبوری که مثل یک قبا رو شو نه هاش زینت بخش قامتشه . نفرت و زیر پاهاش له می کنه وبذر عشق و تو دلای شاگرداش می کاره .معلم رشد و پویایی و انسانیت داره . در حالی که هیچکدوم از این نعمتها رو خدا در وجود ما قرار نداده . آخه من شیعم شیعی که به مرور فرسوده می شه واز بین می ره ودیگه اثری ازش باقی نمی مونه ولی معلم حتی بعداز مرگش هم آثارش باعث ساخت و ساز اجتماع می شه . من که ازاین حرفا خیلی خوشم اومده بود براش کف زدم و گفتم : آفرین ! آفرین ! خیلی عالی بود ! حرفات به آدم آرامش می ده و آدم و باخودش به اون دور دستا می بره . بعد ادامه دادم می خوام از ثبات صندلی بگم و از ثابت قدم بودن معلم. از استقلال صندلی و از مستقل بودن معلم .از استحکام صندلی و مستحکم بودن معلم . از عینی بودن صندلی و به عینیت رسیدن معلم . من که تازه چونم گرم شده بود , تا که سرم و برگردوندم متوجه شدم چند نفراز همکلاسیها حاج و واج من و از زیر نظر میگذرونند , من که جا خورده بودم ومی خواستم رد اتهام کنم از جام پا شدم و سلام کردم . گفتند: خانم گل داری با کی حرف می زنی؟ خندیدم و گفتم : هیچی , داشتم تمرین سخنرانی می کردم . با یک چشمک که بین من و صندلی رد و بدل شد بقیه ی صحبتا روموکول کردیم به فردا . با لبخند ملیح صندلی رفتم به طرفش و برای لحظه ای روش نشستم تا به اون نزدیکتر باشم و بهتر درکش کنم ۸۳/۲/۵ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:2 توسط مینا |
|
|
خانم گل و امام رضا یه روز؛ جمعه ی آخر ماه رمضون ؛ مثل بعد از ظهر همه ی جمعه های دیگه با یک تاکسی سرویس راهی ترمینال شدم تا به شهرستان محل کارم برم. وقتی رسیدم ترمینال متوجه شدم آخرین اتو بوس هم رفته ؛مونده بودم چکار کنم ؛ مثل یک مسافر غریب از خونه خدا حافظی کر ده بودم با همون تاکسی راهی حرم شدم با خودم گفتم امشب و حرم می مونم و فردا راهی شهرستان شم وقتی رسیدم حرم دعای قبل از اذان بود سریع وضو گرفتم و آماده ی نماز شدم نماز رو به جماعت به جا آوردم از حرم به قصد خرید افتاری خارج شدم با یه ساندویچ و یه سان دیس افتار کردم بعد از افتاری یه گوشه ای رو پیدا کردم و نشستم تا گل صحبت و با امام رضا باز کنم. حرف برای گفتن زیاد داشتم یه احساس درونی من و تشویق می کرد به حرف زدن؛ حس کردم امام رضا دوست داره به حرفای من گوش بده خلاصه دستم و گذاشتم تو دامن آقا رضا و کنارش نشستم حرف زدم و زدم و زدم و او همین جور به من نگاه می کردو هیچی نمی گفت:و انگار یکی بهم می گفت صبر کن درست می شه خلاصه اون شب به پایان رسید و باید آماده ی سحری خوردن می شدم ؛ دوباره در اطراف حرم گشتی زدم؛ این بار برای خرید سحری؛ ولی هرچه جلو تر می رفتم تاریکی و سکوت بیشتر میشد و جغد سیاه شب چادر ترس رو تو دلم پهن می کرد . به سرعت به حرم برگشتم به اولین ورودی که رسیدم. رو به امام رضا کردم و گفتم: یا امام رضا خودت دیدی رفتم سحری بخرم ولی همه ی مغازه ها بسته بود .تو می دونی من بی سحری نمی تونم روزه بگیرم .تازه سحری می خورم ساعت 9 دلم ضعف می ره وای به اون که بی سحری روزه بگیرم . خلاصه از من انتظار روزه نداشته باشی اگه می خوای روزه بگیرم سحریم و برسون و گرنه از من انتظار روزه نداشته باشی خلاصه گفتم و گفتم و گفتم . تا اینکه به یکی از کفش داری ها رسیدم رفتم داخل هنوز یک ساعت به اذان مونده بود کنار در روی پله نشستم چادرم رو کشیدم روی صورتم با خودم گفتم تا اذان یه چرت کوتاه بزنم؛ آخه من اون شب اصلا نخوابیده بودم . دیری نگذشته بود حس کردم یکی به نام ؛ داره من و صدا می کنه: خانم گل ... خانم گل .... تو اینجا چکار می کنی؟ با تعجب چادر رو از روی صورتم کنار زدم .فاطمه یکی از دوستان خیلی قدیم من که نزدیک به 13 سال ازش بی خبر بودم . او خادم افتخاری امام رضا شده بود و هفته ای یک روز در حرم خدمت میکرد....... زیبا ترین ملاقات دو دوست ................ در آغوش گرم فاطمه احساس آرامش می کردم . رو به من کردو گفت: سحری خوردی؟ منم با کمی مکث ماجرای خریدم رو براش گفتم ؛ خندید و گفت: همین جا بشین تا برم برات غذا بیارم من گفتم: نه من راضی نیستم تو سهمیه ی خودت رو برای من بیاری لبخندی زدو گفت : من الان بر می گردم . پس از لحظه ای کوتاه فاطمه با یک غذای کامل به هم راه یک نارنگی ماست و نصف نون سنگک کنج تی داغ داغ اومد باور کردنی نبود. رو به امام رضا کردم و گفتم: شرمنده کردی آقا !!!!!!! یعنی من امروز سحر مهمون توام!!!!!!!!!!! وای خدای من چه جوری تشکر کنم!!!!!!! تو همه ی حرفای من و شنیدی؟ بین این همه زوار به حرفای من گوش کردی؟ بعض گلوم رو گرفته بود. نمی دونستم غذا بخورم یا گریه کنم یک سینه ی کامل لای برنج بود من سینه رو لای نون سنگک گذاشتم تا فردا صبح به دست صاحب خونم برسونم و اون رو هم در این فیض شریک کنم. جای شما خالی واقعاً از خوردنش لذت بردم........ بعد از چندی وضو گرفتم و آماده ی نماز شدم. تو صف جماعت نشسته بودم که یکی از خدّام یه تکه نون خشک رو به یکی از زوّار امام رضا داد با تعجب پرسیدم گرسنه ای؟!!!! گفت :بله سه روزه هیچی نخوردم. دست کردم توی کیفم و تبرکی رو که برای صاحب خونم کنار گذاشته بودم رو بیرون آوردم و با احترام به خانم دادم و بعد رو به امام رضا کردم و گفتم: با حالی آقا خیییییییییییییییییییییییییلی نوکر تم در خاتمه باید بگم که این ماجرا در سال۸۴ اتفاق افتاده و در شهریور ۸۶ ویرایش و باز نویسی شده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:47 توسط مینا |
|
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! همه اندیشه ام اندیشه ی فردا است ، وجودم از تمنای تو سرشار است ، زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ... خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ... رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛ همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزند ؛ همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛ همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛ همان جاها ، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند ؛ همین فردای افسون ریز رویایی ، همین فردا که راه خواب من بسته ست ، همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است ! همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست ! همین فردا ، همین فردا... ... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ، سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ، دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ، به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست ! سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناریها سرود صبح می خوانند ... ... من آنجا ، چشم در راه توام ، ناگاه : تو را ، از دور می بینم که می آیی ، تو را از دور می بینم که می خندی ، تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ، ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ، سراپا چشم خواهم شد . تو را در بازوان خویش خواهم دید ! سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت : برایت شعر خواهم خواند ، برایم شعر خواهی خواند ، تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید ! و گر بختم کند یاری ، در آغوش تو ... ... ای افسوس ! سیاهی تار می بندد ، چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ، هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:8 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|