![]() |
![]() |
|
| هزارویک شب با خانم گل |
|
خوندی های خانم گل
سید محمدرضا پسر حاج سید ابوالقاسم در شهر همدان تولد یافت از هفت سالگی در آموزشگاههای الفت و آلیانس در ادبیات فارسی و زبان فرانسه تحصیل و مدتی بعنوان مترجمی کار کرد. در 15 سالگی به اصفهان رفت، آنگاه به تهران آمد. در جریان جنگ جهانی اول به ترکیه رفت و چند سالی در استانبول ماندگار شد و مدتی بطور مستمع آزاد در رشته علوم اجتماعی و فلسفه در دارالفنون بابعالی استفاده کرد. چندی بعد از استانبول به همدان و از آنجا به تهران آمد. پاسبانیمیکند! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:22 توسط مینا |
|
|
سخن های پراکنده بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد ... ..... ناپلئون عمريست كه ويران شده ام ساكت و سرد و پريشان شده ام تا تو آيي و مرا دريابي من اسير شب طوفان شده ام.
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز میکردم و ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم آری ای کاش چه روزگاريه !!!بچه كه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 20:28 توسط مینا |
|
|
خانم گل و آینه یه روز خسته کننده رو پشت سر گذاشته و تازه از بیرون اومده بودم ،به هر زورو زحمتی بود خودم رو به طبقه ی چهارم رسوندم . خیلی سریع مانتوم و از تنم کندم و رفتم سر یخچال، یه لیوان شربت سرد حسابی خستگی رو از تنم می برد یه آه بلند! انگار به من امید زندگی می داد ، رفتم جلو آینه ، تاموهام رو باز کنم بلکه خستگی یه روز طولانی رو فراموش کنم .هنوز دست به موهام نزده بودم که، چشمم به چشمش افتاد . خودم و جابجا کردم و گفتم :طوری شده دو تا چشم نگران همینجور من رو نگاه میکرد ولی سکوتش تلخ تر از نگاهش بود . گفتم: چرا غمگینی؟ گفت: ینی تو نمی دونی؟ سرم و پایین انداختم وگفتم: چرا می دونم ولی ......... دوباره نیگاش کردم ، همون نگاه معصوم ، همون چشمان پر درد ،آهی کشید و گفت : خسته نباشی . گفتم :تو چشات یه غم سنگین فریادمیکنه انگار یه عمر این غصه روتو دلت نگه داشتی ، خنده ی تلخی کردو گفت : یه عمر !!! دوباره سکوت کرد . گفتم :درددل کن سبک میشی! آهی کشید و گفت : مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد . درحالی که بارونی لطیف گونه هاش و می شست گفت: می دونی ؟ هیچ وقت تو زندگی جلو دیگران ننالیدم و همیشه همه فکر میکنندکه من چقدر خوشبختم . چه آدم شاد و بی غمیم ولی تو که می دونی .غصه هام و برای تنهاییام میذارم و هیچ وقت بروز نمی دم تو که می دونی ،چقدر غریب و بی کسم . امیدی جز خدا ندارم . تو که می دونی.... حرفش رو قطع کردم و گفتم: زیاد سخت نگیر آدم باید قوی باشه .همونجور که اشکاش و پاک می کرد گفت : قویم ، اگه قوی نبودم که دیگران حسرت زندگی من و نمی خوردند. گفتم : خیلی خوب ،ولی باید در خفا هم قوی باشی ، آهی کشید وگفت باشه سعی می کنم . از جلو آینه بلند شدم رفتم آشپزخونه تا برای نهارم فکری بکنم ولی حرفای آینه و اون نگاهای خسته من و به ناکجا آباد می برد در حالی که زیر لب زمزمه می کردم چقدر سخت آدم همه کس داشته باشه ولی تنها باشه تنهای تنها عین خود خدا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:7 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مشنو از نی,نی حصیری بینواست
بشنو از دل , دل حریم کبریاست نی چو سوزدخاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود بایک دنیا لبخند دستای سلام ومی ذارم توی دستای شما تا که بتونم سر حرف و باز کنم وگفته ها, شنیده ها, درد دلا , خاطرات وتخیلات دل نشینم و به نگارش در بیارم . شاید روزی این افتخار نصیبم بشه که شما خواننده ی خوب نوشته هام باشید.شما که چون گلی در باغستان زندگی من می شکفیدوبا شکفتنتون رخت امید وبه تن من می کنید. خلاصه اینکه از آغاز وبلاکم سری داستانهایی رو به نگارش در آوردم , بنام: هزار و یک شب با خانم گل . شخصیت رویایی وتخیلی خانم گل شما رو به دنیایی می بره که باور وخیال اون وبنا می کنه وگاه واقعیات تلختر اززهر رو به شیرینی بیان می کنه ویا اینکه یک قدم کوتاه یا بلند به عقب برمی داره وخاطرات تلخ وشیرین زندگیش و به تصویر می کشه. اما شخصیت عینی خانم گل شما رو به دنیای کوچیک وملموسش می بره : مینا ,اسم ادبی خانم گل , معلم, فارق التحصیل از: ..................ووو باانتقادهای خوب و سازنده مشوق راهم باشید ومن و راهنمایی کنید تا از سنگلاخ بگذرم و به چمنزار برسم. وخانم گل با تمام خلوص و عشقی که تو سینه داره میگه : دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست و این رو باور داشته باشید که : بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن |
| پیوندهای روزانه |
|
صدای قاصدک آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|