|
هزارویک شب با خانم گل
|
خوندی های خانم گل
سید محمدرضا پسر حاج سید ابوالقاسم در شهر همدان تولد یافت از هفت سالگی در آموزشگاههای الفت و آلیانس در ادبیات فارسی و زبان فرانسه تحصیل و مدتی بعنوان مترجمی کار کرد. در 15 سالگی به اصفهان رفت، آنگاه به تهران آمد. در جریان جنگ جهانی اول به ترکیه رفت و چند سالی در استانبول ماندگار شد و مدتی بطور مستمع آزاد در رشته علوم اجتماعی و فلسفه در دارالفنون بابعالی استفاده کرد. چندی بعد از استانبول به همدان و از آنجا به تهران آمد.
عشقی علاوه بر سرودن اشعار جالب با مضامین تازه مقاله نیز مینوشت و شخصاً روزنامه قرن بیستم را منتشر کرد اما بیش از 17 شماره از این جریده چاپ نشد.
عشقی با نوشتن مقالات و نمایشنامهها و اشعار میهنی شهرتی فراوان یافت.
اپرای رستاخیز شهریاران ایران- ایدهآل یا سه تابلوی عشقی (1- شب مهتاب 2- روز مرگ مریم 3- سرگذشت پدر مریم، و اشعار مختلف و مقالات متعدد برخی از آثار این شاعر نویسنده است.
به وثوقالدوله که قرارداد 1919 را به نفع انگلستان و به زیان ایران بست تاخت و او را نکوهش بسیار کرد در نتیجه به امر وثوقالدوله به زندان افتاد.
عشقی چون مخالف نوکران اجنبی و خائنان به ملت ایران یعنی رضا قلدر بود، بوسیله سه نفر آدمکش هدف گلوله قرار گرفت و چند ساعت بعد در بیمارستان نظمیه درگذشت.
عشقی با مناعت طبع میزیست در حالیکه سخت گرفتار فقر و تنگدستی بود. و بخلاف عقیده وثوقالدوله که گفته بود: “ هر کس پول داد برای او باید کار کرد وجدان عقیده، مسلک موهوم است.“ عمل کرد و با کمال آزادگی و وارستگی زیست.
چهار مقاله تحت عنوان الفبای فساد نوشت که در آن سیاه کاریهای وثوقالدوله و قوامالسلطنه و نظایر آنها را سخت مورد انتقاد قرار داد.
عشقی برای از میان بردن رجال فاسد سیاسی پیشنهاد میکرد که سالی یک بار پنج روز آن صرف ریختن خون خائنان به کشور شود در صورتیکه این کار اجرا شود سال دیگر امثال وثوقالدوله و قوامالسلطنه به جان و مال ملت تجاوز نمیکنند.
عشقی شهید شد، غم میهن همیشه خورد نوشید گرچه جام شهــادت ولی نمـرد
ماند همیشه زنده و جاوید در جهـــــان آنکس که نام نیک چو او از جهان ببرد
عشقی شهید شد ز جـهان نا امید گشـت نامی ز خود نهاد بنیکی- سعیـد گشت
هرگز نرفته و نرود نــامش از جهــــان هر عاشقی که در ره میهن شهید گشت
هر چه من ز اظهار راز دلتحاشی میکنم بهر احساسات خودمشکلتراشیمیکنم
ز اشک خود بر آتش دل آبپاشیمیکنم باز طبعم بیشتر، آتش فشـــانی میکند
زانزلیتابلخوبمرااشکمنگل کرده است غسل برنعش وطنخونابهدلکردهاست
دل دگر پیرامن دلدار را، ول کـرده است بر زوال ملک دارا، نوحه خوانیمیکند
دست و پای گلهبا دستشبانشانبستهاند خوانیاندرملکما،ازخونخلقآراستهاند
گــرگهای آنگلوساک بــر آن بنشستهاند هیئتیهمبرشان،خوان گسترانی میکند!
رفتشاهورفتملکورفتتاجورفتتخت باغبانزحمتمکشکزریشهکندندایندرخت
میهمانان وثوقالدوله، خونخوارند سخت ایخـدا با خون ما این میهمانی میکند!
ای وثوقالدوله! ایـران ملک بابایت نبود! اجرت المثــل متاع بچگیهـایت نبود
مزدکــار دختــر هر روزه یکجایت نبود تا که بفروشی بهـر کو زرفشانیمیکند!
ماشاءالله بود یک دزد این هزار اندر هزار یکشتربردهاستآیواینقطاراندر قطار
اینچهسریبود؟رفتآنپایداره این پایدار باز هم صد ماشاءالله زندگــانی میکند!
یارباینمخلوق را از چوب بتراشیدهاند؟ برسراینخلق، خاک مردگان پاشیدهاند؟
دررگاینقومجایحسوخونبشاشیدهاند کاینچنینباخصمجانشرایگانیمیکند!
به بحـــال خویشتن این مردم افسرده را مردهاند این مردم آگه کن دل آزرده را
بهکهتقسیمشکننداینملکصاحب مرده را تا بردش آنکس که بهتر
پاسبانیمیکند!
ای عجب دندان ز استقلال ایران کندهاید! زندهای ملت! سویگوازچهبخرامیدهاید
دست از تابوت بیــرون آورید ار زندهاید گفته شدکایننیممردهسختجانیمیکند
اینکه بینی آید زگفتار (عشقی) بوی خون از دل خونینش این گفتـار میآیدبرون
چشم بد بحـــــرای این سرچشمة خون زین سپس زیرشزمجرایزبانیمیکند!
سخن های پراکنده
بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست.
از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند
و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز صبح در آفريقا
وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر
از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال هستي يا شير ! با طلوع خورشيد
دويدن را آغاز کن.
" آنتوني رابينز
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي
بر دنيا حاكم ميشد ... ..... ناپلئون
عمريست كه ويران شده ام ساكت و سرد و پريشان شده ام تا تو آيي
و مرا دريابي من اسير شب طوفان شده ام.
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم ای کاش می توانستم ابر باشم
تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه
که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت
بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم
و تا دور دستها در کنار تو پرواز میکردم و ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس
به تو باشم آری ای کاش
چه روزگاريه !!!بچه كه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا
عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق
مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر
يک ورقش دور مينداز
خانم گل و آینه
یه روز خسته کننده رو پشت سر گذاشته و تازه از بیرون اومده بودم ،به هر زورو زحمتی بود
خودم رو به طبقه ی چهارم رسوندم .
خیلی سریع مانتوم و از تنم کندم و رفتم سر یخچال، یه لیوان شربت سرد حسابی
خستگی رو از تنم می برد یه آه بلند! انگار به من امید زندگی می داد ، رفتم جلو آینه ،
تاموهام رو باز کنم بلکه خستگی یه روز طولانی رو فراموش کنم .هنوز دست به
موهام نزده بودم که، چشمم به چشمش افتاد . خودم و جابجا کردم و
گفتم :طوری شده دو تا چشم نگران همینجور من رو نگاه میکرد ولی
سکوتش تلخ تر از نگاهش بود .
گفتم:
چرا غمگینی؟
گفت:
ینی تو نمی دونی؟
سرم و پایین انداختم وگفتم: چرا می دونم ولی .........
دوباره نیگاش کردم ، همون نگاه معصوم ، همون چشمان پر درد
،آهی کشید و گفت : خسته نباشی .
گفتم :تو چشات یه غم سنگین فریادمیکنه انگار یه عمر این غصه روتو
دلت نگه داشتی ، خنده ی تلخی کردو گفت : یه عمر !!!
دوباره سکوت کرد . گفتم :درددل کن سبک میشی!
آهی کشید و گفت :
مرا دردی است اندر دل
اگر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم
که مغز استخوان سوزد .
درحالی که بارونی لطیف گونه هاش و می شست گفت:
می دونی ؟
هیچ وقت تو زندگی جلو دیگران ننالیدم و همیشه همه
فکر میکنندکه من چقدر خوشبختم .
چه آدم شاد و بی غمیم ولی تو که می دونی .غصه هام و برای تنهاییام
میذارم و هیچ وقت بروز نمی دم تو که می دونی ،چقدر غریب و بی کسم .
امیدی جز خدا ندارم . تو که می دونی.... حرفش رو قطع کردم و گفتم:
زیاد سخت نگیر آدم باید قوی باشه .همونجور که اشکاش و پاک می کرد گفت :
قویم ، اگه قوی نبودم که دیگران حسرت زندگی من و نمی خوردند.
گفتم : خیلی خوب ،ولی باید در خفا هم قوی باشی ، آهی کشید
وگفت باشه سعی می کنم .
از جلو آینه بلند شدم رفتم آشپزخونه تا برای نهارم فکری بکنم ولی
حرفای آینه و اون نگاهای خسته من و به ناکجا آباد می برد در حالی
که زیر لب زمزمه می کردم چقدر سخت آدم همه کس داشته باشه
ولی تنها باشه تنهای تنها عین خود خدا
![]()
![]()
![]()