تبليغاتX
بشنو از دل
هزارویک شب با خانم گل
 

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

 

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

 

داستان غم و تنهایی من گوش کنید

 

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

 

سوختم , سوختم این سوز نهفتن تا کی

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

 

ساکن کوی بت اربده جویی بودیم

 

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

 

یسته ی سلسه ی سلسه مویی بودیم

 

کس دران سلسه غیر از من و دل بند نبود

 

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

 

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

 

اینهمه مشتر ی و گرمی بازار نداشت

 

 یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

 

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

 

داد  رسوایی من شهرت زیبایی او

 

بسکه دادم همه جا شرح دل ارایی او

 

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

 

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

 

چاره اینست وندارم به از این رای دگر

 

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

 

 چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

 

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

 

بعد ازاین رای من اینست وهمین خواهد بود

 

من براین هستم و البته چنین خواهد بود

 

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی است

 

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است

 

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی است

 

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

 

به ذغن مرتبه ی مرغ خوس الحان نبود

 

چون چنین است پی یار دگر باشم به

 

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

 

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

 

مرغ خوش خوان گلزار  دگر باشم به

 

نرگسی کو که شوم بلبل داستان سازش

 

سازم از تازه جوانان وطن ممتازش

 

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست

 

می توان یافت که بر من زمنش یاری هست

 

از من وبندگی من اگرش عاری هست

 

 بفروشد  که به هر گونه خریداری هست

 

یه وفاداری من نیست دراین شهر کسی

 

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

مدتی بر ره عشق تو دویدیم بس است

 

راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است

 

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

 

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

 

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

 

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

 

 تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

 

آتش عشق به جان افتدو بیرون نرود

 

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

 

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

 

دوزخ از مهر تو و این طایفه افسرده شود

 

 ای یار چند به کام دگرانت بینم

 

سرخوش و مست زجمع دگرانت بینم

 

مایه ی عیش و مرام دگرانت بینم

 

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

 

تو چه دانی که شدی یار, چه بی باکی چند

 

چه هوس ها که ندارد , هوسناکی چند

 

یار این طایفه ی خانه بر انداز مشو

 

از تو حیف است به این طایفه دمساز مشو

 

می شوی شهره , به این فرقه , هم آواز مشو

 

غافل از لعب حریفان دغل باز مشو

 

به, که مشغول به این شغل نسازی خود را

 

این نه کاری است , که ببازی خود را

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

 

سینه پر درد زتو سینه فکاران هستند

 

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

 

باش مردانه که ناگه, غفایی نخوری

 

وقت خوش , خود باش که پایی نخوری

 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

 

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تورفت

 

شد دل آزرده و آزرده  دل از کوی تو رفت

 

با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت

 

حاشاالله که وفای تو فراموش کند

 

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

 

                                  وحشی بافقی

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست»

                                                                                                      دکتر علی شريعتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:26  توسط مینا  | 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :


           من خوب می شناختمش


         نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .


                       حتی زمان مرگ


         آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

 

               آن بیقرار عشق


               چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

         روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :


       شب در میان تاریکی در نور ماهتاب


        هر روز در درخشش خورشید تابناک


    هر لحظه در برابر آیینه ی زمان


       آن دختر سکوت ؛


         در انتظار دیدن رویت نشسته بود


          روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :


          « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد


          هرگز خیانتی به دستان تو نکرد


         هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛


          با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

                 تا آخرین نفس ؛


         در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »


     روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :


                افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

       کمی زودتر می آمدی . »


           اما بگو :

  « من خوب می دانم

 

     حتی در آن جهان


         آن خفته ی خموش ؛

 

در انتظار دیدن رویت نشسته است .»


           روز ی اگر .......


                   اما ؛ نه ؛


        او هیچوقت دیگر نمی آید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:4  توسط مینا  | 

       

 

                                   خانم گل و درخت انجیر

                 

 

با ورود به پارک یک صبح قشنگ دیگه رو شروع کردم . محیط پارک مثل همیشه آروم و بی صدا وهر کس به کاری مشغول, یک عده ورزش می کردند وعده ای هم روی نیمکتهای پارک نشسته بودند واز هوای لطیف پارک بهره می بردند . مسافتی راه اومدم , خسته شدم , می خوام یه جایی برای نشستن پیدا کنم , صدایی با التماس من و به طرف خودش  می خونه:  

خانم گل تو رو خدا بیا اینجا بشین ! با تعجب اطراف رو از زیر نظر گذروندم  ! اونجا غیر از یکی دو پیر مرد ویک خانم مسن کسی نبود ولی این صدا از آنه  خانم جونی بود . پس باید دنبال کس دیگه ای بگردم   .  

رو به درخت سپید دار کردم و گفتم : نفهمیدی کی من و صدا کرد ؟ سپید دار با همون غرور بی خودی همیشگی گفت : من کاری به این کارا ندارم , حتما یه درخت مزاحم   ! 

من که از حرفهای سپید دار دلگیر شده بودم . با ناراحتی گفتم : چقدر خود خواه !    

هنوز حرفم تموم نشده بود که دوباره همون صدا :  بیا اینجا بشین , خواهش می کنم      !

توجهم به رو برو جلب شد .یه درخت انجیر , یکه وتنها نشسته و نگاه پر از اندوهش و به من دوخته بود    . لبخندی زدم و رفتم جلو و به شوخی گفتم :                 

درخت انجیر, چی شده ؟ فیلت یاد هندوستان کرده .درخت انجیر آهی کشید و گفت : خیلی تنهام , نمی یای کنار من بشینی و درس بخونی ؟ گفتم : چرا که نه ! قه قه ای زد و گفت : وای خانم گل ! تو چقدر خوبی ! خواستم زیر پا ش بشینم که با صدای بلندی گفت : نه! نه! نشینی, ها.....چمن خیس پادرد می شی. من با تعحب پرسیدم: پس کجا بشینم ؟ دستش و دراز کردوگفت : بیا ,بیا  روی دستای من بشین . من خندیدم و گفتم : وای ! دیونه شدی ؟ زشته مردم چی می گن ؟ شخصیتم می ره زیر سوءال . پس از لحظه ای  سکوت گفت : فهمیدم .... می تونی روی برگام بشینی . گفتم : نه ! باید یه فکر بهتری بکنیم . رفتم سراغ کیفم . همه جاش و گشتم .تا اینکه بلاخره با خوشحالی گفتم : پیداش کردم . این نایلکس بهترین وسیله برای نشستنه. خلاصه به هر طریقی بود آماده ی درس خوندن شدم ..........

توی یه لحظه ی کوتاه ناله ی درخت انجیر ازدحام زمزمه های من و درهم شکست .

با دلسوزی پرسیدم : آخه چی شده ؟     چرا ناله می کنی  ؟

فقط ناله می کرد : آخ ! وای !..........

ناله هایی که دل سنگ و آب می کرد . از جام پاشدم . دست روی تنش کشیدم و پرسیدم : چرا زخمی شدی ؟ گفت : یه روز جمعه دومسافر زیر سایه ی من با هم پیمان دوستی بستند و برای به یادگار گذاشتن این خاطره , تاریخ اون و با چاقو روی تنه ی من حک کردند .

با خودم فکر کردم آخه این حیونکی چه گناهی کرده که مستحق چنین زجری باشه , گفتم : چرا فریاد نکشیدی تا یکی به دادت برسه .

گفت : داد زدم  ولی هیچکس فریاد سکوت من رو نشنید .

من با دلسوزی گفتم : می خوای روی زخمات کرم بمالم ؟

گفت :فایده ای نداره , باید زمان اون و تر میم کنه .

متاثر شده بودم ولی کاری از دستم ساخته نبود , باید خوشحالش می کردم .به فکر فرو رفتم......

فکری به خاطرم رسید .

گفتم : درخت انجیر جمعه تولدم دعوتت کنم می یای ؟ خنده ای کرد و گفت : آخه دختر خوب ! من که نمی تونم راه برم . گفتم : تو که می تونی با من حرف بزنی پس حتما می تونی به تولدم بیای .با لبخند گفت : من با تو حرف می زنم,می خندم, درد دل می کنم اما هیچ کدوم اینها واقعی نیست .پاکی و صدق و صفا ی تو باعث شده , توی خیالت با من حرف بزنی , بخندی و غمگین بشی ,من گفتم : من کاری به این حرفا ندارم .خیال منی , باش ولی باید تولدم بیای .

قه قه ای زد و گفت : باشه , باشه  یه کاریش می کنم.

زبیا ترین لحظه ی زندگی هر انسانی زمانی که باعث شادی دیگرون بشه.

تازه پرستوی مهاجرخیالم روی آسمون شاد و پر ستاره ی درخت انحیربه پرواز در اومده بود که:  

صدای آواز دوتا پرنده ی کوچیک اومد و اون و فراریش داد .دوتا پرنده که با شادی زمستونی ترنم بهار سر داده بودند و درترانه های زیبا شون ستایش خدارو گنجونده بودند .چقدر زیبا و دلنشین نعمتهای خدا رو می شمردند و اون و  ستایش می کردند. کاری که ما حتی بهش فکرم نمی کنیم .

خلاصه اینکه دوتا پرنده بالای سر درخت انجیر چرخی زدند ویک صدا وهما هنگ آواز سر دادند که:

       درخت انجیر خوب  و مهربون...........ای  قشنگ  ترین   خلقت    جهون      

      مادوست داریم همسایه ات بشیم..........روی   شونه هات  لونه    بسازیم

     ما دوست داریم باتو دوست باشیم........اجازه میدی با هم دیگه همدل بشیم

درخت انجیر با خوشحالی گفت : وای چه عالی!!

او دیگه تنها نبود و خوشحالیش خوشحالی من وصد چندان می کرد.

دوتا پرنده ی کوچیک ونقلی شروع به ساختن لونشون کردند.در حالی که می خندیدم گفتم: دوستیون مبارک!

اونا در تلاش بودندومن در دریایی از فکر غوطه می زدم که : چرا ما آدما نمی تونیم عشق و توی قلب نقلیمون راه بدیم ؟ چرا به زندگی گیر می دیم وبه خودمون و به دیگرون سخت می گیریم؟

پرنده بودن سخته ؟ نه ! نیازی به پرواز نیست . فقط کافیه مثل پرنده ها بی آلایش زندگی کنی, مثل خورشید بخشنده باشی وومثل دریا بی ریا ومثل سروسربلند.

فقط کافیه خودت نکات مثبت وجودت و پیدا کنی وبا افتخار اون و پرورش بدی, قدمای دروغ ,نفاق, حسد وکینه توزی رواز زندگیت قطع کنی .

مگه نمیگیم : "والله و سمیع بصیر" پس چرا ..............

 

                                                               : باز نویسی شده در    

۸۲/۹/۱۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:53  توسط مینا  |