|
هزارویک شب با خانم گل
|
خاطره ی ارزشمند دکتر غلامحسین یوسفی ازمعلمی دلسوز
شادروان محمد اشرف زاده
هنگامی که بنده در دبستان عنصری مشهد تحصیل می کردم مرحوم محمد اشرف زاده معلم ریاضیات و مدیر دبستان بود در سال 1316 مقرر شد که در پانزدهم بهمن ماه هر سال که مصادف با جشن تاسیس دانشگاه تهران بود . به شاگردان اول آموزشگاه ها جوایزی داده شوددر آن هنگاه من دانش آموز سال چهارم دبستان بودم . روز پانزدهم بهمن ماه که قرار بود به دبیرستان فردوسی محل جشن ،برای گرفتن جایزه بروم ، نخست بر طبق دستور شادروان اشرف زاده به دبستان عنصری رفتم ولی آن روزها بقدری برف و باران آمده وراه ما از دبستان عنصری تا دبیرستان فردوسی ،که از کوچه های بسیار خراب حوالی خندق می گذشت ، چندان گل آلود بود که من بواسطه ی خرد سالی و کوچک اندامی به هیچ وجه نمی توانستم ، آن راه را طی کنم ، وسایل نقلیه هم فراوان نبود . مرحوم اشرف زاده که دلش نمی خواست یکی از شاگردان او از تشویقی که مقرر بود محروم شود از« دبستان عنصری تا دبیرستان فردوسی » در میان آنهمه گل و لای و در آن راه های دشوار با وجود فراز و نشیب فراوان معبر خندق مرا چون فرزند خویش در تمام راه بر دوش گرفت و هر دم سخنی می گفت و بنوعی سرگرمم می داشت .آن روز در ذهن کودکانه ی خود می اندیشیدم و تعجب می کردم ، که چطور ممکن است مدیر مدرسه ای شاگردش را بر دوش ببرد ؟! و بکلی دست و پای خود را گم کرده بودم ، اما حالا سالهاست که قدر این بزرگواری را نیک می دانم و متوجه
شده ام، که وی سخنان طیب آمیز را می گفت ، که من ار آن حال بدر آیم و از قرار گرفتن بر دوش مدیر مدرسه ی خود احساس ناراحتی نکنم . ارزش این رفتار انسانی در مقایسه با روش برخی مدیران دیگر روشن میکند و خوانندگان محترم را خوب در می یابند .
اگر امروز بنده تا حدی می توانم ، مطالب خود را بگویم و در جای سخنرانی کنم و یا مطلب خویش را بروشنی بیان نمایم همه مرهون تربیت اولیه ی مرحوم اشرف زاده است زیرا او بود که کلاس دوم دبستان مرا در انجمنها ی دبستانها ی مختلف به سخنرانی وادار میکرد . در آن ایام چندان خردسال و کوچک بودم که وقتی پشت میز سخنرانی می ایستادم ، حاضران مرا نمی دیدند و برای رفع این مشکل نا چار چهار پایه ای زیر پایم می گذاشتند ، که سرو گردنم از با لای میز خطابه دیده شود . مرحوم اشرف زاده برای تقویت روحیه ی من و تشویقم به سخنرانی همواره می گفت : وقتی میخواهی سخنرانی کنی فرض کن ابدا کسی در مجلس ننشسته است ، هرطور دلت می خواهد منظور خودت را بگو و اگر اشتباهی کردی معذرت به خواه و آن را تصحیح کن ، بدین تر تیب مرا با سخنرانی آشنا کرد و بدین کار عادتم داد و خیال هر نوع اضطراب را از خاطرم زدود .
( بر گرفته از کتاب «برگهائی در آغوش باد »از دکتر غلامحسین یوسفی ، ج 2 ، صص 821 تا 824 انتشارات توس)
عزیزم دوستت دارم .
ولی افسوس!
وحال به یاد تو می نشینم و اشک می ریزم و هنوز باور ندارم که تورا از دست داده ام .
تو نوگل نشکفته ای بودی که چون قاصدکی آمدنت بوی بهار می داد و رفتنت سرمای زمستان را به همراه داشت .
باشد که یاد و خاطره ات در بین دوستدارانت به یادگار بماند .
من کلاسم را با چه چیزی زینت دهم تا بتواند جای تو را در کلاس
پرکند نه ممکن نیست ! هیچ گلی را نمی توانم بیابم که رنگ و بوی تو را داشته باشه !
دانش آموز سال چهارم ابتدایی هفته ی گذشته در گذشت....
![]()
![]()
![]()
یادش و نامش پاینده باد![]()
![]()
![]()
...........................................................................
زبان حال دانش آموزان چهارم یک شیفت شهید رجایی
هوالباقی
خداوندا به من آن ده که آن به
انگار دیروز بود که در حیاط دبستان تو را دیدم .
دختری کوچک دوست داشتنی و با محبت .
آغازین کلام، لبخند بود و سلام.
چشمان روشنت در میان چهره ی زیبایت می درخشید و نوید آینده ای روشن را برا یت به تصویر می کشید.
و لی افسوس !
دست غدار زمان تو را رها نکرد و چون شربتی گوارا نوشید وبسان عسلی شیرین در کام نهاد.
دیروز می گفتم تو می آ یی و باز با سخنان شیرینت و جنب و جوش و هیاهویت همه را به هیجان می آوری .
دیروز می گفتم تو می آیی و باز طراوت بهار را در نگاهت می ببینم .
ما هر روز چشم به راه تو بودیم . منتظر بودیم دفترهایت را بیاوری تا عقب ماندگی درسهایت را جبران کنیم .منتظر بودیم تا بیایی و تا چیزهایی را که در کلاس توزیع کرده بودندو مابرایت کنار گذاشته بودیم را بادست خودمان به تو بدهیم . دیروز منتطر بودیم. ولی نیامدی.
صدایم را می شنوی امروز چه بگویم .تو رفته ای و دیگر انتظار معنایی ندارد . باید در دامن حزن و اندوه بنشینیم و تو را صدا بزنیم .
ما تورا دوست داشتیم . هر چند گاهی در دامان اختلافات کودکانه ما ازتو وتو از ما رنجیده می شدی .ولی به خاطر داریم هنوز زنگ پایان کلاس نخورده بود که با یک لبخند قهر کودکانه به پایان می رسید . چه زیبا هم را در آغوش می گرفتیم .و چه زیبا بر روی تخته ی کلاس می نوشتیم
دوسیتمان مبارک
ای کاش بودی تا باز با هم قهر می کردیم و معلم مارا آشتی می داد و ما را وادار می کرد تا هم را در آغوش بگیریم و یک صدا بگوییم.
دوستیمان مبارک
ای کاش بودی .
دخترم چه زود تنهایم گذاشتی .
تو مگر اصرار نداشتی که پنجم را هم باهم سپری کنیم پس چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چطور باور کنم که دیگر صدای خنده ات را نخواهم شنید .
و برق نگاهت را نخواهم دید .
وای عزیزم من چطور باور کنم دختر شلوغ کلاس من برای همیشه سکوت کرده .
دخترم وسط کلاس چه کار می کنی ؟
دخترم چرا حرف می زنی ؟
عزیزم دفتر ریاضیت کو ؟
عزیزم جات و عوض کردم که دیگه حرف نزنی .
ولی نه !
باورکن این بار دوست دارم تا برایم حرف بزنی .
چطور باور کنم که اون دختر شلوغ وپر هیاهو رو باید به خاطراتم بسپرم .
مگه میشه ؟


خانم گل
و
دفتر خاطرات
دفتر خاطراتم رو ورق می زنم دوباره یادم میاد ............. یه آه بلند می کشم !
و برا ی یه لحظه چشمام رو می بندم.
انگار همین دیروز بود روزای تلخ تهران ..............
وای ......... دوباره یه آه بلند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این بار به جای خوب قصه رسیدم اونجایی که اون سال کذایی تموم شد و من از تهران برگشتم همش دنبال راهی بودم تا بتونم عقده دو سال حقارت رو خالی کنم اون شب قشنگ و دیدار با اون روزنامه نگار و وپیشنهادش برا زدن وبلاک و نوشتن داستانم تو وبلاک، من رو به هیجان میاره آخه الان از اون ماجرا دو سال گذشته و حالا داره سه ساله میشه کودکی روکه من متولدش کردم شنیده های دلم بود ، تو این سه سال تلخ و شیرین رو باهم آمیختم تا هر روز ش از دیروزش بهتر باشه .
اره بشنو از دل داره سه ساله میشه و چه زیبا این روزها رو سپری کرده و چه دلنشین به بار نشسته .
خوشحالم از اینکه می بینم عدو سبب خیر شده ومن با داشتن این وب به دنیایی پا گذاشتم که زیبایی اون بیشتر از زشتی اونه ، خوشحالم که دوستایی پیدا کردم که از داشتن شون احساس لذت می کنم ، خلاصه اینکه من جشن سه سالگی وبلاکم رو به فال نیک می گیرم و کتاب حافظ رو باز می کنم :
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
اگه دوست دارید بدونید دوسال تهران من چه جوری گذشته می تونید روی این لینک کلیک کنید :
بخونید تا بفهمید یه دانشجو معلم بی گناه چه جوری طعمه گناه دیگرون میشه.
سالی یه بارماجرا رو یاد آوری می کنم برا اینکه قدر داشتن بشنو از دل رو بدونم و هم چنین قدر داشتن شما رو.
دوستون دارم

وب عزیزم تولدت مبارک
یه بار دیگه با یه 18 بهمن دیگه با یه دل پراز اندوه از جور استاد تورو بروز کردم .
تولدت مبارک ............................. تولدت مبارک
ده تا 18 بهمنم که بیاد بازم من همون آه اولین، بهمن و می کشم .آخه با باز کردن دفتر خاطرات دوباره همون روز همون ساعت و همون توهین ها یادم میاد.
ولی عیبی نداره برا تو همین بسه که من خیلی دوست دارم .
وبلاک عزیزم تولدت مبارک
مشنواز نی نی حصیری بینواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی چو سوزد خاک و خاکستر شود
دل چو سوزد خانه ی دلبر شود

امام حسین (ع) از دید گاه دکتر شریعتی:
شهادت حسینى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خویش قیام كرده است...
امام حسینعلیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند
و خود پیروز شود، و بعد موفق
نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. اینطور نیست، او در حالى كه مىتوانسته است در خانهاش بنشیند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى خویشتن را انتخاب كرده است... امام حسینعلیه السلام یك شهید است كه حتى پیش از كشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خویش، از آن لحظه كه به دعوت ولید - حاكم مدینه - كه از او بیعت مطالبه مىكرد، «نه» گفت، این، «نه» طرد و نفى چیزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است."
سمبل شهادت حسینى در این تعریف، تنها سلاح پیروز است. البته شهادت حسینى شرایط ویژه خود را مىطلبد. وقتى ظلم، انحطاط و انحراف همه گیر مىشود و ارزشهاى والاى اسلامى مسخ مىگردد و موعظهها بر گوشهاى سنگین كارگر نمىافتد؛ حسین با همه دانایى به عدم توانایى خود در پیروزى ظاهرى بر دشمن، علناً به پیشواز مرگ مىرود و با انتخاب شهادت، بزرگترین كارى را كه مىشد كرد، انجام مىدهد.
ثمره شهادت امام حسینعلیه السلام آگاهى و بازگشت مردم به هویّت اصیل اسلامى و زدن داغ رسوایى كُشتن فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بر پیشانى كریه حكومت یزید است.
در شهادت حسینى، وظیفه اولیه اسلامى براى یارى دین خدا، شهادت است؛ در این جا مجاهد فىسبیلالله با شهادت خود، دین خدا را یارى مىكند. شهادت عمار یاسر نیز از این قبیل است؛ لیكن انعكاس شهادت اباعبدالله الحسینعلیه السلام به دلایلى گسترده و خارج از ظرف زمان است.
در شهادت حسینى، شهید با خوب مردن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، با خوب كشتن. در شهادت حسینى، شهید با شكست ظاهرى از دشمن پیروز مىشود و در شهادت حمزهاى، شهید با پیروزى بر دشمن. در شهادت حسینى، وظیفه اولیه شهید، شهادت است و در شهادت حمزهاى، وظیفه اولیه شهید، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي
آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم
كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد
مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش
بكوشد.
پروفسور محمود حسابي
ارسطو میگه
خدایا اونقدر عمر کردم که برایه چیزایی که خواستم و بهم ندادی شکر گذارت باشم