|
هزارویک شب با خانم گل
|

عید آمد و عید آمد آن صبح وحید آمد
عید آ مد و نوروز شد آئینه ی دیروز شد
..........................................................................
من وعید باهم رفیقیم مگه نه
چه خوبه دل بدیم و شادی کنیم
دست به دست هم بدیم
غصه رو تحویل نگیریم
تو رفاقت چیزی رو کم نذاریم
تو صداقت حرفی واسه گفتن نذااریم 
بخدا من راست می گم
من وعید باهم رفیقیم مگه نه
حاجی نورزو اومد
بهار امروز اومده
غصه ها رو کول کنیم
از خونه هامون ببیرم
توی اون دور دورا ته بیابون بذاریم
اگه هرروز عید باشه چی میشه
اخه
من وعید باهم رفیقیم مگه نه
سال ۸۷ سال بهروزی و سر بلندی مسلمانان باشد
انشاالله


یک خط در میان
درکتاب چهار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هریک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند
گاه اوج خنده ی ما گریه است
گاه اوج گریه ی ما خنده است
گریه دل را آبیاری می کند
خنده یعنی این که دل ها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند شادی بهتر است
دوست می دارم گریه با لبخند را
مرحوم مغفور قصر امین پور
خانم گل و میر حافظ

سالها پیش در محله ی ما آقای ساداتی زندگی می کرد به نام میر حافظ مردی خوشرو مهربان و با ایمان ، او از راه روضه خوانی کسب روزی حلال می کرد .
من در آن زمان معلم یکی از روستاهای مسیر جاده ی کلات بودم تازه از زیر چاقوی جراحی بیرون آمده و با پایی گچ گرفته آرام به مدرسه می رفتم آن روز هم مانند همیشه سرویس ایاب و ذهابم در جلو در منزل منتظر من بود، از خانه که بیرون آمدم فرزند پیغمبر را در جلو در دیدم خیلی محترمانه خواست تا بامن همراه شود . من هم قبول کردم ........
چندسال بعد روزی از روزها تا به نزدیکترین چهار راه رسیدم میر حافظ قبل از من آنجا ،انگار منتظر من بود جای بسی تعجب ....... تاکسی ایستاد سوار شدم میر حافظ هم با من سوار شد مسافتی راه را رفتیم او هیچ نمی گفت من هم سکوت کرده بودم تا به مقصد رسیدم خواستم کرایه را حساب کنم میر حافظ گفت اجازه دهید من حساب کنم من هم با همان غرور کاذب دخترانه ام گفتم: نه آقا خودم حساب می کنم .
او مدام اصرار می کرد و می گفت : ما همسایه ایم بعد باهم حساب می کنیم و هر چه ایشان اصرار می کرد من بیشتر امتناع می کردم خلاصه من کرایه را حساب کرده و از ماشین پیاده شدم او هم پیاده شد من آنقدر عصبانی بودم که اصلا متوجه نبودنش نشدم ......خلاصه ظهر که به منزل بر گشتم مادرم جویای حال شد . من هم با قیافه ای حق به جانب سکوتم را شکشتم و از سیر تا پیاز ماجرا را تعریف کردم در بین صحبتها ی من گاه مادر می خندید و گاه سرش را به علامت تاسف تکان می داد و من ادامه دادم که دیگر از دست این میر حافظ........
که مادرم سخنم را قطع کرد و گفت:
عزیزم میر حافظ سالهاست که مرده ................
زانوانم به لرزش افتاده اشک در چشمانم جمع شده در حالی که زیر لب زمزمه میکردم ...
ولی او میر حافظ بود .
به خدا خودش بود .
می گریستم و آه می کشیدم که میر حافظ تو چه می خواستی به من بگویی که اجازه ی بر زبان جاری کردنش را نداشتی .................
یک لحظه زمان پیاده شدن از تاکسی از جلو نظرم گذشت بله من شاهد پیاده شدنش بودم ولی تا سرم را بر گرداندم دیگر او را ندیدم ، راستی او کجا رفت. یعنی من خواب می دیدم ولی نه!!!! به خدا بیدار بودم،
او میر حافظ بود،
بامن حرف زد ،
گفت : ما همسایه ایم بعد باهم حساب می کنیم او در کنار من نشسته بو د،
و صدای سکه ها در جیب کتش غوغا کرده بود........
وای خدای من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از جای بر خواستم و آرام آرام به طرف کتابخانه رفتم . در حالی که می گریستم مفاتیح را بر داشتم و سوره ی الرحمن را با اشکهایم در هم آمیختم و برای شادی روحش دعا کردم . سالها می گذرد و من بارها از خودم پرسیده ام .
چرا من ؟
چرا میر حافظ ؟