|
هزارویک شب با خانم گل
|

گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

سالروز تولد آدم نزديک بود و خداوند سخت در انديشه ي هديه اي براي آدم بود.
يکي از فرشتگان ، شايد ميکاييل ، پيش آمد و گفت : او را به گردشي بر فراز زمين ها و دريا ها ببر. خداوند گفت کم است. اين را خودش بدست مي آورد.
فرشته ديگري شايد ، اسرافيل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد.خداوند ابرو در هم کشیدو گفت هنوز نميدانيد آدم کيست ؟ که چنين چيزي پيشکش مي کنيد ؟فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزي دگر يکساله مي شد. و آنها نميدانستند چه ارزشي دارد اين روز.خداوند : گفت خودم مي دانم.
سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره هاي پراکنده مهرباني را گرد آورند.و از لابلاي گلبرگ گلهاي زمين و بهشت شهد هاي خوشبو بياورند.
و سپس آميزه اي از اين همه طراوت شهد و لذت را به باقي مانده گلي زد که آدم را از آن سرشته بود.آن روز آدم خوابيد ، و وقتي بيدار شد تنها نبود.
خداوند زن را آفريد.
روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زيباي هم آغوشي و تکامل دردانه (هاي) خداوند بود. روز تولد آدم ، روز مرگ تنهايي بود. عطر زن در زمين پيچيد.
هديه عروسي اين دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود.
تنها خداوند اين تنهايي را فهميده بود. چون خودش تنها بود.