تبليغاتX
بشنو از دل
هزارویک شب با خانم گل

 

خانم گل خدا کنارت نشسته

 اون روزم مثل همیشه وارد  مدرسه شدم با یه صبح بخیر  عالی و

حال و احوال کردن با همکارا،  برگه  های امتحانی ماهانه رو از دفتر

 گرفتم و به کلاس رفتم  برگه ها بین بچه ها توزیع شد .

 همه چی سر جاش بود . منم مثل همیشه   که پشتم رو به بچه ها

 می کردم و می نشستم  آماده نشستن شدم درحالی که زیر لب

 تکه کلمم رو زمزمه  می کردم : << من به تو دروغ نمی گم، پس تو

هم به من دروغ نمی گی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون

 می دونی خدا کنارت نشسته >> همراه با زمزمه ی  من بچه ها هم

تکرار می کردند : <<من به تو  دروغ نمی گم ، پس تو هم به من دروغ

نمیگی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی خدا کنارت

نسشته >>.

 امتحان که تموم شد همه برگه ها رو  جمع کردم و  برای تصحیح بین

خودشون توزیع کردم .  من سوالا رو می خوندم و جواب صحیح رو از

خودشون  می پرسیدم   و با هم برگه ها رو تصحیح می کردیم .

 نمرات رو دادیم برگه های تصحیح شده  به دانش آموزان  برگردانده شد .

موقعی که می خواستم نمرات رو وارد  کنم . مریم درحالی که برگه

امتحانش تو دستش بود و انگار خجالت می کشید به من نگاه کنه 

اومد کنار میزم .

من من کنان گفت :<< خا خا خانم اججازه  ،  نگاش کردم  و گفتم :

بله """"""

گفت :خانم من یه کار بد کردم .

خندیدم و گفتم : تو همیشه کار بد می کنی . منظورت کدوم یکی........

  انگار که دیگه ترسش یا شرمش ریخته بود.

 خندید و گفت : این کارم خیلی بده .

گفتم : خب.......

 گفت: من موقع امتحان دوتا سوال رو بلد نبودم از روی فریده نیگا کردم .

من گفتم :و حالا ..................

گفت : اومدم نمره شو ازم کم کنید .نمی خوام برای یه نمره پیش شما

 و خدا شرمنده باشم .>>

حرفای گنده می زد . انگار بزرگ شده بود .

 یه نگاه محبت آمیز بهش کردم وگفتم :<<من می بخشمت ولی دیگه

تکرار نشه >>.

 از خوشحالی  من رو  بوسید وگفت : <<خدا کنه سال دیگه ام

شمامعلمم باشید>>.

خندیدم وگفتم :<<مگه سال دیگه ام می خوای تقلب کنی .

 در حالی که قهقهه می زد گفت : نه.............>>

 بعد از مدت کوتاهی دوباره اومد دوره میزم و  گفت: خانم !

<<  گفتم :بله !...... 

گفت: شما که من رو بخشیدید،یعنی خدا هم می بخشه >>.

رفتم تو فکر درحالی که زیر لب زمزمه می کردم :<<حتما می بخشه آخه

 اون از منم مهربون تره >>.

  با خودم گفتم :یعنی واقعا خدا مارو می بخشه ؟

بعد خودم آروم به خودم می گفتم :

دیونه اگه نبخشه  که خدا نمی شه.

رحمان نمی شه .

رحیم نمی شه .

کریم نمی شه .

جلا ل نمی شه ....................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:50  توسط مینا  |