<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بشنو از دل  </title>
<link>http://mina47.blogfa.com/</link>
<description>هزارویک شب با خانم گل </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Nov 2009 10:54:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دو داستان در مورد شانس </title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;H1&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt; داستان اول&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... &lt;BR&gt; &lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما.........گاو دم نداشت!!!!&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;B&gt;زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; ...........................................................................................................................................&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt; داستان دوم&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : &lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&quot;هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد.&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 10:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه  ازاین ورو اون ور ................</title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی&lt;BR&gt;روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار&lt;BR&gt;یک جایی شبیه دل خودش ، &lt;BR&gt;کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، &lt;BR&gt;کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،&lt;BR&gt;دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،&lt;BR&gt;خیابان ساکت بود ، &lt;BR&gt;فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد&lt;BR&gt;در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را&lt;BR&gt;صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، &lt;BR&gt;هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، &lt;BR&gt;مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد &lt;BR&gt;صدای گام هایی آمد و .. رفت ، &lt;BR&gt;مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،&lt;BR&gt;خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، &lt;BR&gt;اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،&lt;BR&gt;مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،&lt;BR&gt;معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،&lt;BR&gt;به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،&lt;BR&gt;گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...&lt;BR&gt;فاطمه باز هم خندیده بود ، &lt;BR&gt;آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، &lt;BR&gt;برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،&lt;BR&gt;تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،&lt;BR&gt;آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،&lt;BR&gt;رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،&lt;BR&gt;مثل فروختن یک دانه سیب بود ،&lt;BR&gt;حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،&lt;BR&gt;پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد &lt;BR&gt;یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ، &lt;BR&gt;پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،&lt;BR&gt;صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،&lt;BR&gt;- داداش سیگار داری؟&lt;BR&gt;سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،&lt;BR&gt;نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم&lt;BR&gt;چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :&lt;BR&gt;- پولام .. پولاااام ، &lt;BR&gt;صدای مبهم دلسوزی می آمد ، &lt;BR&gt;- بیچاره ، &lt;BR&gt;- پولات چقد بود ؟&lt;BR&gt;- حواست کجاست عمو ؟&lt;BR&gt;پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،&lt;BR&gt;جای بخیه های روی کمرش سوخت ، &lt;BR&gt;برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، &lt;BR&gt;بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،&lt;BR&gt;دل برید ، &lt;BR&gt;با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...&lt;BR&gt;چشمهاشو باز کرد ،&lt;BR&gt;صبح شده بود ،&lt;BR&gt;تنش خشک شده بود ، &lt;BR&gt;خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،&lt;BR&gt;در بانک باز شد ،&lt;BR&gt;حال پا شدن نداشت ،&lt;BR&gt;آدم ها می آمدند و می رفتند ، &lt;BR&gt;- داداش آتیش داری؟&lt;BR&gt;صدا آشنا بود ، برگشت ،&lt;BR&gt;خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،&lt;BR&gt;چشم ها قلاب شد به هم ،&lt;BR&gt;فرصت فکر کردن نداشت ، &lt;BR&gt;با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،&lt;BR&gt;- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...&lt;BR&gt;جوان شناختش ، &lt;BR&gt;- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...&lt;BR&gt;پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....&lt;BR&gt;افتاد روی زمین ، &lt;BR&gt;جوان دزد فرار کرد ، &lt;BR&gt;- آییی یی یییییی&lt;BR&gt;مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، &lt;BR&gt;دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،&lt;BR&gt;- بگیریتش .. پو . ل .. ام&lt;BR&gt;صدایش ضعیف بود ،&lt;BR&gt;صدای مبهم دلسوزی می آمد ،&lt;BR&gt;- چاقو خورده ...&lt;BR&gt;- برین کنار .. دس بهش نزنین ...&lt;BR&gt;- گداس؟&lt;BR&gt;- چه خونی ازش میره ...&lt;BR&gt;دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش &lt;BR&gt;دستش داغ شد &lt;BR&gt;چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،&lt;BR&gt;سرش گیج رفت ،&lt;BR&gt;چشمهایش را بست و ... بست .&lt;BR&gt;نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، &lt;BR&gt;همه جا تاریک بود ... تاریک .&lt;BR&gt;.........&lt;BR&gt;همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :&lt;BR&gt;- &lt;EM&gt;یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد&lt;/EM&gt; .&lt;BR&gt;همین ،&lt;BR&gt;هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،&lt;BR&gt;نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد &lt;BR&gt;مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،&lt;BR&gt;بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،&lt;BR&gt;انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،&lt;BR&gt;شاید فاطمه هم مرده باشد ،&lt;BR&gt;شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،&lt;BR&gt;کسی چه میداند ؟!&lt;BR&gt;کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟&lt;BR&gt;زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،&lt;BR&gt;قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست &lt;BR&gt;قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 08:17:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سوالات ادبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;TABLE align=left&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;IMG alt=تصویر src=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/2/2e/mainspoint54.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=5&gt; ادبیات چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه ، آرمان ، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است . انسان ها در گذر زمان از زبان برای &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انتقال پیام ها ، عواطف و اندیشه های خویش بهره جسته اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهتر ، بایسته تر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند . ادبیات ، در تلطیف احساسات ، پرورش ذوق و ماندگار کردن &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است . به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خویش ریخته شود پایا و مانا خواهد بود . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;زبان و ادب فارسی ، زبان دوم عالم اسلام و زبان اول عالم تشیع ، عامل وحدت ملی و پل انتقال مواریث ارجمند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرهنگی از نسل های گذشته به امروز و از امروز به آینده است . به همین دلیل مضامین پر شور عرفانی ، حکمی ، &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فلسفی ، اخلاقی و هنری در زبان و ادب فارسی چشمگیر و چشم نواز است . &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;&lt;FONT color=#66ffff size=5&gt;شعر چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;رضا براهنی&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; در کتاب &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;طلا در مس&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; می نویسد: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;TABLE align=left&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;IMG alt=تصویر src=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/5/50/sher.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد.&quot; &lt;BR&gt;بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم: &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;شمس قیس رازی&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; در &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;المعجم فی معایر اشعار العجم&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; می نویسد: &lt;BR&gt;&quot;شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده.&quot; &lt;BR&gt;این تعریف به چهار عنصر &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;اندیشه&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;، &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;وزن&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;، &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;قافیه&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;، &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;زبان&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; نظارت دارد. &lt;BR&gt;دکتر&lt;/FONT&gt;&lt;A class=daneshnameh title=&quot;محمد رضاشفیعی کدکنی&quot; href=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C+%DA%A9%D8%AF%DA%A9%D9%86%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;محمد رضاشفیعی کدکنی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند: &lt;BR&gt;&quot;شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.» &lt;BR&gt;اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد: &lt;BR&gt;&quot;شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند.&quot; &lt;BR&gt;در جای دیگر می نویسد: &lt;BR&gt;&quot;شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.&quot; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است: &lt;BR&gt;- &quot;شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،.&quot; &lt;BR&gt;- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.» &lt;BR&gt;- &quot;شعر فشرده ترین ساخت کلامی است&quot;. &lt;BR&gt;- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است: &lt;BR&gt;&quot;گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است.&quot; &lt;BR&gt;یا می نویسد: &lt;BR&gt;&quot;انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است.&quot; &lt;BR&gt;در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم: &lt;BR&gt;یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد. &lt;BR&gt;دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است. &lt;BR&gt;گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند. &lt;BR&gt;برخی دیگر، وزن به معنای &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;عروضی&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; آن را از عوارض شعر محسوب نموده، &quot;منطق شعری&quot; و یا &quot;بیان برتر&quot; را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند. &lt;BR&gt;گروهی بر &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;عنصر خیال&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند. &lt;BR&gt;و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;تفاوت های شعر ونثر:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است: &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;1- هر کلامی که از وزن عروضی &quot;متساوی&quot; و متکرر&quot; و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر. &lt;/FONT&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;خواجه نصیر&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; در اساس الاقتباس می نویسد:&quot;نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی&quot; &lt;BR&gt;البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه، &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;شعر نو&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛ &lt;/FONT&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد.&quot; &lt;BR&gt;یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است. &lt;/FONT&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع &lt;/FONT&gt;&lt;A class=daneshnameh title=بدیع href=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%B9&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدیع&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; و &lt;/FONT&gt;&lt;A class=daneshnameh title=&quot;بیان &quot; href=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بیان &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد. &lt;/FONT&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ &quot;خیال&quot; را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند. &lt;/FONT&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند &lt;/FONT&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکلدستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است. &lt;/FONT&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;10- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با &quot;تاریخ خود&quot; همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با &quot;تاریخ خود&quot; حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی، &lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt;تاریخی&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;،&lt;/FONT&gt;&lt;A class=notexistdaneshnamehlink title=&quot;صفحه درخواستی هنوز تهیه نشده است. برای ویرایش آن باید قبلا وارد شده باشید&quot; onclick=alert(this.title);&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT size=3&gt; اجتماعی&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود. &lt;/FONT&gt;
&lt;LI&gt;&lt;FONT size=3&gt;11- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید. &lt;/FONT&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 10:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طنزی  خواندنی </title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#99ff33&gt; فرق بین مدیران و مهندسین&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(51,51,153)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt;مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(51,51,153)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt; مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(51,51,153)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt;پرسید:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(51,51,153)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=4&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;“ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تا ببینم   به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;“  مرد روی زمین : “بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری درطول &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جغرافیایی “۱٨’۲۴ ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ ﹾ۳۷ هستید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;مرد بالن سوار : ” شما باید مهندس باشید.”&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;مرد روی زمین : “بله، از کجا فهمیدید؟؟”&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;مرد بالن سوار : ” چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;مرد روی زمین : ” شما باید مدیر باشید. ”&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;مرد بالن سوار : ” بله، از کجا فهمیدید؟؟؟”&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;مرد روی زمین : ” چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی  هستید ؛ هر چند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشم!”&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 10:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برداشتی از مجموعه خاطرات خانم گل</title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;خانم گل خدا کنارت نشسته&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT size=4&gt;اون روزم مثل همیشه وارد  مدرسه شدم با یه صبح بخیر  عالی و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;حال و&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; احوال کردن با همکارا،  برگه  های امتحانی ماهانه رو از دفتر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; گرفتم و به &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;کلاس رفتم  برگه ها بین بچه ها توزیع شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; همه چی سر جاش بود . منم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;مثل همیشه   که پشتم رو به بچه ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; می کردم و می نشستم  آماده &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;نشستن شدم درحالی که زیر لب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; تکه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; کلمم رو زمزمه  می کردم : &lt;&lt; من&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; به تو دروغ نمی گم، پس تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;هم به من دروغ نمی گی . تو رو برگه دوستت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; نگاه نمی کنی چون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; می دونی خدا کنارت نشسته &gt;&gt; همراه با زمزمه ی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; من بچه ها هم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;تکرار می کردند : &lt;&lt;من به تو  دروغ نمی گم ، پس تو هم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; به من دروغ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;نمیگی . تو رو برگه دوستت نگاه نمی کنی چون می دونی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;خدا کنارت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;نسشته &gt;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; امتحان که تموم شد همه برگه ها رو  جمع کردم و  برای تصحیح بین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;خودشون توزیع کردم .  من سوالا رو می خوندم و جواب صحیح رو از &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;خودشون  می پرسیدم   و با هم برگه ها رو تصحیح می کردیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; نمرات رو &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;دادیم برگه های تصحیح شده  به دانش آموزان  برگردانده شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;موقعی که می خواستم نمرات رو وارد  کنم . مریم درحالی که برگه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;امتحانش تو دستش بود و انگار خجالت می کشید به من نگاه کنه  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;اومد کنار&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; میزم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;من من کنان گفت :&lt;&lt; خا خا خانم اججازه  ،  نگاش کردم  و گفتم :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;بله &quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفت :خانم من یه کار بد کردم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;خندیدم و گفتم : تو همیشه کار بد می کنی . منظورت کدوم یکی........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;  انگار که دیگه ترسش یا شرمش ریخته بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; خندید و گفت : این کارم خیلی بده . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفتم : خب.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; گفت: من موقع امتحان دوتا سوال رو بلد نبودم از روی فریده نیگا کردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;من گفتم :و حالا ..................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفت : اومدم نمره شو ازم کم کنید .نمی خوام برای یه نمره پیش شما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; و&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; خدا شرمنده باشم .&gt;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;حرفای گنده می زد . انگار بزرگ شده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; یه نگاه محبت آمیز بهش کردم وگفتم :&lt;&lt;من می بخشمت ولی دیگه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;تکرار نشه &gt;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; از خوشحالی  من رو  بوسید وگفت : &lt;&lt;خدا کنه سال&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; دیگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;شمامعلمم باشید&gt;&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;خندیدم وگفتم :&lt;&lt;مگه سال دیگه ام می خوای تقلب کنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; در حالی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; که قهقهه می زد گفت : نه.............&gt;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; بعد از مدت کوتاهی دوباره اومد دوره میزم و  گفت: خانم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;&lt;  گفتم :بله !......&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفت: شما که من رو بخشیدید،یعنی خدا هم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;می بخشه &gt;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;رفتم تو فکر درحالی که زیر لب زمزمه می کردم :&lt;&lt;حتما می بخشه آخه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; اون از منم مهربون تره &gt;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;  با خودم گفتم :یعنی واقعا خدا مارو می بخشه ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;بعد خودم آروم به خودم می گفتم : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;دیونه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;اگه نبخشه  که خدا نمی شه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;رحمان نمی شه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;رحیم نمی شه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;کریم نمی شه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;جلا ل نمی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;شه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ....................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 12:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر شفیعی کدکنی</title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>                       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/b96hiv.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;                            زاده &lt;A title=&quot;۱۹ مهر&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9_%D9%85%D9%87%D8%B1&quot;&gt;۱۹ مهر&lt;/A&gt; سال &lt;A title=۱۳۱۸ href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B1%DB%B8&quot;&gt;۱۳۱۸&lt;/A&gt; از نویسندگان و شاعران امروز &lt;A title=ایران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;ایران&lt;/A&gt; است. &lt;A title=تخلص href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%AE%D9%84%D8%B5&quot;&gt;تخلص&lt;/A&gt; وی در &lt;A title=شعر href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B9%D8%B1&quot;&gt;شعر&lt;/A&gt; &lt;B&gt;م. سرشک&lt;/B&gt; است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=mw-headline&gt;&lt;FONT size=7&gt;زندگی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;A title=&quot;بخش کدکن&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%DA%A9%D8%AF%DA%A9%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;كدكن&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;شهرستان تربت حیدریه&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D8%AA_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;شهرستان تربت حیدریه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; در استان &lt;/FONT&gt;&lt;A class=mw-redirect title=&quot;خراسان رضوی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;خرا&lt;FONT color=#000000&gt;دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دربخش &lt;/FONT&gt;سان رضوی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را &lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT size=2&gt;در &lt;/FONT&gt;&lt;A title=مشهد href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;مشهد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A class=new title=&quot;مدرک کارشناسی (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%AF%D8%B1%DA%A9_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;مدرک کارشناسی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از &lt;/FONT&gt;&lt;A class=mw-redirect title=&quot;دانشگاه فردوسی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دانشگاه فردوسی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; و مدرک دکتری&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT size=2&gt; را نیز در همین رشته از &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;دانشگاه تهران&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دانشگاه تهران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; گرفت. او اکنون استاد ادبیات &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;دانشگاه تهران&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دانشگاه تهران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; است. او &lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT size=2&gt;از جمله دوستان نزدیک &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;مهدی اخوان ثالث&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;مهدی اخوان ثالث&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT size=2&gt; را به اشعار وی پنهان نمی کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;&lt;A id=.DA.A9.D8.AA.D8.A7.D8.A8_.D9.87.D8.A7_.D9.88.D8.A7.D8.B4.D8.B9.D8.A7.D8.B1 name=.DA.A9.D8.AA.D8.A7.D8.A8_.D9.87.D8.A7_.D9.88.D8.A7.D8.B4.D8.B9.D8.A7.D8.B1&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;SPAN class=mw-headline&gt;کتاب ها واشعار&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به &lt;A class=mw-redirect title=نیمایی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C&quot;&gt;نیما یوشیج&lt;/A&gt; روی آورد .او با نوشتن &lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;در کوچه باغ های نیشابور (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%BA_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;در کوچه باغ های نیشابور&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه &lt;A class=new title=&quot;نظریه ادبی (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;نظریه ادبی&lt;/A&gt; می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب &lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;موسیقی شعر (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C_%D8%B4%D8%B9%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;موسیقی شعر&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار &lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;در کوچه باغ‌های نشابور (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%BA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;در کوچه باغ‌های نشابور&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; آوازه بیشتری دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A id=.D8.A8.D8.B1.D8.B1.D8.B3.DB.8C_.D8.A2.D8.AB.D8.A7.D8.B1 name=.D8.A8.D8.B1.D8.B1.D8.B3.DB.8C_.D8.A2.D8.AB.D8.A7.D8.B1&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;SPAN class=mw-headline&gt;بررسی آثار&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;شفیعی کدکنی را باید در زمره شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص &lt;A title=خراسان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86&quot;&gt;خراسان&lt;/A&gt; نشان می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A id=.D9.86.D9.85.D9.88.D9.86.D9.87_.D8.A7.D8.B4.D8.B9.D8.A7.D8.B1 name=.D9.86.D9.85.D9.88.D9.86.D9.87_.D8.A7.D8.B4.D8.B9.D8.A7.D8.B1&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;SPAN class=mw-headline&gt;نمونه اشعار&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;شعر سفر به خیر که از مجموعه &lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;در کوچه باغ‌های نیشابور (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%B1_%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%BA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;در کوچه باغ‌های نیشابور&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; گزیده شده است: 
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;« به کجا چنین شتابان؟» / گون از نسیم پرسید 
&lt;LI&gt;« دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان؟» 
&lt;LI&gt;« همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.» 
&lt;LI&gt;« به کجا چنین شتابان؟ » 
&lt;LI&gt;« به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم » 
&lt;LI&gt;« سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه ها، به باران، / برسان سلام ما را».&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;A id=.DA.A9.D8.AA.D8.A7.D8.A8_.D8.B4.D9.86.D8.A7.D8.B3.DB.8C name=.DA.A9.D8.AA.D8.A7.D8.A8_.D8.B4.D9.86.D8.A7.D8.B3.DB.8C&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt; &lt;SPAN class=mw-headline&gt;کتاب شناسی&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;&lt;A id=.D9.85.D8.AC.D9.85.D9.88.D8.B9.D9.87_.D8.A7.D8.B4.D8.B9.D8.A7.D8.B1 name=.D9.85.D8.AC.D9.85.D9.88.D8.B9.D9.87_.D8.A7.D8.B4.D8.B9.D8.A7.D8.B1&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H3&gt;&lt;SPAN class=mw-headline&gt;مجموعه اشعار&lt;/SPAN&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;OL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;شبخوانی (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;شبخوانی&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;زمزمه‌ها (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;زمزمه‌ها&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;از زبان برگ (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%B1%DA%AF&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;از زبان برگ&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;درکوچه باغ های نیشابور (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%BA_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;درکوچه باغ های نیشابور&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;هزاره‌ دوم‌ آهوی‌ کوهی (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%E2%80%8C_%D8%A2%D9%87%D9%88%DB%8C%E2%80%8C_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;هزاره‌ دوم‌ آهوی‌ کوهی&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;از بودن‌ و سرودن (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%E2%80%8C_%D9%88_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%86&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;از بودن‌ و سرودن&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;مثل درخت‌ در شب‌ باران (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%AB%D9%84_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%E2%80%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D8%A8%E2%80%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;مثل درخت‌ در شب‌ باران&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;بوی جوی مولیان (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D8%AC%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;بوی جوی مولیان&lt;/A&gt;&lt;/I&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P&gt;&lt;A id=.D8.A2.D8.AB.D8.A7.D8.B1_.D9.86.D8.B8.D8.B1.DB.8C_.D9.88_.D8.A7.D9.86.D8.AA.D9.82.D8.A7.D8.AF.DB.8C_.D9.88_.D8.AA.D8.B5.D8.AD.DB.8C.D8.AD_.D9.88_.D8.AA.D8.B1.D8.AC.D9.85.D9.87 name=.D8.A2.D8.AB.D8.A7.D8.B1_.D9.86.D8.B8.D8.B1.DB.8C_.D9.88_.D8.A7.D9.86.D8.AA.D9.82.D8.A7.D8.AF.DB.8C_.D9.88_.D8.AA.D8.B5.D8.AD.DB.8C.D8.AD_.D9.88_.D8.AA.D8.B1.D8.AC.D9.85.D9.87&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H3&gt; &lt;SPAN class=mw-headline&gt;آثار نظری و انتقادی و تصحیح و ترجمه&lt;/SPAN&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;OL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;صور خیال در شعر فارسی (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;صور خیال در شعر فارسی&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;&lt;A class=new title=&quot;موسیقی شعر (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C_%D8%B4%D8%B9%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;موسیقی شعر&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A title=اسرارالتوحید href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF&quot;&gt;اسرارالتوحید&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; نوشتهٔ محمد بن منور 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A class=new title=&quot;تاریخ نیشابور (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;تاریخ نیشابور&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; نوشتهٔ &lt;A class=new title=&quot;حاکم نیشابوری (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;حاکم نیشابوری&lt;/A&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح آثار &lt;A title=&quot;عطار نیشابوری&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C&quot;&gt;عطار نیشابوری&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;OL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A class=new title=&quot;مختارنامه (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;مختارنامه&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A class=new title=&quot;مصیبت نامه (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA_%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;مصیبت نامه&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A title=منطق‌الطیر href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B7%DB%8C%D8%B1&quot;&gt;منطق‌الطیر&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A class=new title=&quot;اسرارنامه (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;اسرارنامه&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A class=new title=&quot;دیوان عطار (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;دیوان عطار&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; 
&lt;LI&gt;&lt;I&gt;تصحیح &lt;A class=new title=&quot;تذکره الاولیاء (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%B0%DA%A9%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%A1&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;تذکره الاولیاء&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; (هنوز به چاپ نرسیده است)&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P&gt;&lt;I&gt;                 تصحیح &lt;A class=new title=&quot;آفرینش و تاریخ (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4_%D9%88_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;آفرینش و تاریخ&lt;/A&gt;&lt;/I&gt; در دو جلد&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=info&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Apr 2009 18:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر داشتی از مجموعه خاطرات خانم گل </title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خانم گل و یه عالمه احساس&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل  در خونه ی  سکوت  خیمه  زده  ومات ومبهوت همه جا رو زیر نظر داشت. از خودش می پرسه ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل  تو دیگه چرا ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; تو و سکوت ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; ولی جوابی برا سؤالش پیدا نمی کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینم می ره تو گنجه سؤالای بی جواب .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه دفعه یه در باز میشه ، یه در که می تونه خانم گل رو از این حیرونی در بیاره ،لااقل خانم گل اینجوری فکر می کنه که جواب تمام سؤالاش از در اومد بیرون .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی نه اونجوری که خانم گل فکر می کرد نبود ، انگاری این جواب سؤالای خودشم نمی دونه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; خانم  آهی می کشه و به انتظار میشینه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چقدر سخته ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی میشینه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هنوز تازه وارد خونه ی انتظار شده بود که خواب میادواون و مهمون می کنه ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; چه خواب شیرینی !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; انگاری تا حالا اصلا مزه خواب و نچشیده ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خواب دستای پر از امید خانم گل رو می گیره و با خودش به دور  دورا میبره، توی یه چمنزار قشنگ اون رو با یه اسب چموش  رها می کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل به طرف اسب  می ره  میخواد سواری کنه ولی پاهای اسب بلنده و خانم گل بدون کمک نمی تونه سوار بشه، ابصار اسب رو می گیره و به راه می افته توی راه با اسبش حرف می زنه ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; میگه : خدا من و خیلی دوست داره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; میگه: خدا همیشه با نگاهش من رو  دنبال می کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;میگه: دلم می خواد یه روز سربزارم شونه ی خدا و های های گریه کنم اونقدر که زمین پر بشه از اشکای من و خونه ی خیلیا رو خراب کنه  .................... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وبعد سکوت میکنه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه سکوت تلخ تمام دشت رو پر میکنه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه دفعه اسب با یه شیحه خانم گل رو به خودش می یاره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل میگه چرا اینکار رو کردی؟ داشتم حرفای خدا رو میشنیدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;می دونی چی می گفت ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدا می گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; ولی نه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;  گفت : حرفام رو تو دلت نگه دار &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;می ترسم اگه به تو بگم تو به اسبای دیگه بگی ، بعد آدما موقع پچ پچ کردن اسبا  این حرفا رو بشنوند ، اونوقت قدرت درکش رو نداشته باشند ، بعد فکر کنند من دیونه شدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آره !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگه خدا گفته تو دلت نگه دار حتماً یه چیزی می دونسته پس  باید نگه دارم .........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل همینجور که  می رفت سکوت دلش رو می شکست ،انگاری اسبشم  بدش نمی اومد حرفای دل  خانم گل رو بشنو. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; قبای خستگی رو شونه هاش سنگینی می کرد   باید اون رو یه جایی پیاده کنه .یه زمین پر چمن  جون میده برا ی یه خواب کوتاه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; سرش روگذاشت  بین دوتا پای اسبش و به خواب رفت، اسبشم در حالی که خانم گل رو بو می کرد، مثل محافظ بالای سرش ایستاده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل تو خواب داشت خواب می دید که کنار یه دریای قشنگ داره اسبش رو قشو میکنه و صدای خندش آسمون دلش  رو روشن می کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخ دلم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وای دلم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این و خانم گل می گفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخه از بس خندیده بود  .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; تازه همینجور که داشت  قشو می کرد ومی خندید، غلط میزد روی چمنا ، یه دفعه دستش میخوره به یه بونه خار واز شدت درد از خواب بیدار میشه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دورو برش رو نیگا میکنه خودش تنهاست  انگاری اسبش نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;صدا میزنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گریه میکنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; ولی فایده ای نداشت اسبش رو دزدیده بودند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخه این کار کی می تونه باشه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا نتونستند  خنده  رو رو لب خانم گل ببینند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;طفلک خانم گل !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;درحالی که زانوی غم بغل گرفته اشک رو از گونه هاش پاک می کنه  واز خونه ی خواب  میاد بیرون .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; یه نیگای پر معنا به آسمون می کنه ،یه زمزمه زیر لب ...............................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; انگاری داشت خدا رو شکر می کرد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 15:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; مسلمانان افتخار كنيد : در يك بيمارستان رواني در آلمان كه غير مسلمان هم هستند روزانه 4 ساعت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; براي بيماران قرآن پخش مي شود و پزشكان اين بيمارستان معتقدند آزمايشاتشان نشان داده كه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرچه بيماران معني اين اصوات را نمي فهمند ولي برايشان آرامش بخش است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; اونوقت ما از قران فرار ميکنيم يا دنبال تورات و انجيل هستيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دوست داشتن از عشق برتر است. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در دوست»(دکتر علی شريعتی)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هميشه سبز مي خشكد هميشه ساده مي باز د.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هميشه لشكر اندوه به قلب ساده مي تازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; من ان سبزم كه رستن را تواخر بردي از يادم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چه ساده هستي خودرا به باد سادگي دادم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به پاس سادگي در عشق درون خود شكستم زود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دريغا سهم من از عشق قفس با حجم كوچك بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   یه مطلب جالب &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها کشوری که زنان چند شوهر قانونی دارند  ( علمی) از خبر نامه آریایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                          &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/5532bm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تبت تنها كشوري است كه در آنجا بعضي از زنان چند شوهر قانوني دارند و اين كار را به اصطلاح علمي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;Polyandry  مي نامند از آنجا كه اطمينان داشتيم هيچ چيز در جهان بي دليل نيست مانند هميشه دست به دامن تحقيق زديم تا واقعيت اين كار را درك كنيم ، پس از تحقيق طولاني متوجه شديم تنها دليل اين كار مشكلات اقتصادي است و دو دليل برايمان آوردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دليل اول : پدري كه چهار فرزند دارد ، يكباره يك دختر را به عقد چهار پسرش در مي آورد و البته طبق قراردادي كه دارند زن مذبور هر شب يا هر هفته را با يكي از برادران بسر مي برد ، با اين كار اولا پدر اجازه نمي دهد كه اساس خانواده اش گسيخته شود بلكه بالعكس وجود زن واحد سبب اتحاد آنان مي گردد و همه پروانه سان دور يك چراغ پرواز مي كنند ، ثانيا ثروت پدر كه از همه مهمتر است پراكنده نمي شود و به هدر نمي رود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   دليل دوم : اگر همان پدر در مدت يكسال چهار دختر را براي چهار فرزندش عقد كند و زنان مذبور جداگانه باردار شوند ، در مدت يكسال يك خانواده چهار نفري ، دوازده نفر خواهد شد . اما چون زمين تبت زياد حاصلخيز نيست و مواد غذايي محدود است ، مي كوشند كه از توليد نسل تا جائيكه مقدور مي باشد جلوگيري كنند و با اين كار جمعيت تبت را هميشه به همان اندازه اي كه هست حفظ كنند . ما پس از شنيدن اين دلايل به مردم تبت لقب مناسبي داديم ، لقبي كه از هر جهت در خور آنهاست(اكونوميست هاي متفكر) ! و در آخر اين سئوال برايمان پيش آمد كه اين جا چه بلايي به سر فرزندان مي آورند و فرزندي كه از يك زن واحد بوجود مي آيد مال كدام برادر است ؟ معلوم شد كه اولاد اول به برادر بزرگتر تعلق خواهد داشت و به همين قياس فرزندان بعدي به برادران كوچكتر خواهد رسيد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها به ترتيب تعلق به برادر بزرگتر پدر و به بقيه عمو ميگويند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> بر داشتی از مجموعه خاطرات خانم گل </title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;   خانم گل و تحصّن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2luqtdy.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;آفتاب نگاه قشنگش رو به زمین دوخت ، یه روز  پر تلاش دیگه در پیش بود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بچه های دوست داشتنی ادبیات ،مثل همیشه شاد و با طراوت کلاس رو، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;رو سرشون گذاشته بودند . صدای خنده و شوخی حجم عظیمی از کلاس &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;روپر کرده بود .که استاد با یه لبخندی زیبا وارد کلاس شد .  بعد از درس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; اصول فلسفه نماینده کلاس به امور فرهنگی دانشگاه احضار شد. وقتی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;  اومد مثل همیشه همه دورش حلقه زدیم ، یکی پرسید :چه خبر ؟  اون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; یکی : چیکارت داشتند ؟ ووو یه دفعه ، بازم مثل همیشه ، نماینده حلقه رو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; شکست و رفت رو سکو ایستاد و گفت: بدوید حاضر شید، دیر میشه، می &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوایم بریم . همه یه صدا  گفتیم کجا ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تحصن دیگه ، می خوایم بریم بگیم مرگ بر اسرائیل .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه یه صدا دست زدیم گفتیم آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووون بعد از ظهر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; تعطیلیم ،نماینده خندید و گفت : نخیییییییییییییییییییییییییییییر &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;ذوق نکنید . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;نهار تشریف می برید . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالااااااااا کیا میاند ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; خلاصه یکی گفت :میام، یکی گفت: نمی یام ویکی مثل خانم گل از هفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; دولت آزاد بود آخه اصلا کاری  به کار دنیا ی این ادما نداشت با اونا زندگی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;می کرد ولی تو دنیای کوچیک خودش غرق شده بود گاهی دست و پا می&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; زد و گاه از تخته پاره ای می گرفت و شنا کنان خودش و به ساحل می &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;رسوند .و گاهی هم  باقدرت تمام و با سر بلندی شنا می کرد . خانم گل از&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; خودش می پرسید مگه چه خبر شده ، آخه دیرور پریروز اصلا خبر نشنیده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; بود نمی دونست دنیا  داره مسلمونا رو قتل عام میکنه  . آخه تو دنیای &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;کوچیک خانم گل جز محبت و صفا گزینه ی دیگه ای نبود استدلالش این بود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه باید هم رو دوست داشته باشند . صدای ضمضمه بچه ها گوشش رو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نوازش می داد .یکی می گفت : دیدی شاه عربستان با رئیس جمهور امریکا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; رقصید ؟ اون یکی می گفت: بیچاره مردم غزّه ، تلوزیون نشون می داد تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خون و آتیش بودند  .  و دیگری  می گفت: همین عربا باهم متحد نمی شند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; و اسرائیل رو نابود کنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل زیر لب ضمضه کرد: خود کرده را تدبیر نیست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;، یه دیونه وقتی یه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; سنگی رو می ندازه ته چاه صد تا عاقل نمی تونند بیرونش بیارند . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;آه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه قدر سخته ببینی دیگران درد می کشند و تو نمی تونی کاری براشون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; بکنی  !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه همه با شوق راهی شدیم وقتی رسیدیم جلو کنسول گری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;عربستان دسته دسته دانشجوها از دانشگاه ها ی مختلف مشهد جمع رو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;زینت می دادند در یه مدت خیلی کوتاه خیل عظیمی ازدانشجوها جمع &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;شدند برنامه رسمیت پیدا کرد همه شعار می دادند همه چی آروم بود  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;کارمندای کنسول گری هم جلو پنجره ها  مارو تما شا می کردند وبعضی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; هاشون فیلم می گرفتند .که یه دفعه یه دانشجو با  یه تخم مرغ از اونا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;استقبال کرد . پشت سرش یه گوچه فرنگی  بعدی لنگه کفش وبعدی  با یه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; سنگ مثلا دخل اسرائیل رو آورد و چشتون روز بد نبینه  دیگه تخم مرغ و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گوجه فرنگی و سنگ بود که حواله کنسول گری می شد همه غضب ناک &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بودند .بغض و کینه و دشمنی با اسرائیل داش کار رو به جاهای باریک می &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;کشون نیرو های انتظامی وارد عمل شدند تااز حمله  دانشجوها به &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;کنسولگری  جلو گیری کنند تعدادی دانشجو از دانشگاههای مختلف وارد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گروه خانم گل شده بودند  بهتر بگم تعدادی از دانشجوهای دو آتیشه  و داغ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;داغ ،خانم دانشجو که فکر می کرد هر مرگی شهادت مدام به طرف کنسول&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; گری حمله ور می شد  چون پشت برچم دانشگاه خانم گل  بود پرچم رو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هم با خودش جلو می برد ، خانم گل  با تعجب گفت !: خانم چیکار می کنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;  !؟  خانم دو آتیشه گفت:خوب بریم جلو  دیگه!. خانم گل گفت :  مگه نمی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; بینی ؟ نیروهای انتظامی میگند خانما برید عقب حالا ما عقب نمی ریم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی خوب نیازی هم  نیست  از این جلوتر  بریم،  ایشون که خودشون رو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;عقل کل می دیدند . فرمودند بیخود کرده برا خودش میگه ما باید بریم جلو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سپر برادرا بشیم . خانم گل خندید و گفت برا چی باید سپر برادرا بشیم .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اونا دارند سنگ می زنند اگه یه سنگ برگرده بخوره تو سره یکی از ما برادرا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;جواب می دند. ایشون که از عاشقای دو آتیشه بود .گفت: بخوره شهید می&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; شیم . خانم گل که عصبانی شده بود در حالی که راهی برای فرستادند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم به جلو از پشت   پرچم باز می کرد گفت : عزیزم خدا آدمای احمق رو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;شهید نمی کنه اونی که شهید میشه  در اوج  عقل ومعنویت به شهادت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;می رسه . بعد خانم دانشجو رو به طرف جلو هدایت کرد. ایشون درخیالش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;طلایه دار سر زمینه یکی دو قدم به جلو برداشت، .  با یه نیگاه به عقب .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; گفت : خوب بیایید دیگه !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم  گل خندید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;وگفت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تومی خواستی سپربرادرا بشی !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;برو بشو! برادرا منتظرند. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; خانم دانشجو دوآتیشه  که خودش رو تنها می دید برگشت سرجاش و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیگه هیچی نگفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;خانم گل تو فکر رفت و با خودش می گفت :  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دانشجوی یه مملکت که ندونه تحصّن یعنی چی ؟ وای به &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بیسوادش .................. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا ما حد و حدود ها رو رعایت نمی کنیم . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگه زرنگ نباشیم ماهم می شیم فلسطین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;  .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; پس قبل  از نجات فلسطین باید  به فکر حفظ  ایران از توطئه اجانب و حفط&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; آرمانهای اسلامیمون باشیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;متاسفانه !!!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ایران همیشه چوب تند روی یه مشت ایرانی به اصطلاح وطن دوست رو خورده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ایرانیانی که ناخواسته مملکت رو به نابودی کشیدند.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;  باید  باعقل و منطق و با شعور  اسلامی پای در راه نهاد  نه با هیاهو و جنگ و جدل .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانم گل در حالی که آهی از ته دل می کشید با خودش گفت : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;.................................. .................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                   &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  نظر بذارید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 07:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>..............تورا باور کردم پس مرا دریاب یاحسین.................. </title>
<link>http://mina47.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>                                                  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 275px; HEIGHT: 196px&quot; height=362 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/oqg8j7.jpg&quot; width=600 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    &lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt; سر بر آستانت مي نهم و ديدگان ناقابلم را باخون دل مي شويم وبا فريادي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;خاموش ندا مي دهم كه يا &lt;FONT color=#ff0000&gt;حسين!&lt;/FONT&gt;هنوز يزيديان دستانشان ز خون حسينيان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;رنگين است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      &lt;IMG height=406 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/ru2yb4.gif&quot; width=364 align=baseline border=0&gt;       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 20:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mina47&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>mina47</dc:creator>
<guid>http://mina47.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
